ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 19
چشمام گشاد شد.
تهیونگ آروم گفت...
تهیونگ:«اینا کیا ان؟!»
قبل اینکه جواب بدم، یکی از مردا مارو دید...
_«هی شما دو تا وایسید..!»
جیمین:«بدو تهیونگ..!»
سریع شروع کردیم به دویدن...
صدای قدم هاشون پشت سرمون میومد.
تهیونگ:«دارن دنبالمون میانننن..!»
جیمین:«خفه شو فقط بدو..!»
پیچیدیم توی راهروی شرقی... تا اینکه مستقیم خوردیم به جونگکوک.
جونگکوک:«چه مرگتونه؟»
نفس نفس زدم..
جیمین:«زیرزمین... چند نفر حمله کردن اونجا..!»
اخم جونگکوک عمیق شد..
جونگکوک:«چی؟»
همون لحظه صدای قدم ها نزدیک شد...
جونگکوک سریع ما رو کشید داخل اتاق انباری و درو بست.
صدای مردا از پشت در شنیده میشد...
_«لعنتی... کجا رفتن؟»
همه ساکت شده بودیم...
فقط صدای نفس هامون میومد.
جونگکوک آروم پرسید...
جونگکوک:«چند نفر بودن؟»
جیمین:«حداقل پنج شیش نفر...»
تهیونگ:«و همه شون انگار دنبال یه چیزی بودن...»
جونگکوک زیرلبی گفت...
جونگکوک:«پس فقط ما نیستیم...»
چند دقیقه بعد صدای قدم ها دور شد.
جونگکوک آروم درو باز کرد...
جونگکوک:«بریم پایین.»
تهیونگ:«الان؟!»
جونگکوک:«اره الان.»(داد)
هرسه سریع رفتیم سمت زیرزمین...
اما وقتی رسیدیم، همه چیز بهم ریخته بود.
پرونده ها روی زمین پخش شده بودن... چندتا قفسه شکسته بود... و دیوار تحقیقاتی نصفش کنده شده بود.
جیمین:«لعنتی... انگار دنبال یه چیز مشخص میگشتن...»
داشتم اطرافو نگاه میکردم که چشمم خورد به یه کاغذ قدیمی زیر میز واژگون شده.
برداشتمش...یه نقشه بود..
تهیونگ:«اون چیه؟»
گرد و خاکشو پاک کردم...و همون لحظه چشمام گشاد شد وسط نقشه... عکس فواره مدرسه کشیده شده بود...
ولی زیر فواره... یه علامت عجیب وجود داشت...
جونگکوک:«پیداش کردیم...»
جیمین:«چی رو؟»
جونگکوک آروم به فواره روی نقشه خیره شد.
جونگکوک:«سرنخ اصلی گنج رو...»
چشمام روی نقشه قفل شده بود...
وسط نقشه، دقیقا فواره اصلی مدرسه کشیده شده بود... ولی زیرش یه دایره قرمز بود که چندتا خط عجیب دورش کشیده شده بود.
جیمین سریع اومد کنارم نشست...
جیمین:«یعنی شمش ها زیر فواره ان؟»
تهیونگ:«ولی مگه میشه اخه مگه داریم..؟!»
آروم نفس کشیدم و دوباره به نقشه نگاه کردم...
کنار نقشه یه جمله قدیمی نوشته شده بود:
[ طلای ذوب شده، زیر آب پنهان میشود. ]
چشمام ریز شد.
جونگکوک:«لعنتی...»
جیمین:«چی شده؟»
جونگکوک:«اون شمش ها... واقعا ذوب شدن.»
تهیونگ:«هااا؟!»
جونگکوک:«و احتمالا داخل سیستم فواره استفاده شدن...»
هر دوتاشون خشکشون زد.
جیمین:«یعنی... الان کل اون فواره از طلا ساخته شده؟!»
جونگکوک:«نه کامل... ولی بخشی از فلز داخلش همون شمش هاست.»
چند لحظه سکوت شد...
بعد تهیونگ آروم گفت...
تهیونگ:«لعنتی... یعنی سال ها همه دنبال یه چیزی بودن که جلوی چشمشون بوده؟»
سر تکون دادم...
ولی قبل اینکه چیزی بگم، صدای گوشی جیمین بلند شد جیمین اخم کرد..
جیمین:«این موقع کیه؟»
گوشی رو نگاه کرد... و رنگ صورتش پرید...
ᴘᴀʀᴛ: 19
چشمام گشاد شد.
تهیونگ آروم گفت...
تهیونگ:«اینا کیا ان؟!»
قبل اینکه جواب بدم، یکی از مردا مارو دید...
_«هی شما دو تا وایسید..!»
جیمین:«بدو تهیونگ..!»
سریع شروع کردیم به دویدن...
صدای قدم هاشون پشت سرمون میومد.
تهیونگ:«دارن دنبالمون میانننن..!»
جیمین:«خفه شو فقط بدو..!»
پیچیدیم توی راهروی شرقی... تا اینکه مستقیم خوردیم به جونگکوک.
جونگکوک:«چه مرگتونه؟»
نفس نفس زدم..
جیمین:«زیرزمین... چند نفر حمله کردن اونجا..!»
اخم جونگکوک عمیق شد..
جونگکوک:«چی؟»
همون لحظه صدای قدم ها نزدیک شد...
جونگکوک سریع ما رو کشید داخل اتاق انباری و درو بست.
صدای مردا از پشت در شنیده میشد...
_«لعنتی... کجا رفتن؟»
همه ساکت شده بودیم...
فقط صدای نفس هامون میومد.
جونگکوک آروم پرسید...
جونگکوک:«چند نفر بودن؟»
جیمین:«حداقل پنج شیش نفر...»
تهیونگ:«و همه شون انگار دنبال یه چیزی بودن...»
جونگکوک زیرلبی گفت...
جونگکوک:«پس فقط ما نیستیم...»
چند دقیقه بعد صدای قدم ها دور شد.
جونگکوک آروم درو باز کرد...
جونگکوک:«بریم پایین.»
تهیونگ:«الان؟!»
جونگکوک:«اره الان.»(داد)
هرسه سریع رفتیم سمت زیرزمین...
اما وقتی رسیدیم، همه چیز بهم ریخته بود.
پرونده ها روی زمین پخش شده بودن... چندتا قفسه شکسته بود... و دیوار تحقیقاتی نصفش کنده شده بود.
جیمین:«لعنتی... انگار دنبال یه چیز مشخص میگشتن...»
داشتم اطرافو نگاه میکردم که چشمم خورد به یه کاغذ قدیمی زیر میز واژگون شده.
برداشتمش...یه نقشه بود..
تهیونگ:«اون چیه؟»
گرد و خاکشو پاک کردم...و همون لحظه چشمام گشاد شد وسط نقشه... عکس فواره مدرسه کشیده شده بود...
ولی زیر فواره... یه علامت عجیب وجود داشت...
جونگکوک:«پیداش کردیم...»
جیمین:«چی رو؟»
جونگکوک آروم به فواره روی نقشه خیره شد.
جونگکوک:«سرنخ اصلی گنج رو...»
چشمام روی نقشه قفل شده بود...
وسط نقشه، دقیقا فواره اصلی مدرسه کشیده شده بود... ولی زیرش یه دایره قرمز بود که چندتا خط عجیب دورش کشیده شده بود.
جیمین سریع اومد کنارم نشست...
جیمین:«یعنی شمش ها زیر فواره ان؟»
تهیونگ:«ولی مگه میشه اخه مگه داریم..؟!»
آروم نفس کشیدم و دوباره به نقشه نگاه کردم...
کنار نقشه یه جمله قدیمی نوشته شده بود:
[ طلای ذوب شده، زیر آب پنهان میشود. ]
چشمام ریز شد.
جونگکوک:«لعنتی...»
جیمین:«چی شده؟»
جونگکوک:«اون شمش ها... واقعا ذوب شدن.»
تهیونگ:«هااا؟!»
جونگکوک:«و احتمالا داخل سیستم فواره استفاده شدن...»
هر دوتاشون خشکشون زد.
جیمین:«یعنی... الان کل اون فواره از طلا ساخته شده؟!»
جونگکوک:«نه کامل... ولی بخشی از فلز داخلش همون شمش هاست.»
چند لحظه سکوت شد...
بعد تهیونگ آروم گفت...
تهیونگ:«لعنتی... یعنی سال ها همه دنبال یه چیزی بودن که جلوی چشمشون بوده؟»
سر تکون دادم...
ولی قبل اینکه چیزی بگم، صدای گوشی جیمین بلند شد جیمین اخم کرد..
جیمین:«این موقع کیه؟»
گوشی رو نگاه کرد... و رنگ صورتش پرید...
- ۶۸۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط