رومان عشق بینھایت پارت 6
رومان عشق بینھایت پارت 6
از زبان ملیسا
فردا شد رفتیم بہ مدرسہ خبر اینکہ ما رفتیم سینما بین ھمہ پخش شودہ بود و ھمہ مارو مثل یہ دشمن میدیدن تو مدرسہ وقتی داشتیم میرفتیم سمت کلاس ھا یہ پسر جذاب اومد روبرویہ من و گفت:خانم ملیسا شما ھستین و من گفتم:بلہ خودم ھستم نمیدونم برایہ چی اصلا ازم پرسید گفت من تھیونگم و گفت میشہ شما بیاین منم باھاش رفتم تو یہ جایہ خیلی تاریک تاحالا اینجارو ندیدہ بودم کہ یک دفعہ دستامو بست و جلو چشمامو گرفت وقتی کہ بیدار شدم دیدیم بہ یہ صندلی بستہ شدم ھرچی داد میزدم کسی جوابمو نمیداد کہ تھیونگ گفت:اینجا کسی صداتو نمیشنوہ ھرچی داد بزنی بی فایدش
از زبان تھیونگ
واقعا دختر خیلی خوشگلیہ میشناسمش این دختر واقعا زیباس منم جایہ جونگکوک بودم حتمی عاشقش میشدم
از زبان ملیسا
سعی کردم خونسرد باشم و گریہ نکنم و قوی باشم اون ھا بہ جونگکوک رسوندن کہ من اینجام من گفتم:اون اصلا نمیاد اون اصلا از من خوشش نمیاد اصلا چرا بیاد اینجا اما بر خلاف تفکراتم واقعا اومد اصلا فکر نمیکردم کہ اون بیاد تھیونگ بہ جونگکوک گفت:اگہ جلو تر بیای این خانم کوچلو اسیب میبینہ مقاومت نکن چون ججون این خانم اون ھم بہ حرفشون گوش کرد من داد میزدم کہ اون برہ میگفتم:کوک۔۔کوک برو از اینجا۔۔۔برایہ چی اومدی۔۔۔تو باید از اینجا بری ھمونطور کہ داشت داد میزدم گریہ ھم میکردم مچل اینکہ واقعا من عاشقش شدم۔۔۔۔
از زبان ملیسا
فردا شد رفتیم بہ مدرسہ خبر اینکہ ما رفتیم سینما بین ھمہ پخش شودہ بود و ھمہ مارو مثل یہ دشمن میدیدن تو مدرسہ وقتی داشتیم میرفتیم سمت کلاس ھا یہ پسر جذاب اومد روبرویہ من و گفت:خانم ملیسا شما ھستین و من گفتم:بلہ خودم ھستم نمیدونم برایہ چی اصلا ازم پرسید گفت من تھیونگم و گفت میشہ شما بیاین منم باھاش رفتم تو یہ جایہ خیلی تاریک تاحالا اینجارو ندیدہ بودم کہ یک دفعہ دستامو بست و جلو چشمامو گرفت وقتی کہ بیدار شدم دیدیم بہ یہ صندلی بستہ شدم ھرچی داد میزدم کسی جوابمو نمیداد کہ تھیونگ گفت:اینجا کسی صداتو نمیشنوہ ھرچی داد بزنی بی فایدش
از زبان تھیونگ
واقعا دختر خیلی خوشگلیہ میشناسمش این دختر واقعا زیباس منم جایہ جونگکوک بودم حتمی عاشقش میشدم
از زبان ملیسا
سعی کردم خونسرد باشم و گریہ نکنم و قوی باشم اون ھا بہ جونگکوک رسوندن کہ من اینجام من گفتم:اون اصلا نمیاد اون اصلا از من خوشش نمیاد اصلا چرا بیاد اینجا اما بر خلاف تفکراتم واقعا اومد اصلا فکر نمیکردم کہ اون بیاد تھیونگ بہ جونگکوک گفت:اگہ جلو تر بیای این خانم کوچلو اسیب میبینہ مقاومت نکن چون ججون این خانم اون ھم بہ حرفشون گوش کرد من داد میزدم کہ اون برہ میگفتم:کوک۔۔کوک برو از اینجا۔۔۔برایہ چی اومدی۔۔۔تو باید از اینجا بری ھمونطور کہ داشت داد میزدم گریہ ھم میکردم مچل اینکہ واقعا من عاشقش شدم۔۔۔۔
- ۱۱۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط