باور نداشتم

باور نداشتم

که زنی بتواند شهری را بسازد

و به آن آفتاب و دریا ببخشد.

دارم از یک شهر حرف می زنم

تو سرزمین منی؛

صورت و دستهای کوچکت، صدایت.

من آنجا متولد شده ام

و همانجا می میرم...
دیدگاه ها (۳)

بر بلندی خیال من تو خورشیدی فقطناز کردی! بر شب تارم نتابیدی ...

💕 کاش می شد وقتی بعضیا خیلی خوب و مهربون میشنبهشون تافت بزنی...

همه جاقصه ی دیوانگی مجنون استهیچ کس را خبری نیستکه لیلی چون ...

برای دوست داشتنت،،،، محتاج دیدنت نیستم،،،، اگر چه نگاهت آرام...

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

آخرین بحث پارت۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط