از زبان آنیا :

از زبان آنیا :
اومدم خوابگاه ولی از حق نگذریم خوابگاه بزرگی داره [پاتر فنا اینجا خوشبحالشونه مثل خوابگاه های هاگوارتز تصورش کنید🗿 ]
بکی :خب ببینم میخوایید چیکار کنیم ؟
لیا :نمیدونم نظر تو چیه آنیا؟
آنیا :خب میتونیم...........ایده ای ندارم
بکی :خب من یه ایده دارم😈
لیا :یه ایده ؟
بکی :نه در حقیقت ۲۱۵ تا ایده برای امشب دارم
آنیا و لیا :یا ابلفضل
بکی :خب ما ۱۰ نفریم پس میشه حسابی بازی های مختلف کرد یه تیکه کاغذ به من بدید
آنیا :من برات میارم
آنیا رفت از تو کشو کاغذ بیاره که.....
آنیا :ببینم دفتر خاطراتم کو ......کوشش؟بچه ها کسی دفتر خاطرات منو ندیده ؟
لیا :نوچ
جینا :ما همه مون تا ده دقیقه پیش بیرون بودیم یادت نیست ؟
لیا :نکنه دزد اومده ؟
بکی :دزد اگه بیاد دفتر خاطرات نمیبره
لیا:توی اون دفتر خاطرات چیز خواصی وجود داشت؟
آنیا :(همه ی راز های من توی اون دفتر لامصبه)ن...نه
لیا :خب بزار یریم از سنسه بپرسیم
(دفتر مدیریت آکادمی‌ادن ساعت ۶:۳۳ دقیقه)
هنری :شرمنده خانم فورجر ولی توی اون تایم برقا رفته بوده و دوربین ها هیچی ضبط نکردن
لیا :آنیا اشکالی نداره حتما گم شده یا شاید خونه جاش گذاشتی
فعلا بیا برگردیم خوابگاه
آنیا :باشه
(ساعت ۷ صبح حیاط اکادمی ادن )
دامیان پشت یه بوته قایم شده بود😑
دامیان :(ببینم واقعا میتونه ذهن بخونه؟)
آنیا که با بچه ها بود یهو شنید و سرشو دور و بر چرخوند تا ببینه کیه ولی نتونست کسیو پیدا کنه در همون حال دامیان
دامیان :(و...واقعا...واقعا...میتونه ذهن بخونه؟؟اگه میتونه یعنی بقیه چیزای تویه اون دفتر واقعین؟ )که ایون و امیل رو میبینه
امیل :دامیان ساما اینجا چیکار میکنید؟
دامیان :هیچی‌ بیایید بریم
دامیان و امیل و ایون داشتن میرفتن که....
آنیا :پسر دوممممم(با عصبانیت)
دامیان :چته سیرابی
آنیا :بیا دفترت
دامیان :بالاخره سر عقل او....
آنیا دفتر رو میگیره بالا و میگه: نه نه نه اول دفتر خاطراتم میدونم دست توئه و دی.....
که‌ دامیان جلوی دهن آنیا رو میگیره و میبرتش پشت‌ حیاط
آنیا :هوی چته
دامیان :من ابرو دارم تو این مدرسه
آنیا :خب دفتر منو بده تا منم دفترتو بدم بعدشم خودت بودی که اومدی توی خوابگاه دخترونه
دامیان :بیا .......فقط ...چیزه ....دیشب اتفاقی‌ دفترت افتاد‌ رو زمین و باز شد و منم اتفاقی نگاه کردم
آنیا با ترس و لرز گفت :چ...چق...چقدرشو ...خ..خو..خوندی؟
دامیان :کلشو
آنیا تا کلمه کلشو شنید چشماش گرد شد نمیدونست چیکار کنه دستشو گذاشت رو دهنش وبا زانو افتاد زمین و دونه دونه اشک از چشماش میریخت پایین کل دفتر خیس شد و ......
من میروم از پیشتان باسن لق همتان🤣(بی جنبه شوخی بود🗿🤨)
دیدگاه ها (۶)

اسپویلر از رمان به عنوان ولیعهد تناسخ یافتم 🤫بخشی از قسمت ها...

هرکی میبینه درجا کراش میزنه به من چه 😑🤣

Little pink part4

ازدواج با توپارت 7 هفتمذهن آنیااز روزی که اومدم به امارت 3 ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط