به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت:نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!



#عشق#پیری
دیدگاه ها (۶)

اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی را نشکنی.اگر پارویت را ...

دوستی دو صندلی خالیست؛میان دو دلی که بی بهانهیکدیگر را می فه...

سلام 😊🙃صبح بخیر دوستان...🌹روز دیگری آغاز شدساعت دلت را بر رو...

##پسر❤

داستان زیبایی از کودکی امام سجاد

p2از رو تخت بلند شدم به سمت پنجره رفتم قفل بود آروم و خونسرد...

پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط