ابلیس

part 153
نفس عمیقی کشید و دستشو لای موهاش برد و خطاب به کریس بدون اینکه نگاهش کنه گفت
_ من امروز دستمو به خون آلوده نمیکنم...خودت یه کاریش کن
کریس اخم کرد
" کار توعه...به من چه "
_ به منم ربطی نداره
سوت زنان از کریس فاصله گرفت و کریس با حرص و عصبانیت بهش چشم دوخت...چطور این احمق مغز متفکر بود؟ اون یه تخته کم داشت!
دستگاه کوچیک توی جیبش لرزید و دازای نگاه زیر چشمی ای به کریس انداخت و بعد اونو خاموش کرد
_ الان وقتش نیست!
همراه کریس وارد اتاقی که ازش خارج شده بودن شد و روی تخت نشست و اشاره کرد که بره بیرون و کریس در کمال پرویی جلوش نشست
_ گورتو گم کن
برعکس چند دقیقه پیش جدی برخورد کرد و اون چشمایی که مرموز و خطرناک نگاهش میکردن و اضطراب رو به جون کریس مینداخت...اما نمی‌رفت!
" تا نری و دستور رو اجرا نکنی...هیچ جا نمیرم! "
_ آه...رو مخی!
کلافه نگاهشو چرخوند و باشه ای گفت
_ خودم میرم...تو میتونی بری
" نمیتونم بهت اعتماد کنم "
_ برام مهم نیست...سر این چیزا خیلی مسخره ست که آدم بخواد دروغ بگه!
کریس از جاش بلند شد
" چک میکنم "
_ گمشو
کریس رفت و دازای دستگاه رو وصل کرد که صدای پر از استرس لوکا رو شنید
" دازای هر چه سریع تر کل اون ساختمون رو بررسی کن...چویا رو بردن! "
دازای بلند شد و اخم کرد...
........................................................
یوکی با عجله سمت کریس و مدیر دوید که مدیر بلند شد و زنو در آغوش گرفت
" عزیزم؟ چیشده؟ "
" ه...همه جا پر جنازه ست...نگهبانا...! "
کریس خطاب به پدرش گفت
" کاری که نکردی؟ "
مدیر غرید
" تو اون حیوون وحشی رو آزاد گذاشتی؟ "
" پس یه کاری کردی..."
یوکی گیج بهشون چشم دوخت
" چویا رو... "
کریس نزاشت حرف پدرش ادامه پیدا کنه و داد زد
" چویا رو دزدیدی؟ وای تو چیکار کردی...او...اون حامله ست و اگه بلایی سر اونا بیاد... "
با ترس به پدرش چشم دوخت
" فقط از مسیح بخوا که بلایی سرشون نیاد! "
سریع از مکان خارج شد و سمت سیاه چال حرکت کرد...
در طی مسیر همه جا خون و جنازه بود و برخی هم خون هاشون پاچیده شده بود رو دیوار...
به محض اینکه رسید نفس راحتی کشید.‌
دازای چویا در حالی که گریه میکرد در آغوش گرفته بود و به آرومی با دستای خونی اش نوازشش می‌کرد و با خاص ترین نگاه نگاهش می‌کرد
_ هیش عزیزم آروم باش من کنارتم...من اینجام نترس!
+ دازای...بچه هام...دازای اگه‌...
چویا ترس از دست دادن بچه هاشو داشت و با ترس دستشو روی شکمش میزاشت که حسشون کنه
بوسه ای رو موهای نارنجی رنگش زد و اونو برآید استایل بغل کرد
_ اگه اینطوری خودتو بترسونی بهشون آسیب میزنی.
چویا کمی اروم گرفت که چشمش به کریس افتاد و سریع خودشو به دازای چسبوند و لباسش رو گرفت
دازای نگاه چویا رو دنبال کرد و وقتی کریس رو دید اون نگاه خونین وحشی برگشتن و با وحشیگری تمام بهش خیره شد
_ یک قدم نزدیکش بشی جوری زجرت میدم که ارزوی مرگ کنی
کریس چشماش گرد شدن...همچین ادم سنگدلی چطور میتونه انقدر محافظ کار باشه؟ اون داره از خانوادش محافظت میکنه! برادرش...برادر ناتنی اش همچین ادمی بود؟
چویا رو به خودش فشرد و بی رحم به کریس خیره بود و منتظر یه حرکت اشتباه بود تا بهش رحم نکنه!
" من...متاسفم کار پدرم بود...من اومدم نجاتش بدم "
اخ بلندی از چویا شنیده شد و دازای سریع اونو زمین گذاشت و با نگرانی بهش چشم دوخت
_ تو حالت خوبه؟
چویا چشماشو بست و از درد فریاد زد و تو خودش جمع شد و دستشو رو شکمش گذاشت
دازای تازه متوجه شد و سریع بلندش کرد و از سیاه چال خارج شد و سریع سوار یکی از ماشین ها شد و تا جایی که تونست تند رفت و کریس همونجا خشکش زد...
جای چویا رو نگاه کرد و متوجه خونی رو زمین شد و مردمک چشمش لرزید...
" نه...نه نباید! "
.................................................
دکتر بیرون اومد و دازای سریع پرسید
_ خوبه مگه نه؟‌ حالشون خوبه؟
" همسرشون شمایید؟ "
_ خودمم
" متاسفم اما...یکی از دو قلو ها سقط شد "
_ چرا؟...ا...اون که حالش خوب بود!
" تنش و استرس و همینطور ترس هم باعث میشه...یکی از بچه ها ضعیف بود و اگه الان نمیشد موقع زایمان حتی امکان داشت جون همسرتونو به خطر بندازه...تسلیت میگم‌! "
دکتر رفت و دازای دستشو وارد موهاش کرد...وارد اتاق شد و دید که مو حناییش خوابیده...لبخندی بهش زد! بچشون فدا شده بود تا چویا موقع ای که فرشته ها رو بدنیا میاورد چیزیش نشه...حالا یکی از اونا رفته بود!
_________________________________________
______________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

ابلیس

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

پارت هجدهم

part:۸

بوسه ی اجبار پارت دهم

#عشق_مافیای_من پارت۳٠(بعد مدت ها) ادمین: راستی علامتا یادم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط