شوهر های شیطان من
شوهر های شیطان من
( درخاستی ) پارت ۳.
───
دو هفته گذشت.
ات دیگر امیدش را از دست داده بود. اون وو نیامده بود. شاید حرفش فقط یک دروغ بود. شاید جونگکوک او را کشته بود. شاید...
اما یک شب، صدای درِ زیرزمین آمد. نه پای سنگین جونگکوک. نه قدمهای موزون تهیونگ. قدمی سبکتر، مردد.
اون وو.
ات از روی تخت بلند شد. بدنش جای زخمها و سوختگیها بود. لباس زیر کثیف به تن داشت. موهایش ژولیده.
+اون وو؟
او وارد شد. چهرهاش در هم بود. وقتی ات را دید — کبودیهای تازه، موم روی رانها، مچهای زخمی — مشتش را به دیوار کوبید.
٪قسم خوردم... قسم خوردم که برمیگردم. نتونستم زودتر بیام. هیونگم... جونگکوک... من رو فرستاد بوسان. میدونست.
ات خندید. خندهای خشک و بیجان.
+مهم نیست. تو نمیتونی کاری کنی. اونا خدایان این دنیان.
٪نه نیستن،
اون وو نزدیک شد. دستهای لرزان ات را گرفت.
٪من با تو حرف دارم. گوش کن. چهار سال توی آمریکا... فقط واسه یه دلیل بود. من رفته بودم یه شبکهی موازی درست کنم. بدون اینکه هیونگم و تهیونگ بدونن.
ات ابروهایش را بالا انداخت.
+چی میگی؟( فهمیدی به منم بگو🗿)
اون وو نفس عمیق کشید.
٪من میتونم اونا رو ساقط کنم. کلی مدرک دارم. اما...
+اما چی؟ ( اما من نمیزارم😁)
اون وو به چشمهای ات خیره شد.
٪اما تو رو میخوان. هر دوتاشون. نه فقط به عنوان برده. به عنوان... مال خودشون.
ات رنگ پرید.
+پس تو نمیتونی منو نجات بدی. فقط میتونی خودتو بکشی. ( باریکلا👏🏻 هوشت به کی رفته تو🤔)
اون وو لبخند زد. اولین لبخند واقعی اش.
٪یا... میتونم بهشون بپیوندم.
+چی؟
٪سه تا برادر نیستیم. من و جونگکوک فقط نسبتی هستیم. توی مافیا، قدرت با کسیه که بیشترین سهم رو داره. اگه من سهم خودم رو بذارم کنار سهم اونا... اون موقع دیگه سه نفری مالک همه چیزیم. از جمله تو.
ات نمیفهمید. ( حق داذه منم نمیفهمم😁)
+تو میخوای... با اونا شریک بشی؟ بعد از اینکه منو اینجوری دیدی؟
اون وو دستش را روی گونهی زخمی ات گذاشت.
٪میخوام تو رو از این زیرزمین دربیارم. تنها راهش اینه که خودم بشم یکی از اون ها. اگه باهام مخالفت کنن، میجنگم. اگه قبول کنن... تو مال هر سه مایی.( عالیییی👏🏻🤣)
ات سرش را تکان داد.
+من مال هیچکی نیستم.
٪میدونم. ولی تا وقتی زندهای، مجبوری توی بازی اونا باشی.٪میدونم. ولی تا وقتی زندهای، مجبوری توی بازی اونا باشی. حداقل اگه منم توی بازی باشم... میتونم جلوی بعضی شکنجهها رو بگیرم.
ات چیزی نگفت. فقط اشک ریخت.
اون وو پیشونی شو بوسید. آرام. مثل یک قول.
٪منتظر من باش. فردا شب همه چیز عوض میشه.
───
شام. همان سالن بزرگ.
جونگکوک و تهیونگ سر میز نشسته بودند. ات را هم آورده بودند — این بار با لباسی پوشیدهتر، بدون کبودی روی صورت. میخواستند «محصول» خود را تمیز نشان بدهند.
اون وو وارد شد. اما این بار تنها نبود. دو مرد دیگر همراه داشت. تنومند. مسلح.
جونگکوک بلند شد.
_این چیه اون وو؟
اون وو آرام نشست. دست کرد تو کتش. یک پاکت ضخیم بیرون آورد. روی میز انداخت.
٪مدارک چهار سال کار من توی آمریکا. قراردادهای قاچاق اسلحه، حسابهای سوئیسی، رشوه به سه قاضی، و... یه چیز جالبتر.
تهیونگ پاکت را باز کرد. اسناد را ورق زد. صورتش سفید شد.
ادامه شو تا شب میزارم الان دیگه ویسگوننمیزاره😕
( درخاستی ) پارت ۳.
───
دو هفته گذشت.
ات دیگر امیدش را از دست داده بود. اون وو نیامده بود. شاید حرفش فقط یک دروغ بود. شاید جونگکوک او را کشته بود. شاید...
اما یک شب، صدای درِ زیرزمین آمد. نه پای سنگین جونگکوک. نه قدمهای موزون تهیونگ. قدمی سبکتر، مردد.
اون وو.
ات از روی تخت بلند شد. بدنش جای زخمها و سوختگیها بود. لباس زیر کثیف به تن داشت. موهایش ژولیده.
+اون وو؟
او وارد شد. چهرهاش در هم بود. وقتی ات را دید — کبودیهای تازه، موم روی رانها، مچهای زخمی — مشتش را به دیوار کوبید.
٪قسم خوردم... قسم خوردم که برمیگردم. نتونستم زودتر بیام. هیونگم... جونگکوک... من رو فرستاد بوسان. میدونست.
ات خندید. خندهای خشک و بیجان.
+مهم نیست. تو نمیتونی کاری کنی. اونا خدایان این دنیان.
٪نه نیستن،
اون وو نزدیک شد. دستهای لرزان ات را گرفت.
٪من با تو حرف دارم. گوش کن. چهار سال توی آمریکا... فقط واسه یه دلیل بود. من رفته بودم یه شبکهی موازی درست کنم. بدون اینکه هیونگم و تهیونگ بدونن.
ات ابروهایش را بالا انداخت.
+چی میگی؟( فهمیدی به منم بگو🗿)
اون وو نفس عمیق کشید.
٪من میتونم اونا رو ساقط کنم. کلی مدرک دارم. اما...
+اما چی؟ ( اما من نمیزارم😁)
اون وو به چشمهای ات خیره شد.
٪اما تو رو میخوان. هر دوتاشون. نه فقط به عنوان برده. به عنوان... مال خودشون.
ات رنگ پرید.
+پس تو نمیتونی منو نجات بدی. فقط میتونی خودتو بکشی. ( باریکلا👏🏻 هوشت به کی رفته تو🤔)
اون وو لبخند زد. اولین لبخند واقعی اش.
٪یا... میتونم بهشون بپیوندم.
+چی؟
٪سه تا برادر نیستیم. من و جونگکوک فقط نسبتی هستیم. توی مافیا، قدرت با کسیه که بیشترین سهم رو داره. اگه من سهم خودم رو بذارم کنار سهم اونا... اون موقع دیگه سه نفری مالک همه چیزیم. از جمله تو.
ات نمیفهمید. ( حق داذه منم نمیفهمم😁)
+تو میخوای... با اونا شریک بشی؟ بعد از اینکه منو اینجوری دیدی؟
اون وو دستش را روی گونهی زخمی ات گذاشت.
٪میخوام تو رو از این زیرزمین دربیارم. تنها راهش اینه که خودم بشم یکی از اون ها. اگه باهام مخالفت کنن، میجنگم. اگه قبول کنن... تو مال هر سه مایی.( عالیییی👏🏻🤣)
ات سرش را تکان داد.
+من مال هیچکی نیستم.
٪میدونم. ولی تا وقتی زندهای، مجبوری توی بازی اونا باشی.٪میدونم. ولی تا وقتی زندهای، مجبوری توی بازی اونا باشی. حداقل اگه منم توی بازی باشم... میتونم جلوی بعضی شکنجهها رو بگیرم.
ات چیزی نگفت. فقط اشک ریخت.
اون وو پیشونی شو بوسید. آرام. مثل یک قول.
٪منتظر من باش. فردا شب همه چیز عوض میشه.
───
شام. همان سالن بزرگ.
جونگکوک و تهیونگ سر میز نشسته بودند. ات را هم آورده بودند — این بار با لباسی پوشیدهتر، بدون کبودی روی صورت. میخواستند «محصول» خود را تمیز نشان بدهند.
اون وو وارد شد. اما این بار تنها نبود. دو مرد دیگر همراه داشت. تنومند. مسلح.
جونگکوک بلند شد.
_این چیه اون وو؟
اون وو آرام نشست. دست کرد تو کتش. یک پاکت ضخیم بیرون آورد. روی میز انداخت.
٪مدارک چهار سال کار من توی آمریکا. قراردادهای قاچاق اسلحه، حسابهای سوئیسی، رشوه به سه قاضی، و... یه چیز جالبتر.
تهیونگ پاکت را باز کرد. اسناد را ورق زد. صورتش سفید شد.
ادامه شو تا شب میزارم الان دیگه ویسگوننمیزاره😕
- ۳۹۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط