پارت ۲۳
پارت ۲۳
برای چند ثانیه کامل مغزم کار نمیکرد.
فقط گرمای نفسهای جونگکوک بود.
و قلبی که انگار داشت از توی سینم فرار میکرد.
جونگکوک هنوز پیشونیشو به پیشونیم تکیه داده بود.
چشمهاش بسته بودن و نفساش آروم ولی سنگین شده بود.
و اون جملهش…
«من رسماً بدبخت شدم.»
باعث شد یه خنده خیلی کوچیک از بین لبهام بیرون بیاد.
جونگکوک آروم چشم باز کرد.
نگاهش مستقیم افتاد روی لبهام.
و لعنتی…
اون نگاه باعث میشد کل بدنم داغ شه.
+:
— فکر کنم منم همینطور.
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
ولی این بار پشت اون لبخند، یه آرامش عجیب بود.
انگار برای اولین بار بعد مدتها، واقعاً آروم شده بود.
جونگکوک خیلی آروم دستشو آورد کنار صورتم.
انگشتاش نرم روی گونهم کشیده شد.
و من رسماً فهمیدم این مرد وقتی مهربونه…
از وقتی خطرناکه بدتره.
چند ثانیه فقط همونجوری نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— نمیدونی الان چقدر سخت دارم سعی میکنم کنترل خودمو از دست ندم.
قلبم دوباره بدجور لرزید.
ولی لحنش خشن نبود.
برعکس…
اونقدر آروم و مراقب بود که بیشتر دیوونهکننده میشد.
لبمو گاز گرفتم.
+:
— شاید لازم نیست انقدر کنترل کنی.
قسم میخورم نفس جونگکوک همون لحظه گیر کرد.
نگاهش تاریکتر شد.
سنگینتر شد.
و برای اولین بار حس کردم چقدر سخت داره خودش رو نگه میداره.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— ا/ت…
اسممو جوری گفت که انگار آخرین ذره کنترلش بود.
دستم هنوز روی یقه هودیش بود.
و بدون اینکه فکر کنم، یه ذره نزدیکتر شدم.
جونگکوک فوراً دستشو دور کمرم برد.
آروم.
محکم.
طوری که انگار نمیخواست حتی یه سانت ازش دور شم.
و قلبم رسماً تسلیم شد.
این بار خودش دوباره خم شد سمتم.
ولی قبل اینکه لبهاش به لبهام برسه، مکث کرد.
چشمهاش هنوز توی چشمهام بود.
انگار داشت آخرین فرصت برای عقب کشیدن بهم میداد.
ولی من فقط خیلی آروم زمزمه کردم:
+:
— جونگکوک…
و همون کافی بود.
لبهاش دوباره روی لبهام نشست.
این بار عمیقتر.
گرمتر.
ولی هنوز آروم.
هنوز مراقب.
انگار با هر لمسش سعی میکرد حفظَم کنه، نه بشکنتم.
دستم ناخودآگاه رفت بین موهاش.
و جونگکوک خیلی آروم نفسشو بین بوسه بیرون داد.
اون صدا…
لعنتی.
قلب آدمو نابود میکرد.
چند لحظه بعد خیلی سخت ازم فاصله گرفت.
نفساش سنگین شده بود و نگاهش هنوز روی لبهام مونده بود.
بعد خیلی آروم خندید.
اون خنده خسته و عاشقانهش.
-:
— تو واقعاً قراره آخرم باشی.
برای چند ثانیه کامل مغزم کار نمیکرد.
فقط گرمای نفسهای جونگکوک بود.
و قلبی که انگار داشت از توی سینم فرار میکرد.
جونگکوک هنوز پیشونیشو به پیشونیم تکیه داده بود.
چشمهاش بسته بودن و نفساش آروم ولی سنگین شده بود.
و اون جملهش…
«من رسماً بدبخت شدم.»
باعث شد یه خنده خیلی کوچیک از بین لبهام بیرون بیاد.
جونگکوک آروم چشم باز کرد.
نگاهش مستقیم افتاد روی لبهام.
و لعنتی…
اون نگاه باعث میشد کل بدنم داغ شه.
+:
— فکر کنم منم همینطور.
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
ولی این بار پشت اون لبخند، یه آرامش عجیب بود.
انگار برای اولین بار بعد مدتها، واقعاً آروم شده بود.
جونگکوک خیلی آروم دستشو آورد کنار صورتم.
انگشتاش نرم روی گونهم کشیده شد.
و من رسماً فهمیدم این مرد وقتی مهربونه…
از وقتی خطرناکه بدتره.
چند ثانیه فقط همونجوری نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— نمیدونی الان چقدر سخت دارم سعی میکنم کنترل خودمو از دست ندم.
قلبم دوباره بدجور لرزید.
ولی لحنش خشن نبود.
برعکس…
اونقدر آروم و مراقب بود که بیشتر دیوونهکننده میشد.
لبمو گاز گرفتم.
+:
— شاید لازم نیست انقدر کنترل کنی.
قسم میخورم نفس جونگکوک همون لحظه گیر کرد.
نگاهش تاریکتر شد.
سنگینتر شد.
و برای اولین بار حس کردم چقدر سخت داره خودش رو نگه میداره.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— ا/ت…
اسممو جوری گفت که انگار آخرین ذره کنترلش بود.
دستم هنوز روی یقه هودیش بود.
و بدون اینکه فکر کنم، یه ذره نزدیکتر شدم.
جونگکوک فوراً دستشو دور کمرم برد.
آروم.
محکم.
طوری که انگار نمیخواست حتی یه سانت ازش دور شم.
و قلبم رسماً تسلیم شد.
این بار خودش دوباره خم شد سمتم.
ولی قبل اینکه لبهاش به لبهام برسه، مکث کرد.
چشمهاش هنوز توی چشمهام بود.
انگار داشت آخرین فرصت برای عقب کشیدن بهم میداد.
ولی من فقط خیلی آروم زمزمه کردم:
+:
— جونگکوک…
و همون کافی بود.
لبهاش دوباره روی لبهام نشست.
این بار عمیقتر.
گرمتر.
ولی هنوز آروم.
هنوز مراقب.
انگار با هر لمسش سعی میکرد حفظَم کنه، نه بشکنتم.
دستم ناخودآگاه رفت بین موهاش.
و جونگکوک خیلی آروم نفسشو بین بوسه بیرون داد.
اون صدا…
لعنتی.
قلب آدمو نابود میکرد.
چند لحظه بعد خیلی سخت ازم فاصله گرفت.
نفساش سنگین شده بود و نگاهش هنوز روی لبهام مونده بود.
بعد خیلی آروم خندید.
اون خنده خسته و عاشقانهش.
-:
— تو واقعاً قراره آخرم باشی.
- ۱۱۸
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط