پارت ۲۶

پارت ۲۶

ان روز ساسکه اصلا یک لحظه ی خوش هم نداشت.
بعد از اینکه به طرز مزخرفی کل راهرو را تمیز کرده بود و عملا میتوانست صدای دیسک کمرش را بشنود، حداقل انتظار داشت ناروتو را ببیند.
دوباره چند کلمه با او صحبت کند و شاید کمی از روزش شکایت کند.
ولی فعلا؟
حتی یک نگهبان تعویضی او را به سمت سالن هدایت میکرد انگار که کائنات دست به یکی کرده بودند کلا اعصاب ساسکه را به هم بریزند.

Sa:"اوزوماکی امروز کجاست؟"
ساسکه فقط پرسید، بعد از اینکه در های میله ای مزخرف زندان دوباره با صدای تقی جلوی صورتش بسته شد.
او متنفر بود وقتی کسی جز ناروتو اینکار را میکرد. حتی سعی نکرد در ذهنش ان را انکار کند.

|باشه، فقط ناروتو بیاد. فقط یه دیقه بیاد.|

بخشی از مغز ساسکه سعی کرد به او بفهماند که این کارش چقدر نیازمند و دمدمی مزاج بنظر میرسد، ولی مرغ ساسکه یک پا داشت.
نگهبان فقط شانه بالا انداخت:"امروز واقعا درب و داغون شده بود، فکر کنم رفته کافه تریا."
خوشبختانه ساسکه از ان نوع افرادی نبود که در مورد بیرون رفتن کسی ناراحت شود، فقط از این جهت ازرده خاطر بود که ناروتو 'دقیقا' تصمیم گرفته بود وقتی برود کافه تریا که ساسکه به او نیاز داشت.

البته او ناروتو را سرزنش نمیکرد، این شانس بود.
ناروتو که چیزی نمیدانست، میدانست؟
نه.
ساسکه بیخیالش شد و برگشت تا برود سمت تختش توی سلول خالی.
بدون ان سه تا کله پوک ابله، هر چند.
Sa:"دیگه اخرین گزینه الان خوابه."

ناروتو ولو شد روی صندلی جلوی پیشخوان.
نور طلایی لامپ های رو مخ کافه، دقیقا توی چشم هایش میتابید.
هنوز میتوانست درد گرفتگی عضلات بازویش را حس کند بعد از ان هفتاد تا شکنجه ای که جیرایا برایش ترتیب دیده بود.
اولین کاری که کرد، کوبیدن پیشانی اش روی پیشخوان چوبی و صیقلی بود.
و بعد هم غر زد:"نجیی!"

نجی، اولین دوست ناروتو توی زندان بود.
پسری جوان که اختلاف سنی کمی با ناروتو داشت و بخاطر موهای صاف و دخترانه اش و رنگ چشم نادرش خیلی زبانزد همه هم بود.
هر روز موهایش را مرتب و شانه شده پشت سرش با یک کش میبست، همیشه هم یک بلیز سفید و تمیز به همراه یک پیشبند قهوه ای تیره داشت.
و نجی، توی کافه کار میکرد.
چرا ناروتو با او دوست شده بود؟
که رامن مفتکی را صاحب شود. و موفق هم شده بود.

Ne:"سرتو نکوب اونجا پیشخوان میشکنه."
صدای نجی در حالی که یک گلاس پایه بلند را با دستمال تمیز میکرد بالای سر ناروتو شنیده شد.
خونسرد و سنجیده، بیشتر نگران پیشخوان بود تا سر ناروتو.
N:"رامن بده."
Ne:"نترکی."
نجی در حالی که سفارش را روی یک برگه مینوشت و به همکارش میداد، به جلوی پیشخوان تکیه داد:"سگرمه هات تو همه، باز زندانیا حموم نرفتن؟"

ناروتو که انگار روحش بدنش را ترک کرده بود با بی حوصلگی سرش را از روی چوب صاف بلند کرد.
رنگ از پوست گندمی اش پریده بود و مثل جنازه ی متحرک شده بود. با لحنی کشیده جواب داد:"جیرایا از هفت جهت سوراخم کرد."
گوشه ی لب های نجی تقریبا به یک پوزخند خم شد.
Ne:"خسته نباشی. شنیدم راجب دسته‌گلت تو زیرزمین."
N:"اومدم اینو بگم اصن. ساسکه ی گاو داشت فرار میکرد، گفته بودم بهت؟"
نجی که اصلا تعجب نکرده بود [انتظارش را داشت] ابروهایش را کمی بالا برد تا حداقل وانمود کند.
گلاس را گذاشت توی یکی از طبقه ها:"چقد بهت گفتم سنگ این پسره رو به سینه ت نزن."
N:"بابا نمیشه زندانیمه."
Ne:"فقط همون یه نفر؟ بقیه پشمن؟"
N:"ببخشید که نرمال ترین ادم زندان ساسکه س فقط."
نجی اهی کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد.
یکی باید ناروتو را جمع میکرد و او فکر نمیکرد جیرایا به تنهایی کافی باشد.
برقی از نگرانی توی چشم های یاسی رنگش پدیدار شد قبل از اینکه کاسه ی رامن را جلوی ناروتو بگذارد:"بفرما."
__________________
یه حسایی داره واسم میاد که 'اون' نزدیکه. موندم تو دو راهی.
دیدگاه ها (۳۴)

دقیقا من اینجوری بودم که: چرا صداش انقد کلفت شد؟🌚

پارت ۳۰ (روتین صبحگاهی م با نوشتن خاک بر سری شروع میشه برم ب...

پارت ۲۵خوب نبود.به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.نه تنها ج...

بقیشO:"برات جالبه؟"اوبیتو تقریبا با شیطنت پرسید، اشاره به ای...

پارت ۱۳ ببین توروخدا بروبرو پدسگ برووووودقیقا از همان روز نا...

پارت ۲۴تق تق تقجیرایا مثل شکارچی ای که مراقب طعمه هایش است، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط