کلاس درس با صدای یکنواخت و خشک معلم مثل همیشه فضایی سنگین داشت
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹².
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
کلاس درس، با صدای یکنواخت و خشک معلم، مثل همیشه فضایی سنگین داشت.
لوسیا با دقت تمام، خط به خطِ درس را در دفترش ثبت میکرد؛ هر نکته، هر فرمول، هر تعریف، با وسواس خاصی در جزوهاش جا میگرفت.
اگه این سال رو خوب بخونه، میتونه توی دانشگاه خوب و معتبری قبول بشه، همیشه دلش میخواست یه معلم هنر بشه، پس واسه این راه باید تمام توانش را بزاره وسط.
ولی جونگکوک، سود و سرمایههای کلان را در سر میپروراند؛
یک تاجرِ موفق که میخواست بدونِ اتکا به نامِ پدر، نامِ خودش را بر سرِ زبانها بیندازد.
آخرین سطرِ جزوهاش را که نوشت، صدای زنگِ پایان کلاس، در فضا پیچید.
و مثل همیشه، هجومِ جمعیت برای خروج، کلاس را پر کرد.
آنا از جایش بلند و گفت:
_ میای بریم بیرون؟
لوسیا در حالی که مداد و خودکارش را جمع میکرد، جواب داد:
_ تو برو یکم بعد میام.
آنا نگاهی کوتاه کرد، بعد سری تکون داد و با گفتن «باشه» از کلاس خارج شد.
اما صدای تقهی آرامی که به درِ کلاس خورد.
سرش را بلند کرد.
جونگکوک، با لبخند، در چارچوبِ در ایستاده بود.
دست به سینه، با چشمانی نافذ، نگاهش روی لوسیا قفل شده بود:
_ انگار کسی سخت مشغولِ درس خوندنه.
لوسیا متقابل لبخندی زد و گفت:
_ چیزی تا فارغالتحصیلیمون نمونده، باید تمام تلاشم رو بکنم.
جونگکوک از تکیه دادن به در دست کشید و به سمتش آمد.
وقتی فاصلهی بینشان کم شد، آرام خم شد سمتش و با نوکِ انگشتش، آرام روی بینیِ لوسیا زد:
_ انقدر به اون مغزِ خوشگلت فشار نیار. مطمئنم که موفق میشی.
لوسیا با لبخندی که روی صورتش ماسید، ناگهان خود را در آغوشِ جونگکوک انداخت.
محکم او را بغل کرد:
_ عوضی، خیلی دوست دارم!
جونگکوک برای لحظهای غافلگیر شد، اما بعد خندهی کوتاهی از تهِ گلویش شنیده شد.
دست در موهای لوسیا فرو برد و آرام نوازشش کرد:
_آره… منم خیلی دوست دارم.
اما این لحظهی شیرین، با سرفهی ناگهانی و بلندی که شنیده شد، به پایان رسید.
با تعجب از هم جدا شدند.
آلبرتو، مینوو، یوجین و لوکاس، جلویِ درِ کلاس ایستاده بودند و با لبخندهایی شیطنتآمیز، آنها را تماشا میکردند.
آلبرتو، با لحنی نمایشی و کمی بلند، گفت:
_هی عوضی! یکم از ده مترِ دوستدخترت بیا کنار! ما هم اینجا هستیم، خب؟
جونگکوک نفسِ عمیقی کشید.
نگاهش را از آلبرتو گرفت و روی یوجین ثابت کرد.
با لحنی که کاملاً جدی و خشک بود، پرسید:
_کی به شما گفته مزاحم بشید؟
ادامه دارد...
‼️توجه ‼️ به نظرات اکثریت قرار شد فصل دو هم گذاشته بشه، و بعدِ فصل اول رمان جدیدی گذاشته نمیشه، بعد اینکه فصل دو هم تموم شد رمان جدید میزارم..❤️
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
کلاس درس، با صدای یکنواخت و خشک معلم، مثل همیشه فضایی سنگین داشت.
لوسیا با دقت تمام، خط به خطِ درس را در دفترش ثبت میکرد؛ هر نکته، هر فرمول، هر تعریف، با وسواس خاصی در جزوهاش جا میگرفت.
اگه این سال رو خوب بخونه، میتونه توی دانشگاه خوب و معتبری قبول بشه، همیشه دلش میخواست یه معلم هنر بشه، پس واسه این راه باید تمام توانش را بزاره وسط.
ولی جونگکوک، سود و سرمایههای کلان را در سر میپروراند؛
یک تاجرِ موفق که میخواست بدونِ اتکا به نامِ پدر، نامِ خودش را بر سرِ زبانها بیندازد.
آخرین سطرِ جزوهاش را که نوشت، صدای زنگِ پایان کلاس، در فضا پیچید.
و مثل همیشه، هجومِ جمعیت برای خروج، کلاس را پر کرد.
آنا از جایش بلند و گفت:
_ میای بریم بیرون؟
لوسیا در حالی که مداد و خودکارش را جمع میکرد، جواب داد:
_ تو برو یکم بعد میام.
آنا نگاهی کوتاه کرد، بعد سری تکون داد و با گفتن «باشه» از کلاس خارج شد.
اما صدای تقهی آرامی که به درِ کلاس خورد.
سرش را بلند کرد.
جونگکوک، با لبخند، در چارچوبِ در ایستاده بود.
دست به سینه، با چشمانی نافذ، نگاهش روی لوسیا قفل شده بود:
_ انگار کسی سخت مشغولِ درس خوندنه.
لوسیا متقابل لبخندی زد و گفت:
_ چیزی تا فارغالتحصیلیمون نمونده، باید تمام تلاشم رو بکنم.
جونگکوک از تکیه دادن به در دست کشید و به سمتش آمد.
وقتی فاصلهی بینشان کم شد، آرام خم شد سمتش و با نوکِ انگشتش، آرام روی بینیِ لوسیا زد:
_ انقدر به اون مغزِ خوشگلت فشار نیار. مطمئنم که موفق میشی.
لوسیا با لبخندی که روی صورتش ماسید، ناگهان خود را در آغوشِ جونگکوک انداخت.
محکم او را بغل کرد:
_ عوضی، خیلی دوست دارم!
جونگکوک برای لحظهای غافلگیر شد، اما بعد خندهی کوتاهی از تهِ گلویش شنیده شد.
دست در موهای لوسیا فرو برد و آرام نوازشش کرد:
_آره… منم خیلی دوست دارم.
اما این لحظهی شیرین، با سرفهی ناگهانی و بلندی که شنیده شد، به پایان رسید.
با تعجب از هم جدا شدند.
آلبرتو، مینوو، یوجین و لوکاس، جلویِ درِ کلاس ایستاده بودند و با لبخندهایی شیطنتآمیز، آنها را تماشا میکردند.
آلبرتو، با لحنی نمایشی و کمی بلند، گفت:
_هی عوضی! یکم از ده مترِ دوستدخترت بیا کنار! ما هم اینجا هستیم، خب؟
جونگکوک نفسِ عمیقی کشید.
نگاهش را از آلبرتو گرفت و روی یوجین ثابت کرد.
با لحنی که کاملاً جدی و خشک بود، پرسید:
_کی به شما گفته مزاحم بشید؟
ادامه دارد...
‼️توجه ‼️ به نظرات اکثریت قرار شد فصل دو هم گذاشته بشه، و بعدِ فصل اول رمان جدیدی گذاشته نمیشه، بعد اینکه فصل دو هم تموم شد رمان جدید میزارم..❤️
- ۸.۱k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط