توکیو ریونجرز (پارت3)
توکیو ریونجرز (پارت3)
اون سه تا باهم بازی میکنن و حرف میزنن و سوزومه هم تو آشپزخونه آشپزی میکنه
دراکن با خنده : تاکهمیچی... واقعا تو خونه مفت خوری؟ دیگه اسم خودتو داداش بزرگه بنظرم نزار...
تاکهمیچی : نه... خب... آ... من... به خواهرم... خیلی... کمک میکنم...
مایکی با تعجب : چجور کمکی؟
تاکهمیچی : خب...
تو ذهنش : من 12 سال پیش به خواهرم چه کمکایی میکردم؟
تاکهمیچی : آم من_
سوزومه دستاشو رو شونه تاکهمیچی میزاره : اون تو ضبط ویدیو و موزیک، خیلی کمک دستمه... واقعا هم تو بیرون... هوامو داره...
بعد با لبخند به تاکهمیچی که نشسته نگاه میکنه : مگه نه؟داداشی؟
تاکهمیچی مجذوب به خواهرش نگاه میکنه : آ... آره...
سوزومه دستاشو از شونه تاکهمیچی برمیداره : به هر حال.... من باید برم سرکار...
دراکن : سرکار؟
سوزومه : آره... من تو کافه نیم وقت کار میکنم و روزی حقوق میگیرم...
بعد با اخم به تاکهمیچی نگاه میکنه : رو به کسایی که فکر میکنن... من وجود ندارم...
تاکهمیچی : خواهر...
سوزومه با اخم نگاهشو از تاکهمیچی میدزده : هنوز بخشیده نشدی!...
سوزومه کیفشو برمیداره و درو باز میکنه که بره و با لبخند دندون نشانی رو بهشون میکنه : میبنمتون
تاکهمیچی : با.. باشه..
سوزومه میره بیرون...
مایکی با تعجب به در نگاه میکنه : تاکهمیچی...
تاکهمیچی : هم؟
مایکی :... خواهرت عجیبه واسم!
تاکهمیچی : چی؟
مایکی با لبخند به تاکهمیچی نگاه میکنه : ازش خوشم اومد... میخوام اونم دوستم باشه مثل تو!
تاکهمیچی : با... باشه.... وایسا.... هاااااا؟
اون سه تا باهم بازی میکنن و حرف میزنن و سوزومه هم تو آشپزخونه آشپزی میکنه
دراکن با خنده : تاکهمیچی... واقعا تو خونه مفت خوری؟ دیگه اسم خودتو داداش بزرگه بنظرم نزار...
تاکهمیچی : نه... خب... آ... من... به خواهرم... خیلی... کمک میکنم...
مایکی با تعجب : چجور کمکی؟
تاکهمیچی : خب...
تو ذهنش : من 12 سال پیش به خواهرم چه کمکایی میکردم؟
تاکهمیچی : آم من_
سوزومه دستاشو رو شونه تاکهمیچی میزاره : اون تو ضبط ویدیو و موزیک، خیلی کمک دستمه... واقعا هم تو بیرون... هوامو داره...
بعد با لبخند به تاکهمیچی که نشسته نگاه میکنه : مگه نه؟داداشی؟
تاکهمیچی مجذوب به خواهرش نگاه میکنه : آ... آره...
سوزومه دستاشو از شونه تاکهمیچی برمیداره : به هر حال.... من باید برم سرکار...
دراکن : سرکار؟
سوزومه : آره... من تو کافه نیم وقت کار میکنم و روزی حقوق میگیرم...
بعد با اخم به تاکهمیچی نگاه میکنه : رو به کسایی که فکر میکنن... من وجود ندارم...
تاکهمیچی : خواهر...
سوزومه با اخم نگاهشو از تاکهمیچی میدزده : هنوز بخشیده نشدی!...
سوزومه کیفشو برمیداره و درو باز میکنه که بره و با لبخند دندون نشانی رو بهشون میکنه : میبنمتون
تاکهمیچی : با.. باشه..
سوزومه میره بیرون...
مایکی با تعجب به در نگاه میکنه : تاکهمیچی...
تاکهمیچی : هم؟
مایکی :... خواهرت عجیبه واسم!
تاکهمیچی : چی؟
مایکی با لبخند به تاکهمیچی نگاه میکنه : ازش خوشم اومد... میخوام اونم دوستم باشه مثل تو!
تاکهمیچی : با... باشه.... وایسا.... هاااااا؟
- ۲۰۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط