ناگهان آتشفشان خفته ای بیدار شد

ناگهان آتشفشان خفته ای بیدار شد
یک نظر دیدم تورا٬ یک عمر کارم زار شد
هیچ راهی نیست؛ با زندان ِغم خو کرده‌ام
هر دری هم باز بود، از بخت من دیوار شد
هر کسی حال مرا پرسید، بر حالم گریست
هر که آمد بر سر بالین من، بیمار شد
بعد از این باهیچ لبخندی نمی‌لرزد دلم
بعد دیدار تو ای گل! گل به چشمم خوار شد
کاش قدری بیشتر وصل تو را میخواستم
حیف تسبیحی که تنها صرف استغفار شد
دیدگاه ها (۵)

مرا به حال خود چرا رها نمی‌کنی به وعده‌ای که داده‌ای وفا نمی...

می نوشتم عشق ,دستم بوی شبنم میگرفتآهِ حوای درون ,دامان آدم م...

به سرم یاد تو افتاد و دلم ریخت به همهمه، تکرار تو کردم، همه ...

بی حوصله ام اگر بمانی بد نیست رخ در رخِ من غزل بخوانی بد نیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط