خواب رویایی
خواب رویایی
part: ۴
آن شب به جای خدا حافظی شماره رد و بدل کردند
ا.ت تا صبح نخوابید
هر بار که چشم هایش را بست همان دریا را می دید
اما این بار یک تغییر کوچک بود
مردی کنار ساحل ایستاده بود و اسمش را صدا می زد
صبح وقتی تلفنش لرزید فقط یک پیام بود
_ اگر هنوز می ترسی، می تونیم از اول شروع کنیم
نه به عنوان خواب
نه به عنوان تقدیر
به عنوان دو نفر که همدیگه رو دیدن
ا.ت به صفحه خیره ماند
بعد با دستانی که کمی می لرزید جواب داد
_ از کجا مطمئنی من همون آدم خواب هام؟
چند ثانیه بعد پیام رسید
_ چون وقتی لبخند می زنی دقیقاً همون لحظه ایه که تو خواب، خونه مون روشن می شد
ا.ت تمام روز با آن پیام زندگی کرد
نه می توانست جوابش را فراموش کند نه می توانست مطمئن باشد که دیشب واقعا اتفاق افتاده
_ چون وقتی لبخند می زنی دقیقاً همون لحظه ایه که تو خواب، خونه مون روشن می شد
این جمله بار ها و بار ها در ذهنش تکرار شد
خونه مون
کلمه ای که باید برای یک غریبه عجیب و نادرست می بود اما برای ا.ت.......
برای دلش عجیب نبود
انگار چیزی قدیمی را لمس کرده بود چیزی که سال ها زیر خاک مانده بود و حالا آرام آرام داشت نفس می کشید
آخر شب بلاخره جواب داد
_اگر بخوام ببینمت، کجا
تقریبا فوراً پاسخ آمد
_ همون کافه ای که کنار رودخونه ست ساعت 7
اگر نیای هم من می فهمم
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 🤭😘
part: ۴
آن شب به جای خدا حافظی شماره رد و بدل کردند
ا.ت تا صبح نخوابید
هر بار که چشم هایش را بست همان دریا را می دید
اما این بار یک تغییر کوچک بود
مردی کنار ساحل ایستاده بود و اسمش را صدا می زد
صبح وقتی تلفنش لرزید فقط یک پیام بود
_ اگر هنوز می ترسی، می تونیم از اول شروع کنیم
نه به عنوان خواب
نه به عنوان تقدیر
به عنوان دو نفر که همدیگه رو دیدن
ا.ت به صفحه خیره ماند
بعد با دستانی که کمی می لرزید جواب داد
_ از کجا مطمئنی من همون آدم خواب هام؟
چند ثانیه بعد پیام رسید
_ چون وقتی لبخند می زنی دقیقاً همون لحظه ایه که تو خواب، خونه مون روشن می شد
ا.ت تمام روز با آن پیام زندگی کرد
نه می توانست جوابش را فراموش کند نه می توانست مطمئن باشد که دیشب واقعا اتفاق افتاده
_ چون وقتی لبخند می زنی دقیقاً همون لحظه ایه که تو خواب، خونه مون روشن می شد
این جمله بار ها و بار ها در ذهنش تکرار شد
خونه مون
کلمه ای که باید برای یک غریبه عجیب و نادرست می بود اما برای ا.ت.......
برای دلش عجیب نبود
انگار چیزی قدیمی را لمس کرده بود چیزی که سال ها زیر خاک مانده بود و حالا آرام آرام داشت نفس می کشید
آخر شب بلاخره جواب داد
_اگر بخوام ببینمت، کجا
تقریبا فوراً پاسخ آمد
_ همون کافه ای که کنار رودخونه ست ساعت 7
اگر نیای هم من می فهمم
لایک کامنت بازنشر یادتون نره 🤭😘
- ۲۵۵
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط