Adopted father
پارت5
کوک: ببخشید هیونگ(اروم)
جین: برو بالا لباساتو عوص کن بیا برای شام
کوک: چشم
کوک داشت از پله ها بالا میرفت ولی وسط پله ها ایستاد و برگشت
کوک: جین هیونگ
جین: بله؟
کوک: اعضا قراره امشب بیان اینجا؟
جین: نه فقط خودمون 4نفریم
کوک: مگه شما خونه زندگی ندارین همش پیش منین؟
جین: نایون (زن نامجون) و هانا (زن جین) باهم رفتن مسافرت ما موندیم تنها گفتیم ماهم بیاییم پیش تو توخونه تنها نباشیم
کوک: امم باشه
ویو کوک
از پله ها بالا رفتم
چشمم به در اتاق یونا افتاد الان2سال شده که اون درو باز نکردم
اروم دستم رو روی دستگیره های در قفل کردم و اون روبه سمت پایین کشیدم
در باز شد اروم اروم واردش شدم نگاهی به گوشه و کنار اون اتاق انداختم خاطراتم قدیمی شدن
شاید واقعا یونا و مینجو دوست نداشته باشن که من عذاب بکشم
اروم به طرف کمد اتاق رفتم لباس ها اسباب بازی های یونا همه سره جاشون بود تویه همین لحظه بود که یه فکری به سرم زد ولی باید بخاطر انجام این کار تمام احساساتمو خاطراتمو بزارم زیر پاهام
ویو نامجون
الان نزدیک نیم ساعته که همه درو میز منتظر جناب کوک هستیم ولی کجاست حدا میدونه
نامجون: جینن زوده کوچیکه بزرگرو خرد بزرگه هم کوچیکرو چرا این بچه نمیاد پاییینن هااا دلش کتک میخواد؟
جین: عههه باز داری تند میری که برو دنبالش بیارش
نامجون: اقلا فکرشم نکن
جین: باشه
(پرش به ده دقیقه بعد)
نامجون: فقط بخاطر اینکه گشنمه
به طرف پله ها رفتم از اونا بالا رفتم به طرف اتاق جونگکوک رفتم ولی اونجا نبود عجبیه جز اینجا کوک تو اتاقای دیگه نمیره پس کجاست؟
وایسا به پشت سرم نگاه کزدم در اتاق یونا نیمه باز بود
نامجون: باورم نیمشه یعنی بعد از دو سال کوک در اتاقو باز کرد
ولی چرا؟
کوک مگه نگفت باید تا اخرین روز عمرم در این اتاق بسته باشه؟
به طرف در اتاق یونا رفتم اروم در رو به طرف جلو حل دادم با چیزی که دیدیم شاخ در اوردم این کار از کوک غیر ممکن بود اون نیمزاشت ما حتا به کوچیک ترین وسایل خای یونا دست بزنیم حالا خودش....
شرط
لایک30
کامنت11
کوک: ببخشید هیونگ(اروم)
جین: برو بالا لباساتو عوص کن بیا برای شام
کوک: چشم
کوک داشت از پله ها بالا میرفت ولی وسط پله ها ایستاد و برگشت
کوک: جین هیونگ
جین: بله؟
کوک: اعضا قراره امشب بیان اینجا؟
جین: نه فقط خودمون 4نفریم
کوک: مگه شما خونه زندگی ندارین همش پیش منین؟
جین: نایون (زن نامجون) و هانا (زن جین) باهم رفتن مسافرت ما موندیم تنها گفتیم ماهم بیاییم پیش تو توخونه تنها نباشیم
کوک: امم باشه
ویو کوک
از پله ها بالا رفتم
چشمم به در اتاق یونا افتاد الان2سال شده که اون درو باز نکردم
اروم دستم رو روی دستگیره های در قفل کردم و اون روبه سمت پایین کشیدم
در باز شد اروم اروم واردش شدم نگاهی به گوشه و کنار اون اتاق انداختم خاطراتم قدیمی شدن
شاید واقعا یونا و مینجو دوست نداشته باشن که من عذاب بکشم
اروم به طرف کمد اتاق رفتم لباس ها اسباب بازی های یونا همه سره جاشون بود تویه همین لحظه بود که یه فکری به سرم زد ولی باید بخاطر انجام این کار تمام احساساتمو خاطراتمو بزارم زیر پاهام
ویو نامجون
الان نزدیک نیم ساعته که همه درو میز منتظر جناب کوک هستیم ولی کجاست حدا میدونه
نامجون: جینن زوده کوچیکه بزرگرو خرد بزرگه هم کوچیکرو چرا این بچه نمیاد پاییینن هااا دلش کتک میخواد؟
جین: عههه باز داری تند میری که برو دنبالش بیارش
نامجون: اقلا فکرشم نکن
جین: باشه
(پرش به ده دقیقه بعد)
نامجون: فقط بخاطر اینکه گشنمه
به طرف پله ها رفتم از اونا بالا رفتم به طرف اتاق جونگکوک رفتم ولی اونجا نبود عجبیه جز اینجا کوک تو اتاقای دیگه نمیره پس کجاست؟
وایسا به پشت سرم نگاه کزدم در اتاق یونا نیمه باز بود
نامجون: باورم نیمشه یعنی بعد از دو سال کوک در اتاقو باز کرد
ولی چرا؟
کوک مگه نگفت باید تا اخرین روز عمرم در این اتاق بسته باشه؟
به طرف در اتاق یونا رفتم اروم در رو به طرف جلو حل دادم با چیزی که دیدیم شاخ در اوردم این کار از کوک غیر ممکن بود اون نیمزاشت ما حتا به کوچیک ترین وسایل خای یونا دست بزنیم حالا خودش....
شرط
لایک30
کامنت11
- ۸.۰k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط