پارت
( پارت۲۳)
دیوونه دوست داشتنی 2
* هیکاری با لبخندی که سعی میکردم زیاد تابلو نباشه، دست باکوگو رو گرفت و به سمت راهرو کشید. دخترها با تعجب نگاه میکردن،هیکاری در حالی که دست باکوگو رو میکشید و زیر لب غرولند میکرد:*
- تو واقعاً فکر کردی من میذارم یه مشت ادم خنگ تو رو ببینن و بخوان باهات عکس بگیرن؟ مگه قرار نبود فقط من نگات کنم؟ ها؟
*باکوگو با خونسردی که همیشه داشت، خندید*
+ آروم باش اوهیمه سامام! من که گفتم تو مال منی،فقط خواستم یه ذره اذیتت کنم ببینم چیکار میکنی. تازه، اون دخترا خیلی هم بهت حسادت کردن!
*هیکاری که گونههاش سرخ شده بود، سعی کرد جدی باشه:*
- اذیتم نکن دیگه! بیا بریم یه چیزی بخریم. گشنمه.
+ چشم، هر چی اوهیمه سامای من بگه. چی دوست داری؟ بستنی؟ شکلات؟ یا شاید یه کیک خوشگل که شبیه خودت باشه؟
- شبیه خودم؟ اون دیگه چجوریه؟
+ یه چیز شیرین، بامزه، و یه کم شیطون!
*هیکاری دیگه نتونست جلوی خندهاش رو بگیره و سرش رو روی شونه باکوگو گذاشت.*
- باشه بابا، پس یه بستنی شکلاتی دوقلو با هم میخوریم. ولی من اول انتخاب میکنم!
*همینطور که داشتن بستنی میخوردن و تو پاساژ قدم میزدن، باکوگو یهو ایستاد و به ویترین یه مغازه اشاره کرد.*
+ هی! اون رو ببین!
*هیکاری نگاه کرد. یه گردنبند نقرهای ظریف با یه آویز کوچک به شکل ستاره بود.*
- قشنگه.
+ قشنگه؟ این فوقالعادهست! مثل یه ستارهی کوچیکه تو آسمون. مثل... مثل تو.
*باکوگو دست هیکاری رو گرفت و کشیدش داخل مغازه. فروشنده با تعجب نگاهشون میکرد.*
- واقعاً میخوای بخریش؟
+ البته! برای اوهیمه سامای منه... یعنی برازنده توعه
*فروشنده گردنبند رو داد به باکوگو و بعدش هم از پشتش خیلی به هیکاری نزدیک شد و گردنبند رو برای هیکاری بست.بعد اروم گوش هیکاری رو گاز گرفت و اروم زمزمه کرد*
+خوبه اوهیمه سامام؟!
هیکاری با دیدن خودش تو آینه، گونههاش از هیجان سرخ شد.*
- باکوگو... خیلی ممنونم. خیلی قشنگه.
+ هیچی برای تو زیاد نیست. حالا که اینقدر خوشگل شدی، حاضری برای شب؟!
- معلومه که حاضرم! فقط... قراره امشب هم مثل شب قبل باشه؟
*باکوگو نزدیک شد و با یه شیطنت خاص تو صداش گفت:*
+ شاید... اگه تو هم مثل قبل باشی!ولی نمیخوام توقف کنم، میخوام ادامه بدم
*هیکاری خندید و گردنبندش رو لمس کرد.*
- امشب دیگه سعی میکنم عجول و خسته نباشم، قول میدم!
دیوونه دوست داشتنی 2
* هیکاری با لبخندی که سعی میکردم زیاد تابلو نباشه، دست باکوگو رو گرفت و به سمت راهرو کشید. دخترها با تعجب نگاه میکردن،هیکاری در حالی که دست باکوگو رو میکشید و زیر لب غرولند میکرد:*
- تو واقعاً فکر کردی من میذارم یه مشت ادم خنگ تو رو ببینن و بخوان باهات عکس بگیرن؟ مگه قرار نبود فقط من نگات کنم؟ ها؟
*باکوگو با خونسردی که همیشه داشت، خندید*
+ آروم باش اوهیمه سامام! من که گفتم تو مال منی،فقط خواستم یه ذره اذیتت کنم ببینم چیکار میکنی. تازه، اون دخترا خیلی هم بهت حسادت کردن!
*هیکاری که گونههاش سرخ شده بود، سعی کرد جدی باشه:*
- اذیتم نکن دیگه! بیا بریم یه چیزی بخریم. گشنمه.
+ چشم، هر چی اوهیمه سامای من بگه. چی دوست داری؟ بستنی؟ شکلات؟ یا شاید یه کیک خوشگل که شبیه خودت باشه؟
- شبیه خودم؟ اون دیگه چجوریه؟
+ یه چیز شیرین، بامزه، و یه کم شیطون!
*هیکاری دیگه نتونست جلوی خندهاش رو بگیره و سرش رو روی شونه باکوگو گذاشت.*
- باشه بابا، پس یه بستنی شکلاتی دوقلو با هم میخوریم. ولی من اول انتخاب میکنم!
*همینطور که داشتن بستنی میخوردن و تو پاساژ قدم میزدن، باکوگو یهو ایستاد و به ویترین یه مغازه اشاره کرد.*
+ هی! اون رو ببین!
*هیکاری نگاه کرد. یه گردنبند نقرهای ظریف با یه آویز کوچک به شکل ستاره بود.*
- قشنگه.
+ قشنگه؟ این فوقالعادهست! مثل یه ستارهی کوچیکه تو آسمون. مثل... مثل تو.
*باکوگو دست هیکاری رو گرفت و کشیدش داخل مغازه. فروشنده با تعجب نگاهشون میکرد.*
- واقعاً میخوای بخریش؟
+ البته! برای اوهیمه سامای منه... یعنی برازنده توعه
*فروشنده گردنبند رو داد به باکوگو و بعدش هم از پشتش خیلی به هیکاری نزدیک شد و گردنبند رو برای هیکاری بست.بعد اروم گوش هیکاری رو گاز گرفت و اروم زمزمه کرد*
+خوبه اوهیمه سامام؟!
هیکاری با دیدن خودش تو آینه، گونههاش از هیجان سرخ شد.*
- باکوگو... خیلی ممنونم. خیلی قشنگه.
+ هیچی برای تو زیاد نیست. حالا که اینقدر خوشگل شدی، حاضری برای شب؟!
- معلومه که حاضرم! فقط... قراره امشب هم مثل شب قبل باشه؟
*باکوگو نزدیک شد و با یه شیطنت خاص تو صداش گفت:*
+ شاید... اگه تو هم مثل قبل باشی!ولی نمیخوام توقف کنم، میخوام ادامه بدم
*هیکاری خندید و گردنبندش رو لمس کرد.*
- امشب دیگه سعی میکنم عجول و خسته نباشم، قول میدم!
- ۵۴۹
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط