رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۹
لیام : زخمام درد گرف اما هیچی نگفتم .... یهو ویلیام اومد تو..ویلیام:... از یقه لیدیا میگیرم و از رو لیام بلندش میکنم قطعا نگران لیام نبودم.. اما میگم*اون زخمیه*لیدیا:... با گریه به لیام میگم*ببخشید*لیام : چیزی نشد که ... به ویلیام میگم بابای ریچارد مثل هیولاس.با سیم خاردار داغونم کرد.ویلیام: میدونم... روانیه.لیام : تازه گفت داداشت رو گیر میارم ... باید با دخترم ازدواج کنه.ویلیام:... اخم میکنم... و میگم*میخوای از لیدیا دورم کنی عین ادم به خودم بگو چرا دروغ میگی؟..ریچارد تک فرزنده...*لیام : چی ..؟؟ .. نه خیر .... اسم خواهرش لوبینی هس ... خواهر ناتنیشه... گف یا تو یا داداشت باید دامادم بشید ... من لیدیا رو ول نمیکنم ...فهمیدی ؟؟میتونی بری بکشیش

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۵)

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۸لیدیا: نگران بودم... میترسیدم ات...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۷لیدیا:.. ویلیام... لیام جاش امنه...

أدم های درست زمان اشتباه ...pr9ویوی ا/تدوماه از اون شب کوفتی...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط