𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁰
همه تک تک رفتن و خودشونو معرفی کردن و بلاخره نوبت من رسید
ـ خب... نفر آخر لطفا تشریف بیارین
این بود که همه چپ چپ نگام کردن
سرمو پایین گرفتم و آروم اروم به طرف سکو قدم برداشتم
همین که به سکو رسیدم اون خانم میکروفون رو داد دستم
احساس میکردم یکی خیلی بد نگام می کرد
نگاهمو بین دانش آموزایی که توی صف بودن چرخوندم و به مرد رو که در صف سال ششمیا بود دیدم
نگاهش برام آشنا به نظر میومد اما به یاد نیاوردم
چند ثانیه غرق نگاهش شدم....یجورایی آرامش میداد بهم
ـ دخترم ... نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
به خودم اومدم و میکروفون رو گرفتم جلوی دهنم
ورا : س... سلام م.. م...من هوانگ و...ورا هستم
نمیدونستم چمه و چرا اینطوری با لکنت حرف میزدم ولی با احتمال زیاد برای نگاه اون یه نفر بوده
دهنمو باز کردم تا ادامه حرفم رو بگم ولی...
🗣️ : وایسا ببینم مگه تو همونی نیستی که خاص ترین روح رو داره
با صدایی که شنیدم حرفم تو دهنم خفه شد
یکی دیگه گفت
🗣️ : مگه این دختر بود....باورم نمیشه
🗣️ : تو نباید اینجا باشی
🗣️ : با اومدن تو به این مدرسه ما بیشتر در معرض خطریم
از دهن هر کس به حرفی بیرون میومد
🗣️ : ما تو رو اینجا نمیخوایم
چیزی نمی تونستم بگم و فقط مات نگاشون میکردم
اون خانمی که پیشم بود متوجه جوّ شد و گفت :
ـ بچه ها بس کنین
🗣️ : این چجور محافظت در گرگینه هاست....این زنیکه بیشتر گرگینه هارو جذب میکنه
🗣️ : اون باید از اینجا بره
🗣️ : اره باید بره
مگه من چیکار کردم که این همه آدم رضایت اومدنم رو ندارن
میکروفون رو به اون خانم دادم و میخواستم برم که....
🗣️ : هی تو.......این چه طرز معرفیه .... من سنت رو هم نمیدونم
با نفرتِ تمام سرمو چرخوندم و با یه پسر هو*ل که تو صف دست به سینه وایستاده بود ، مواجه شدم
ـ به تو هیچ ربطی نداره
با غرور از سکو پایین اومدم و به طرف خوابگاه سال اولیا رفتم
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 ¹
𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁰
همه تک تک رفتن و خودشونو معرفی کردن و بلاخره نوبت من رسید
ـ خب... نفر آخر لطفا تشریف بیارین
این بود که همه چپ چپ نگام کردن
سرمو پایین گرفتم و آروم اروم به طرف سکو قدم برداشتم
همین که به سکو رسیدم اون خانم میکروفون رو داد دستم
احساس میکردم یکی خیلی بد نگام می کرد
نگاهمو بین دانش آموزایی که توی صف بودن چرخوندم و به مرد رو که در صف سال ششمیا بود دیدم
نگاهش برام آشنا به نظر میومد اما به یاد نیاوردم
چند ثانیه غرق نگاهش شدم....یجورایی آرامش میداد بهم
ـ دخترم ... نمیخوای خودتو معرفی کنی؟
به خودم اومدم و میکروفون رو گرفتم جلوی دهنم
ورا : س... سلام م.. م...من هوانگ و...ورا هستم
نمیدونستم چمه و چرا اینطوری با لکنت حرف میزدم ولی با احتمال زیاد برای نگاه اون یه نفر بوده
دهنمو باز کردم تا ادامه حرفم رو بگم ولی...
🗣️ : وایسا ببینم مگه تو همونی نیستی که خاص ترین روح رو داره
با صدایی که شنیدم حرفم تو دهنم خفه شد
یکی دیگه گفت
🗣️ : مگه این دختر بود....باورم نمیشه
🗣️ : تو نباید اینجا باشی
🗣️ : با اومدن تو به این مدرسه ما بیشتر در معرض خطریم
از دهن هر کس به حرفی بیرون میومد
🗣️ : ما تو رو اینجا نمیخوایم
چیزی نمی تونستم بگم و فقط مات نگاشون میکردم
اون خانمی که پیشم بود متوجه جوّ شد و گفت :
ـ بچه ها بس کنین
🗣️ : این چجور محافظت در گرگینه هاست....این زنیکه بیشتر گرگینه هارو جذب میکنه
🗣️ : اون باید از اینجا بره
🗣️ : اره باید بره
مگه من چیکار کردم که این همه آدم رضایت اومدنم رو ندارن
میکروفون رو به اون خانم دادم و میخواستم برم که....
🗣️ : هی تو.......این چه طرز معرفیه .... من سنت رو هم نمیدونم
با نفرتِ تمام سرمو چرخوندم و با یه پسر هو*ل که تو صف دست به سینه وایستاده بود ، مواجه شدم
ـ به تو هیچ ربطی نداره
با غرور از سکو پایین اومدم و به طرف خوابگاه سال اولیا رفتم
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط