مرد محترمانه سر تکون داد سپس کنار همان شیرینی فروش ایستاد

مرد محترمانه سر تکون داد سپس کنار همان شیرینی فروش ایستاد دخترم با لبخند پیاده شد سپس سمت شیرینی پزی رفت از چهار چوب در گذشت بوی آرد و روغن باعث نفس کشیدن راحت میشد ، احساس ای پر از محبت و عشق بسیار کوچولو ای در قلبش ناگهانی نه بلکه پر افکارش چهره زیبا و نگاه اعتماد به نفس جونگکوک در چشم هایش دیده میشد نه از عشق بلکه از محبت و یاد آوری اینکه جونگکوک فقد دکترش نیست بلکه مرد زندگیش عشق زندگیش هم بود .. سخت پلک زد و چشم هایش را بست خودش هم متوجه نمیشد این بوی شیرینی چرا او را به یاد معشوق دلبسته اش می‌اندازد .. صدا آرامی را شنید : بیا دختر خانم .. پلک از روی هم برداشت زن پیری ای که حدود ۹۰ ساله میشد روی صندلی جلو میز نشسته بود با یک لبخند مهربان.. دخترک با لبخند سری خم کرد سپس سمتش هجوم برد زن پیر آرام پرسید : فقد برای استشمام اومدی ؟
دخترک سری به نه تکون داد سپس با لحن نرمی گفت : نه اومدم برای دوستم شیرینی بخرم
زن پیر با سختی و چوب به دست بلند شد سمت پشت شیشه ها رفت آوا کیف اش را در دستش فشرد زن پیر خم شد سپس کلوچه های خانگی را سمتش گرفت : این چطوره کلوچه با طعم وانیل شکری دوست داری؟ ..
دخترک با ذوق لبخند زد و تند گفت : آره چه بهتر میشه تو جعبه بزارین
زن پیر سری تکون داد آوا همچنین منظور روی صندلی نشست کمی به اطراف نگاه کرد خیلی زیرک و کنجکاو زنی با پالتو سفید و موهای مشکی روبه مرده ای ایستاده بود و داشتند دعوا می‌کردند .. آوا کنجکاو بلند شد سپس سمتش هجوم برد کم کم نزدیک می‌شد بیشتر به این ترتیب میفهمید که آن زن جینجو باشه .. ، کنار او ایستاد سپس روبه مرده کرد دختر باهوش ای بود و خوب متوجه میشد که بخاطر پول دعوا میکنند خودش را میان حرف سخنان آن ها انداخت : ببخشید ؟... فکر کنم الکی به خانم گیر دادین
جینجو تند سمتش نگاه کرد نه از عصبانیت بلکه از تعجب ای .. دخترک قوی و با لحن محکمی گفت : وقتی اومدم تو این فروشگاه متوجه شدم که سر میز خانم پول بود خودم دیدم و یه بچه کم سال
مرد تند سمت آوا نگاه کرد و با لحن تندی گفت : ببینید خانم برای من دردسر میشه من فقد یه گارسون هستم
جینجو عصبی بار دیگری پول را روی میز گذاشت با یک ضربه محکمی سپس روبه آوا کرد : ولش کن بریم ... آوا با چشم های گرد سری تکون داد سپس دوید سمت جعبه خودش و بعد از برداشت پول را پرداخت نمود سپس سمت جینجو دوید .. زن پالتو سفید بیرون ایستاده بود .. وقتی آوا را دید با لبخند سمتش هجوم برد : عزیزم ممنون ازت
آوا خجالت زده خندید : نه اشکالی نداره مهم اینه که شما دو بار پرداخت کردین
جینجو تند خندید : نه همه نیست .. آوا با لبخند خجالتی به زمین خیره شد سپس تند جو رو عوض کرد : بریم قهوه بخوریم ؟ ..
جینجو: البته که آره ولی این ته از کی‌تا الان سرویس بهداشتی رفته نیم ساعت میشه .. دخترک با شنیدن اسم ته لبخند پر از ذوق زد و با لحن آرامی گفت : عه چه خوب میتونم بیشتر باهاش آشنا بشم واقعا بچه شیرینیه
جینجو خندید : وای اولین نفری هستی که راجبش اینجوری میگی حتما اگر بشنوه خیلی خوشحال میشه .. آوا متقابل با لبخند نگاهش کرد جینجو اشاره ای به دست و جعبه کرد : اینو برای کسی میبری ؟ ..
آوا نکاعبه دستش انداخت : آره با سو آه قرار داشتم گفتم براش شیرینی هم ببرم .. زن پالتو سفید با لبخند موهایش را کنار زد : منم دارم میرم اونجا گفت که می‌ره لباس عروس انتخاب کنه
آوا : به منم همینطور گفته بود مایلی با هم بریم .. جینجو با لبخند سری تکون داد سپس نگران سمت شیرینی پزی نگاه کرد : این پسر کجاست
آوا تند گفت : میشه جعبه منو بگیرین من بعض سر میزنم
جینجو لبخند مهربانی زد آوا بعد از دادن جعبه بهش گام برداشت و وارد آن محیط شد
دیدگاه ها (۱)

گام برداشت سپس وارد آن محیط شد با نگاهش و گام به سمت سرویس ب...

سو آه را سمت یکی از شیشه های اتاق کشاند آوا بازم اخم کرد ، م...

دخترک غمگین زل زد به شیشه در دستش در فکر‌ فرو رفت یک شب پر ا...

با رفتن زمان با شنیدن نیشو کنایه اطراف یا حتی کابوس های جدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط