رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سـᩘـی و شــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـشــم)
کای با دیدن وضعیت میا، انگار دنیا رو سرش خراب شد. تمام اون عصبانیت، تمام اون خشمی که از پیدا کردنش داشت، تبدیل شد به یه حس غریب. یه جور ترس و نگرانی که تا حالا تجربه نکرده بود.
با قدمهای تند، خودشو رسوند به میا. دستاشو که با طناب بسته بودن، دید. صورت خونی و کبودشو دید. لبهاش رو که از درد میلرزیدن:«میا… میا! خوبی؟»
میا چشماش رو آروم باز کرد. نگاهش پر از ترس بود، ولی وقتی کای رو دید، یه ذره امید توش پیدا شد.
«کای؟!» صداش به سختی درمیاومد.
کای با عجله شروع کرد به باز کردن طنابها. انگشتاش میلرزیدن، ولی سعی میکرد تمرکز کنه. همونطور که داشت بندها رو باز میکرد، یهو یاد حرفهای خودش افتاد. “این دختر همهش دردسر بود.” ولی حالا… حالا اون دردسر، زیباترین دردسر دنیا بود که دلش نمیاومد حتی یه خراش رو بیفته:«هیششش… آروم باش. الان بازت میکنم.»
وقتی دستای میا آزاد شد، کای آروم دستشو گذاشت رو گونهی خونی میا. خیلی آروم، که اذیت نشه:«کی این کارو باهات کرده؟»
میا سعی کرد حرف بزنه، ولی انگار توانشو نداشت. فقط سرشو تکون داد:«اون… اون مرد…»
کای ناخودآگاه یه نگاه به سمتی انداخت که مرد زخمدار ایستاده بود، ولی خبری ازش نبود. انگار غیب شده بود:«نگران نباش. دیگه کسی نمیتونه بهت آسیب بزنه.»
کای با دقت میا رو از رو صندلی بلند کرد. میا هنوز گیج بود و به سختی روی پاهاش وایساده بود. کای آروم میا رو توی بغلش گرفت. یه بغل محکم، پر از احساسی که دیگه نمیشد انکارش کرد. حس کرد ضربان قلب میا توی سینهاش میزنه. یه حس آشنا، ولی این بار قویتر:«حالا بیا، باید از اینجا بریم.»
کای میا رو که هنوز کمی میلرزید، به سمت بیرون هدایت کرد. تمام فکرو ذکرش این بود که میا رو سالم به یه جای امن برسونه. انگار اون مسافتی که دنبالش اومده بود، یه سفر درونی هم بود. سفری که کای رو به یه جایی رسوند که خودش هم انتظارشو نداشت.
.
.
.
.
.
اینمم پارت سی و ششم لایکا پنج تا باشه تا پارت چهل داریممم💭🌟
(پـ꩜ـارت سـᩘـی و شــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـشــم)
کای با دیدن وضعیت میا، انگار دنیا رو سرش خراب شد. تمام اون عصبانیت، تمام اون خشمی که از پیدا کردنش داشت، تبدیل شد به یه حس غریب. یه جور ترس و نگرانی که تا حالا تجربه نکرده بود.
با قدمهای تند، خودشو رسوند به میا. دستاشو که با طناب بسته بودن، دید. صورت خونی و کبودشو دید. لبهاش رو که از درد میلرزیدن:«میا… میا! خوبی؟»
میا چشماش رو آروم باز کرد. نگاهش پر از ترس بود، ولی وقتی کای رو دید، یه ذره امید توش پیدا شد.
«کای؟!» صداش به سختی درمیاومد.
کای با عجله شروع کرد به باز کردن طنابها. انگشتاش میلرزیدن، ولی سعی میکرد تمرکز کنه. همونطور که داشت بندها رو باز میکرد، یهو یاد حرفهای خودش افتاد. “این دختر همهش دردسر بود.” ولی حالا… حالا اون دردسر، زیباترین دردسر دنیا بود که دلش نمیاومد حتی یه خراش رو بیفته:«هیششش… آروم باش. الان بازت میکنم.»
وقتی دستای میا آزاد شد، کای آروم دستشو گذاشت رو گونهی خونی میا. خیلی آروم، که اذیت نشه:«کی این کارو باهات کرده؟»
میا سعی کرد حرف بزنه، ولی انگار توانشو نداشت. فقط سرشو تکون داد:«اون… اون مرد…»
کای ناخودآگاه یه نگاه به سمتی انداخت که مرد زخمدار ایستاده بود، ولی خبری ازش نبود. انگار غیب شده بود:«نگران نباش. دیگه کسی نمیتونه بهت آسیب بزنه.»
کای با دقت میا رو از رو صندلی بلند کرد. میا هنوز گیج بود و به سختی روی پاهاش وایساده بود. کای آروم میا رو توی بغلش گرفت. یه بغل محکم، پر از احساسی که دیگه نمیشد انکارش کرد. حس کرد ضربان قلب میا توی سینهاش میزنه. یه حس آشنا، ولی این بار قویتر:«حالا بیا، باید از اینجا بریم.»
کای میا رو که هنوز کمی میلرزید، به سمت بیرون هدایت کرد. تمام فکرو ذکرش این بود که میا رو سالم به یه جای امن برسونه. انگار اون مسافتی که دنبالش اومده بود، یه سفر درونی هم بود. سفری که کای رو به یه جایی رسوند که خودش هم انتظارشو نداشت.
.
.
.
.
.
اینمم پارت سی و ششم لایکا پنج تا باشه تا پارت چهل داریممم💭🌟
- ۶۹۷
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط