ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡12
____________________
*ویو سومی*
*شب شده بود و من تو تختم خوابیده بودم و عروسک بزرگ گربه ای که از قبل روی تخت اماده بود رو بغل کرده بودم ولی صدای بارون و رعد و برق نه اجازه خوابیدن بهم میداد نه ارامش...سعی کردم با کشیدن پرده ها و بستن پنجره ها و کشیدن پتو تا بالای سرم خودم رو اروم کنم ولی اصلا برام عادی نمیشد...من از رعد و برق میترسیدم..یجورایی وحشت داشتم..شاید به خاطر این بود که روزی که مادر واقعیم بابا و منو ترک کرده بود یه روز بارونی بود...بدنم و جمع کرده بودم تا اینکه دیگه تحمل نکردم و از تخت پایین اومدم و همینطور که عروسک رو بغلم گرفته بودم از اتاق خارج شدم و اروم تو تاریکی عمارت به طرف اتاق جونگکوک رفتم...با فکر اینکه شاید خوابیده باشه تقه ای به در نزدم و اروم در رو باز کردم و از گوشه در داخل رو دیدم..اتاق تاریک بود و با نور طلایی اباژور کوچیک کنار تخت روشن بود و جونگکوک هم لبه تخت نشسته بود و با بالا تنه لخت داشت سیگار میکشید و پشتش به من بود...ولی...متوجه حظورم شده بود پس آروم سیگار رو روی میز خاموش کرد و بلند شد و به طرفم اومد...*
+ب..بیداری؟...
×...به خاطر رعد و برق نمیتونی بخوابی نه؟
+...میتونم...امشب اینجا بخوابم؟
×(همینطور به صورت مظلوم سومی نگاه میکرد که چطور عروسک رو هم بغل کرده بود و بدون گفتن چیزی از جلوی در کنار رفت که سومی وارد اتاق شه و سومی هم همینطور اروم وارد اتاق شد)
*سومی ویو*
*چطور یکی میتونست تا ساعت ۲ شب بیدار بمونه تا سیگار بکشه؟اتاقش..بوی سیگار میداد....*
+هر شب سیگار میکشی؟...
×بستگی به روزم داره(اروم به طرف تخت رفت و پتوی نازک روی تخت رو برداشت و روی کاناپه سیاه وسط اتاق انداخت و بعد به طرف کمد دیواری که به نظر میومد جای پتو و بالش های اضافه بود رفت و یه لحاف گرم و یه بالش راحت تر برداشت و روی تخت مرتب درست کرد و گزاشت)
+...سیگار..برای بدن ضرر داره....مخصوصا اگه شب بکشی...بابا همیشه اینکارو میکرد
×خب... پدر تو یه عوضی بود که جلوی بچه سیگار میکشید
+...بهت گفتم من بچه نیستم...
×(نگاهی به سومی و بعد آروم اروم نزدیک سومی شد و سومی اروم اروم عقب رفت تا جایی که روی تخت نشست)...و منم حتما مدیر عامل شرکت و صاحب این عمارت نیستم...(طوری گفت که مشخص باشه سومی اشتباه میکنه)
+.....
*جونگکوک اروم فاصله گرفت و روی کاناپه دراز کشید و ساعدشو روی پیشونیش گزاشت و چشماشو بست تا بخوابه...*
+....میشه...بالش های بیشتری بهم بدی؟
*جونگکوک چشماشو باز کرد و سوشو به طرف سومی چرخوند *
×برای چی
+...خب...قبلا وقتی...صدای رعد و برق میومد دورمو پر بالش میکردم...
×و دقیقا این کارت چه معنی میداد؟
+خب...یجورایی احمقانه به نظر میاد...با خودم فکر میکردم که اونا مامان و بابامن کنارم و بغلم کردن...
×.......
+...خب...میشه بالش بدی بهم؟
×(از جاش بلند شد و بازی سومی رو اروم گرفت و روی تخت خوابوندش و خودش هم کنارش دراز کشید و محکم بغلش کرد طوری که نفس هاش به گودی گردن سومی برخورد میکرد و خیلی گرم بود)...دیگه هیچوقت اینکارو نکن
+چ..چی_
×ازین به بعد هر وقت از چیزی ترسیدی فقط بیا پیش خودم
+....
*لپای سومی گل انداخته بود و خجالت کشیده بود که رعد و برق ها صداشون بیشتر میشد و بدن سومی منقبض میشد که جونگکوک بازو هاشو دور بدن سومی محکم تر میکرد تا نترسه....*
×شششش....چیزی نیست
*جونگکوک اروم همینطور که سومی رو بغل کرده بود چشماشو بسته بود تا بخوابه درحالی که سومی از خجالت هنوز چشماش روی دیوار ها میچرخید و گرمای نفس جونگکوک روی گردی گردن و شونه اس که فقط یه تاپ سفید پوشیده بود میخورد باعث مورمور شدن بدنش میشد...*
___________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡12
____________________
*ویو سومی*
*شب شده بود و من تو تختم خوابیده بودم و عروسک بزرگ گربه ای که از قبل روی تخت اماده بود رو بغل کرده بودم ولی صدای بارون و رعد و برق نه اجازه خوابیدن بهم میداد نه ارامش...سعی کردم با کشیدن پرده ها و بستن پنجره ها و کشیدن پتو تا بالای سرم خودم رو اروم کنم ولی اصلا برام عادی نمیشد...من از رعد و برق میترسیدم..یجورایی وحشت داشتم..شاید به خاطر این بود که روزی که مادر واقعیم بابا و منو ترک کرده بود یه روز بارونی بود...بدنم و جمع کرده بودم تا اینکه دیگه تحمل نکردم و از تخت پایین اومدم و همینطور که عروسک رو بغلم گرفته بودم از اتاق خارج شدم و اروم تو تاریکی عمارت به طرف اتاق جونگکوک رفتم...با فکر اینکه شاید خوابیده باشه تقه ای به در نزدم و اروم در رو باز کردم و از گوشه در داخل رو دیدم..اتاق تاریک بود و با نور طلایی اباژور کوچیک کنار تخت روشن بود و جونگکوک هم لبه تخت نشسته بود و با بالا تنه لخت داشت سیگار میکشید و پشتش به من بود...ولی...متوجه حظورم شده بود پس آروم سیگار رو روی میز خاموش کرد و بلند شد و به طرفم اومد...*
+ب..بیداری؟...
×...به خاطر رعد و برق نمیتونی بخوابی نه؟
+...میتونم...امشب اینجا بخوابم؟
×(همینطور به صورت مظلوم سومی نگاه میکرد که چطور عروسک رو هم بغل کرده بود و بدون گفتن چیزی از جلوی در کنار رفت که سومی وارد اتاق شه و سومی هم همینطور اروم وارد اتاق شد)
*سومی ویو*
*چطور یکی میتونست تا ساعت ۲ شب بیدار بمونه تا سیگار بکشه؟اتاقش..بوی سیگار میداد....*
+هر شب سیگار میکشی؟...
×بستگی به روزم داره(اروم به طرف تخت رفت و پتوی نازک روی تخت رو برداشت و روی کاناپه سیاه وسط اتاق انداخت و بعد به طرف کمد دیواری که به نظر میومد جای پتو و بالش های اضافه بود رفت و یه لحاف گرم و یه بالش راحت تر برداشت و روی تخت مرتب درست کرد و گزاشت)
+...سیگار..برای بدن ضرر داره....مخصوصا اگه شب بکشی...بابا همیشه اینکارو میکرد
×خب... پدر تو یه عوضی بود که جلوی بچه سیگار میکشید
+...بهت گفتم من بچه نیستم...
×(نگاهی به سومی و بعد آروم اروم نزدیک سومی شد و سومی اروم اروم عقب رفت تا جایی که روی تخت نشست)...و منم حتما مدیر عامل شرکت و صاحب این عمارت نیستم...(طوری گفت که مشخص باشه سومی اشتباه میکنه)
+.....
*جونگکوک اروم فاصله گرفت و روی کاناپه دراز کشید و ساعدشو روی پیشونیش گزاشت و چشماشو بست تا بخوابه...*
+....میشه...بالش های بیشتری بهم بدی؟
*جونگکوک چشماشو باز کرد و سوشو به طرف سومی چرخوند *
×برای چی
+...خب...قبلا وقتی...صدای رعد و برق میومد دورمو پر بالش میکردم...
×و دقیقا این کارت چه معنی میداد؟
+خب...یجورایی احمقانه به نظر میاد...با خودم فکر میکردم که اونا مامان و بابامن کنارم و بغلم کردن...
×.......
+...خب...میشه بالش بدی بهم؟
×(از جاش بلند شد و بازی سومی رو اروم گرفت و روی تخت خوابوندش و خودش هم کنارش دراز کشید و محکم بغلش کرد طوری که نفس هاش به گودی گردن سومی برخورد میکرد و خیلی گرم بود)...دیگه هیچوقت اینکارو نکن
+چ..چی_
×ازین به بعد هر وقت از چیزی ترسیدی فقط بیا پیش خودم
+....
*لپای سومی گل انداخته بود و خجالت کشیده بود که رعد و برق ها صداشون بیشتر میشد و بدن سومی منقبض میشد که جونگکوک بازو هاشو دور بدن سومی محکم تر میکرد تا نترسه....*
×شششش....چیزی نیست
*جونگکوک اروم همینطور که سومی رو بغل کرده بود چشماشو بسته بود تا بخوابه درحالی که سومی از خجالت هنوز چشماش روی دیوار ها میچرخید و گرمای نفس جونگکوک روی گردی گردن و شونه اس که فقط یه تاپ سفید پوشیده بود میخورد باعث مورمور شدن بدنش میشد...*
___________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۲۸۷
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط