(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part 36
دخترک خنده ای کرد و باز هم گفت ...
ات: پس میگی سه سال فقد کلاس ۶ رو خوندی اره
جونکوک با هر قدمی که همراه با قدم ات برمیداشت میخندید و ان لبخند زیبا ات را هم میدید کنار آن دریا ای که دامن تکون میداد و آن باد زیبا میخورد به موهای لخت دخترک که چهره اش را زیبا تر میکرد جونکوک با لحن شیطون گفت
جونکوک: بیخیال نباید به کسی بگی ها .... هیچ کس نمیدونه
ات: اگه بگم چی ....
دخترک با حالت کیوتی سرش رو جلو برد و باز هم گفت ...
ات: میگم .. اگه بگم چیکار میکنی
جونکوک خنده ای کرد و گفت ..... جونکوک: میخورمت ... باید فرار کنی
دخترک چشم هایش رو هم فشرده و کم کم عقب رفت و با ترس گفت
ات: هی ... به حرفه خودت بیخیال
جونکوک: دعا من گیرت نیارم
دخترک با سرعت از جلو با دویدن راهی شد و جونکوک هم به دنبالش دوید دخترک با خنده ای که میکرد و نفس زدن و دویدن میگفت....
ات: ب..باشه نمیگم ...
جونکوک: دیگه از خط گذشتی
درست بود که در آن چکمه های بلند دویدن سخت بود ولی با توام سرعت میدوید حتی ترس اینکه جونکوک بهش برسه رو داشت ولی آن لحظه بهترین لحظه دنیا بود هم برای جونکوک هم برای ات جونکوک پسری که زندگیش مرموز بود و حتی اسمش همین طور و ات فقد زندگیش کار و پول درآوردن بود ولی حالا دلیله دیگی هم دست عشق آن دلیلش هست ... هنوزم در حالی دویدن بود وقتی هر قدم ای که رو شن ها میگذاشت باعث ترس افتادن رو زمین میشد ....
جونکوک: اگه دستم بهت برسه
دخترک باز هم از پشت نگاهی بهش انداخت و با خنده گفت
ات: باشه گفتم..... نمیگیم ترو خداااااااا
بلخره سرعت این دختر شیطون کم میشد و جونکوک بهش رسید این صحنه برای هر آدمی دیدنی میشه مج دستش را محکم گرفت همون دقیقه دخترک فقد پاش پیچ خورد و ناگهانی رو زمین افتاد و دستش از دست جونکوک کشیده شد درد وحشتناک تو قوزک پاش چرخید درد بدی داشت و حتی نفهمید که کی رو زمین افتاده بود جونکوک با ترس جلوش نشست و زود کمک اش بنشینه
جونکوک: مینی.... مینی چی شده
دخترک با درد دستش رو گذاشته را پاش
ات: د..رد میکنه خیلی
جونکوک: معذرت میخواهم
ات: م..هم نیست
جونکوک از ترسه اینکه ناخواسته به معشوق اش صدم بزنه مشغول پایین کشیدن زیپ چکمه های بلند دخترک شد
جونکوک: چیزی نیست بزار ببینمش
دخترک با ترس چشم هایش را بست و بت نفسزدن گفت
ات: شکسته ؟
جونکوک: وای نه چرا باید بشکنه فقد پیچ خورد .. خودت ببین
دخترک بت درد چشم هایش را باز کرد و به پاش نگاهی انداخت و با لرز صدا گفت .... ات: دیگه... خوب نمیشه...
جونکوک: هی مینی بچه نشو میبینی خوبه فقد پیچ خورده ....
دخترک خنده ای سر داد و گفت .... ات: ببخشید!
جونکوک: میتونی راه بری
ات: اوهمم
Part 36
دخترک خنده ای کرد و باز هم گفت ...
ات: پس میگی سه سال فقد کلاس ۶ رو خوندی اره
جونکوک با هر قدمی که همراه با قدم ات برمیداشت میخندید و ان لبخند زیبا ات را هم میدید کنار آن دریا ای که دامن تکون میداد و آن باد زیبا میخورد به موهای لخت دخترک که چهره اش را زیبا تر میکرد جونکوک با لحن شیطون گفت
جونکوک: بیخیال نباید به کسی بگی ها .... هیچ کس نمیدونه
ات: اگه بگم چی ....
دخترک با حالت کیوتی سرش رو جلو برد و باز هم گفت ...
ات: میگم .. اگه بگم چیکار میکنی
جونکوک خنده ای کرد و گفت ..... جونکوک: میخورمت ... باید فرار کنی
دخترک چشم هایش رو هم فشرده و کم کم عقب رفت و با ترس گفت
ات: هی ... به حرفه خودت بیخیال
جونکوک: دعا من گیرت نیارم
دخترک با سرعت از جلو با دویدن راهی شد و جونکوک هم به دنبالش دوید دخترک با خنده ای که میکرد و نفس زدن و دویدن میگفت....
ات: ب..باشه نمیگم ...
جونکوک: دیگه از خط گذشتی
درست بود که در آن چکمه های بلند دویدن سخت بود ولی با توام سرعت میدوید حتی ترس اینکه جونکوک بهش برسه رو داشت ولی آن لحظه بهترین لحظه دنیا بود هم برای جونکوک هم برای ات جونکوک پسری که زندگیش مرموز بود و حتی اسمش همین طور و ات فقد زندگیش کار و پول درآوردن بود ولی حالا دلیله دیگی هم دست عشق آن دلیلش هست ... هنوزم در حالی دویدن بود وقتی هر قدم ای که رو شن ها میگذاشت باعث ترس افتادن رو زمین میشد ....
جونکوک: اگه دستم بهت برسه
دخترک باز هم از پشت نگاهی بهش انداخت و با خنده گفت
ات: باشه گفتم..... نمیگیم ترو خداااااااا
بلخره سرعت این دختر شیطون کم میشد و جونکوک بهش رسید این صحنه برای هر آدمی دیدنی میشه مج دستش را محکم گرفت همون دقیقه دخترک فقد پاش پیچ خورد و ناگهانی رو زمین افتاد و دستش از دست جونکوک کشیده شد درد وحشتناک تو قوزک پاش چرخید درد بدی داشت و حتی نفهمید که کی رو زمین افتاده بود جونکوک با ترس جلوش نشست و زود کمک اش بنشینه
جونکوک: مینی.... مینی چی شده
دخترک با درد دستش رو گذاشته را پاش
ات: د..رد میکنه خیلی
جونکوک: معذرت میخواهم
ات: م..هم نیست
جونکوک از ترسه اینکه ناخواسته به معشوق اش صدم بزنه مشغول پایین کشیدن زیپ چکمه های بلند دخترک شد
جونکوک: چیزی نیست بزار ببینمش
دخترک با ترس چشم هایش را بست و بت نفسزدن گفت
ات: شکسته ؟
جونکوک: وای نه چرا باید بشکنه فقد پیچ خورد .. خودت ببین
دخترک بت درد چشم هایش را باز کرد و به پاش نگاهی انداخت و با لرز صدا گفت .... ات: دیگه... خوب نمیشه...
جونکوک: هی مینی بچه نشو میبینی خوبه فقد پیچ خورده ....
دخترک خنده ای سر داد و گفت .... ات: ببخشید!
جونکوک: میتونی راه بری
ات: اوهمم
- ۲۱.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط