پدرم وقتی مرد، همه ی خیابان ها چراغانی بود. ماشین ها بوق

پدرم وقتی مرد، همه ی خیابان ها چراغانی بود. ماشین ها بوق می زدند و از خیابان ها می گذشتند. مردم ، شادی می کردند و به هم شیرینی می دادند. هر کسی از کنار پدرم رد می شد، سکه ای به طرف او می انداخت. من گریه می کردم ، دور و بر پدرم پر از پول بود.

ناگهان پدرم از جایش بلند شد همه ی سکه ها را جمع کرد و گفت" می بینی پسر! مردم مرده ی مرا بیش تر از زنده ام دوست دارند.

امشب ، یک شام حسابی می خوریم؛ گوشه ی خیابان نمی خوابیم؛ مثل آدم زنده ها زندگی می کنیم؛ بیا!"

از آن روز ، پدرم هفته ای دو سه بار می مرد و من بالای سرش زار زار گریه می کردم. اما یک دفعه ، پدرم راست راستی مردو دیگر از جایش بلند نشد.



تنها ارثی که از پدرم به من رسید، مردن و زنده شدن است؛ آن هم هفته ای چند بار! خیلی سخت است، خیلی!

ارث_پدر
دیدگاه ها (۹)

اون سال پاییز نخواستکه ساعت مچی شو یه ساعت به عقب تر برگردون...

آغاز سال نو، با شادی و سرورهم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور...

کاش ؛کسی یاد معلم‌هایمان می‌داد ... اول مهری شغل پدر‌ها را ن...

دلم میسوزد برای دخترک گلفروش سرچهارراه که هیچکس تمایلی برای ...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۲" در آغوش رویای آبی ات "...

رمان :قرار داد سرنوشت. part:۴

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط