آوای شب

آوای شب

پارت ۸

ویو نویسنده

دامیان با موهای اتشی و خارهای گل رز سیاهش به سمت طبیب حرکت کرد
طبیب زخماش رو بست و کبودی ارو پماد زدبعد چند دقیقه انیا بهوش اومد و با صحنه اشنایی مواجه شد همان مرد .... مرد...اهان کاماروس و جیوز انها اینجا چیکار می کنند
انیا: اه... سلام معذرت میخوام بی احترامی کردم !

دامیان: نه چه بی احترامی تو حالت خوب نبود برای همین امدیم پیش پزشک

انیا: پپ...زشک ... مامانی ...‌ بابایی... خواهر..اینا چطور ن....؟.‌‌. ..حالشون خوبه شما چی شما خوبید ؟

دامیان: ما خوبیم و اوناهم خوبند اما تو اسیب دیدین

انیا: اسیب ، مامان ، بابا، رستوران، من همین الان باید برم رستوران

دامیان: نه تو باید همین جا بمونی_ رفت منم باید برم

جیوز: نه قربا_ واقعا که شبیه همن 🤭(。♥‿♥。)

ویو دامیان

باید برم دنبالش تا دوباره صدمه ندیده
با خار های رزم گرفتمش و مستقیم افتاد توی بغلم 🍅🍅 انگار هوا گرم شده

انیا🍅: کاما..ر..وس ساما خار هاتون خیلی دردناک و ممکنه به شما هم اسی-
(ذهن انیا : وایی چقدر نزدیکه)

ویو نویسنده

صورتشون ۱ انگشت فاصله داشت که هردوتاشون 🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅 بودند
ناگهان جیوز امد و دامیان و انیا از هم جدا شدند

.......
دیدگاه ها (۷)

آوای شب پارت ۷ویو نویسنده انیا بعد از این که از کاماروس خداح...

متن نوشته ۴قدرت دمتریوسصورتی سرد، ... (نمی‌دونم اسمش چیه)(شم...

اوای شبپارت ۶ویو آنیااولین باری بود همچین آدمی می‌دیدم پس از...

تو منو دوست داری؟پارت ۲۲ناگهان تلفنش زنگ خورد دامیان: انیا ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط