این یه عشقه بیب
این یه عشقه بیب
پارت : 24
لباسامو جمع کرده بودم و تو ماشین جئون بودم و داشتیم میرفتیم عمارتش
داشتم یه نقشه برای فرار از اینجا میکشیدم که جونگکوک گفت
_ اصلا نقشه فرار نکش که نمیزارم از اینجا فرار کنی
شتتت از کجا فهمید دارم نقشه فرار میکشم البته عادیه اگه اونم جای من بود نقشه فرار میکشید
چشم غرهای رفتم براش و مشغول کندن پوست لبم شدم
رسیدیم که پیاده شدم و راه افتادم سمت عمارت جونگکوک هم پشت سر من داشت میومد
در عمارت رو باز کردم و دست به سی.نه رفتم داخل یه زن مسن اومد پیشم و تعظیم کوتاهی کرد و گفت
_ سلام خوش اومدید کاری داشتید ؟
جونگکوک اومد داخل که اون زن مسن تا کمر براش خم شد
_ از این به بعد جنی مهمون همیشگی اینجاس حق ندارید بهش دستور بدید یا زور بگید اجوما اینو به همه خدمتکارا بگو
_ چشم ارباب بهشون میگم
اجوما داشت میرفت که جونگکوک دوباره گفت
_ اهان راستی اجوما به خدمتکارا بگو که به مدت ۴ ماه بهشون مرخصی دادم توهم میتونی بری
اجوما ذوق زده احترام گذاشت و به همه خدمتکارا گفت خدمتکارا هم خر ذوق شده بودن و داشتن میرفتن وسایلشون رو جمع کنن
پارت : 24
لباسامو جمع کرده بودم و تو ماشین جئون بودم و داشتیم میرفتیم عمارتش
داشتم یه نقشه برای فرار از اینجا میکشیدم که جونگکوک گفت
_ اصلا نقشه فرار نکش که نمیزارم از اینجا فرار کنی
شتتت از کجا فهمید دارم نقشه فرار میکشم البته عادیه اگه اونم جای من بود نقشه فرار میکشید
چشم غرهای رفتم براش و مشغول کندن پوست لبم شدم
رسیدیم که پیاده شدم و راه افتادم سمت عمارت جونگکوک هم پشت سر من داشت میومد
در عمارت رو باز کردم و دست به سی.نه رفتم داخل یه زن مسن اومد پیشم و تعظیم کوتاهی کرد و گفت
_ سلام خوش اومدید کاری داشتید ؟
جونگکوک اومد داخل که اون زن مسن تا کمر براش خم شد
_ از این به بعد جنی مهمون همیشگی اینجاس حق ندارید بهش دستور بدید یا زور بگید اجوما اینو به همه خدمتکارا بگو
_ چشم ارباب بهشون میگم
اجوما داشت میرفت که جونگکوک دوباره گفت
_ اهان راستی اجوما به خدمتکارا بگو که به مدت ۴ ماه بهشون مرخصی دادم توهم میتونی بری
اجوما ذوق زده احترام گذاشت و به همه خدمتکارا گفت خدمتکارا هم خر ذوق شده بودن و داشتن میرفتن وسایلشون رو جمع کنن
- ۴.۰k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط