+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.121
(از زبون ا.ت)
دو روز بعد از اون سونوگرافی، حالم هنوز خوب نبود. تهوع صبحها بدتر شده بود و گاهی سرگیجه میگرفتم. جونگ کوک اصرار کرد دوباره بریم پیش دکتر زنان.
تو ماشین، دستمو گذاشته بودم رو شکمم و به بیرون خیره شده بودم. جونگ کوک هر چند ثانیه یه بار بهم نگاه میکرد.
(نگران)
- اگه حالِت بد شد بگو وایسیم. لازم نیست امروز بریم.
(آروم)
+ نه... میخوام برم. باید بدونم همه چی خوبه.
وقتی رسیدیم کلینیک، جونگ کوک دستمو محکم گرفته بود. دکتر همون خانم قبلی بود. بعد از معاینه و یه سونوگرافی دیگه، لبخند زد و گفت:
دکتر: قلب جنین قوی میزنه. ولی با توجه به سابقه استرس شدید و ضعف بدنت، باید خیلی مراقب باشی. استراحت مطلق، تغذیه خوب، و هر هفته چکآپ. تهوعت طبیعیه، ولی اگه خیلی شدید شد باید دارو بدیم.
من به صفحه سونو خیره شده بودم. اون نقطه کوچیک با ضربان تند قلب... بچهمون بود.
جونگ کوک کنارم ایستاده بود و دستمو فشار میداد. چشماش برق میزد.
وقتی از کلینیک بیرون اومدیم، جونگ کوک منو بغل کرد و پیشونیمو بوسید.
(با صدای گرفته و پر احساس)
- داریم بچهدار میشیم ا.ت... واقعاً داریم.
من فقط تو بغلش موندم و گریه کردم. هم خوشحال بودم، هم میترسیدم. همه چیز خیلی سریع و سنگین شده بود.
تو ماشین، جونگ کوک دستمو گرفت و آروم بوسید.
(آروم)
- از امروز دیگه هیچ کاری نمیکنی. استراحت کامل. هر چی لازم داری بهم بگو. من اینجام.
من سرمو به شیشه تکیه دادم و دستمو روی شکمم گذاشتم.
(زیر لب)
+ هنوز باورم نمیشه... یه تیکه از تو تو وجودمه...
جونگ کوک لبخند زد و ماشین رو روشن کرد.
زندگی دوباره داشت تغییر میکرد. این بار با یه موجود کوچیک که همه چیز رو پیچیدهتر میکرد.............
ادامه دارد..............
-I shouldn't fall in love with you
p.121
(از زبون ا.ت)
دو روز بعد از اون سونوگرافی، حالم هنوز خوب نبود. تهوع صبحها بدتر شده بود و گاهی سرگیجه میگرفتم. جونگ کوک اصرار کرد دوباره بریم پیش دکتر زنان.
تو ماشین، دستمو گذاشته بودم رو شکمم و به بیرون خیره شده بودم. جونگ کوک هر چند ثانیه یه بار بهم نگاه میکرد.
(نگران)
- اگه حالِت بد شد بگو وایسیم. لازم نیست امروز بریم.
(آروم)
+ نه... میخوام برم. باید بدونم همه چی خوبه.
وقتی رسیدیم کلینیک، جونگ کوک دستمو محکم گرفته بود. دکتر همون خانم قبلی بود. بعد از معاینه و یه سونوگرافی دیگه، لبخند زد و گفت:
دکتر: قلب جنین قوی میزنه. ولی با توجه به سابقه استرس شدید و ضعف بدنت، باید خیلی مراقب باشی. استراحت مطلق، تغذیه خوب، و هر هفته چکآپ. تهوعت طبیعیه، ولی اگه خیلی شدید شد باید دارو بدیم.
من به صفحه سونو خیره شده بودم. اون نقطه کوچیک با ضربان تند قلب... بچهمون بود.
جونگ کوک کنارم ایستاده بود و دستمو فشار میداد. چشماش برق میزد.
وقتی از کلینیک بیرون اومدیم، جونگ کوک منو بغل کرد و پیشونیمو بوسید.
(با صدای گرفته و پر احساس)
- داریم بچهدار میشیم ا.ت... واقعاً داریم.
من فقط تو بغلش موندم و گریه کردم. هم خوشحال بودم، هم میترسیدم. همه چیز خیلی سریع و سنگین شده بود.
تو ماشین، جونگ کوک دستمو گرفت و آروم بوسید.
(آروم)
- از امروز دیگه هیچ کاری نمیکنی. استراحت کامل. هر چی لازم داری بهم بگو. من اینجام.
من سرمو به شیشه تکیه دادم و دستمو روی شکمم گذاشتم.
(زیر لب)
+ هنوز باورم نمیشه... یه تیکه از تو تو وجودمه...
جونگ کوک لبخند زد و ماشین رو روشن کرد.
زندگی دوباره داشت تغییر میکرد. این بار با یه موجود کوچیک که همه چیز رو پیچیدهتر میکرد.............
ادامه دارد..............
- ۷۵۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط