𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈
دختری که بوی رز میداد
پارت دوازدهم | جایی که نگاهها گیر میکنند
باغ هنوز آرام بود…
اما رز دیگر آرام نبود.
کارت سوز را در دستش گرفته بود و چند بار آن را خوانده بود.
«قبل از اینکه دیر بشه… ازش فاصله بگیر.»
ـ «منو از چی میترسونه دقیقاً؟»
صدایش در باد گم شد.
اما جوابش را خودش هم نمیدانست.
همان لحظه…
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
این بار تندتر…
سنگینتر…
رز سریع برگشت.
و این بار…
او بود.
لینو.
نه از دور.
نه پشت شیشه.
مستقیم روبهروی او.
رز ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
ـ «شما…؟»
لینو چند ثانیه هیچ نگفت.
نگاهش آرام روی صورت رز ثابت مانده بود.
انگار داشت چیزی را که مدتها گم کرده بود، دوباره پیدا میکرد.
ـ «نباید اینجا میاومدی.»
رز اخم کرد.
ـ «من فقط اومدم عکس بگیرم.»
لینو نگاهش را به کارت داخل دست رز انداخت.
ـ «اون رو خوندی؟»
رز مکث کرد.
ـ «آره… ولی نمیفهمم منظورش چی بود.»
سکوت.
باد بین درختها پیچید.
لینو آهسته گفت:
ـ «سوز نباید باهات حرف میزد.»
رز گیج شد.
ـ «اون دختر… شما رو میشناسه؟»
لینو لحظهای چشمهایش را بست.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «بله.»
همین یک کلمه کافی بود تا فضای بینشان سنگینتر شود.
رز حس کرد چیزی در سینهاش جمع شده.
ـ «شما کی هستید؟»
سؤال سادهای بود…
اما جوابش ساده نبود.
لینو چند قدم جلو آمد.
رز ناخودآگاه عقب رفت، اما پشتش به درخت خورد.
حالا فاصلهشان خیلی کم بود.
خیلی زیاد برای آرام بودن.
لینو آرام گفت:
ـ «اسمم رو میدونی.»
رز با صدای آهسته گفت:
ـ «فقط اسم…»
چشمهای لینو برای اولین بار نرمتر شد.
ـ «لینو.»
اسمش را طوری گفت که انگار وزن داشت.
رز نفسش را حبس کرد.
ـ «اون زن… سوز… چرا گفت ازتون فاصله بگیرم؟»
لینو لحظهای سکوت کرد.
بعد جواب داد:
ـ «چون نمیخواد تو وارد دنیایی بشی که متعلق به تو نیست.»
رز اخم کرد.
ـ «و اون دنیا چیه؟»
لینو نگاهش را لحظهای از صورتش برداشت…
به باغ…
به آدمها…
به زندگیای که بیرون این لحظه جریان داشت.
بعد دوباره برگشت به رز.
ـ «دنیایی که اگر واردش بشی… دیگه نمیتونی برگردی.»
رز قلبش تند زد.
ـ «من نمیفهمم…»
لینو خیلی آهسته گفت:
ـ «لازم هم نیست بفهمی.»
سکوت سنگین شد.
اما نگاهشان از هم جدا نمیشد.
برای رز…
این مرد ترسناک بود.
برای لینو…
این دختر تنها چیزی بود که میتوانست دنیایش را ساکت کند.
ناگهان صدای دوربین عکاسی رز روی زمین افتاد.
رز خم شد تا بردارد…
و برای چند ثانیه دستشان به هم خورد.
یک تماس کوتاه…
اما کافی.
هر دو خشک شدند.
لینو سریع دستش را عقب کشید.
اما نگاهش نه.
رز آرام گفت:
ـ «من… باید برم.»
لینو چیزی نگفت.
فقط کمی عقب رفت.
راه را باز کرد.
رز چند قدم برداشت…
اما قبل از دور شدن، ناخودآگاه برگشت.
لینو هنوز همانجا ایستاده بود.
و نگاهش…
هنوز دنبال او بود.
رز زیر لب گفت:
ـ «تو کی هستی… که اینقدر ذهنمو بههم ریختی؟»
اما صدایش به او نرسید.
وقتی رز رفت…
لینو چشمهایش را بست.
ـ «بالاخره دیدمت… از نزدیک.»
و برای اولین بار…
دیگر مطمئن بود که عقبکشیدن، دیگر انتخابش نیست.
دختری که بوی رز میداد
پارت دوازدهم | جایی که نگاهها گیر میکنند
باغ هنوز آرام بود…
اما رز دیگر آرام نبود.
کارت سوز را در دستش گرفته بود و چند بار آن را خوانده بود.
«قبل از اینکه دیر بشه… ازش فاصله بگیر.»
ـ «منو از چی میترسونه دقیقاً؟»
صدایش در باد گم شد.
اما جوابش را خودش هم نمیدانست.
همان لحظه…
صدای قدمهایی پشت سرش آمد.
این بار تندتر…
سنگینتر…
رز سریع برگشت.
و این بار…
او بود.
لینو.
نه از دور.
نه پشت شیشه.
مستقیم روبهروی او.
رز ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
ـ «شما…؟»
لینو چند ثانیه هیچ نگفت.
نگاهش آرام روی صورت رز ثابت مانده بود.
انگار داشت چیزی را که مدتها گم کرده بود، دوباره پیدا میکرد.
ـ «نباید اینجا میاومدی.»
رز اخم کرد.
ـ «من فقط اومدم عکس بگیرم.»
لینو نگاهش را به کارت داخل دست رز انداخت.
ـ «اون رو خوندی؟»
رز مکث کرد.
ـ «آره… ولی نمیفهمم منظورش چی بود.»
سکوت.
باد بین درختها پیچید.
لینو آهسته گفت:
ـ «سوز نباید باهات حرف میزد.»
رز گیج شد.
ـ «اون دختر… شما رو میشناسه؟»
لینو لحظهای چشمهایش را بست.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «بله.»
همین یک کلمه کافی بود تا فضای بینشان سنگینتر شود.
رز حس کرد چیزی در سینهاش جمع شده.
ـ «شما کی هستید؟»
سؤال سادهای بود…
اما جوابش ساده نبود.
لینو چند قدم جلو آمد.
رز ناخودآگاه عقب رفت، اما پشتش به درخت خورد.
حالا فاصلهشان خیلی کم بود.
خیلی زیاد برای آرام بودن.
لینو آرام گفت:
ـ «اسمم رو میدونی.»
رز با صدای آهسته گفت:
ـ «فقط اسم…»
چشمهای لینو برای اولین بار نرمتر شد.
ـ «لینو.»
اسمش را طوری گفت که انگار وزن داشت.
رز نفسش را حبس کرد.
ـ «اون زن… سوز… چرا گفت ازتون فاصله بگیرم؟»
لینو لحظهای سکوت کرد.
بعد جواب داد:
ـ «چون نمیخواد تو وارد دنیایی بشی که متعلق به تو نیست.»
رز اخم کرد.
ـ «و اون دنیا چیه؟»
لینو نگاهش را لحظهای از صورتش برداشت…
به باغ…
به آدمها…
به زندگیای که بیرون این لحظه جریان داشت.
بعد دوباره برگشت به رز.
ـ «دنیایی که اگر واردش بشی… دیگه نمیتونی برگردی.»
رز قلبش تند زد.
ـ «من نمیفهمم…»
لینو خیلی آهسته گفت:
ـ «لازم هم نیست بفهمی.»
سکوت سنگین شد.
اما نگاهشان از هم جدا نمیشد.
برای رز…
این مرد ترسناک بود.
برای لینو…
این دختر تنها چیزی بود که میتوانست دنیایش را ساکت کند.
ناگهان صدای دوربین عکاسی رز روی زمین افتاد.
رز خم شد تا بردارد…
و برای چند ثانیه دستشان به هم خورد.
یک تماس کوتاه…
اما کافی.
هر دو خشک شدند.
لینو سریع دستش را عقب کشید.
اما نگاهش نه.
رز آرام گفت:
ـ «من… باید برم.»
لینو چیزی نگفت.
فقط کمی عقب رفت.
راه را باز کرد.
رز چند قدم برداشت…
اما قبل از دور شدن، ناخودآگاه برگشت.
لینو هنوز همانجا ایستاده بود.
و نگاهش…
هنوز دنبال او بود.
رز زیر لب گفت:
ـ «تو کی هستی… که اینقدر ذهنمو بههم ریختی؟»
اما صدایش به او نرسید.
وقتی رز رفت…
لینو چشمهایش را بست.
ـ «بالاخره دیدمت… از نزدیک.»
و برای اولین بار…
دیگر مطمئن بود که عقبکشیدن، دیگر انتخابش نیست.
- ۵۵
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط