مادر بزرگم آخرِ همه‌ی تلفن‌هایش

مادر بزرگم آخرِ همه‌ی تلفن‌هایش
میگفت: کاری نداشتم که!
زنگ زده بودم صداتان را بشنوم
ما هم که جوان و جاهل،
چه میدانستیم صدا با دل ِ آدم
چه میکند
دیدگاه ها (۱۲)

برای به وجود آمدن رنگین کمانهم باران لازم استهم تابش نور خور...

هر صبح، گنجشکی، لب ایوانِ خانهسر می‌دهد آوازهایی شادمانه،جان...

دارد تمام می شود ؛اردیبهشتی که بوی نابِ باران و شکوفه می داد...

وودی آلن: زندگی تراژدی است، فقط برخی آدم‌ها توانایی این را د...

مادر بزرگم آخرِ همه ی تلفن هایش میگفت:کاری نداشتم که!زنگ زده...

unknown part 3توی راه با یه لبخند به همه سلام میکردم ، بعد ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۴: آغوش مادراتاق سوآ تاریک بود.فقط نور کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط