یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم

یک بار آن وقت‌ها که خیلی کوچک بودم
از درختی بالا رفتم و از سیب‌های سبز کال خوردم ...
دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد،
خیلی درد می‌کرد!
مادرم گفت اگر صبر می‌کردم تا سیب‌ها برسند،مریض نمی‌شدم!
حالا هر وقت چیزی را از ته دل می‌خواهم،سعی می‌کنم حرف‌های او را در مورد "سیب کال" یادم باشد ...

-صبور باشیم ...
گاهی باید از میان بدترین
روزهای زندگی عبور کنیم
تا به بهترین هایش برسم ...
🄱🄰🄷🄰🅁
دیدگاه ها (۵)

هفت یا هشت ساله بودم،به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به...

شما که بلدید رژیم بگیرید،که هیکلتان روی فـــرم باشد،که مبادا...

يك بوسه،يك سلام،يك فنجان چای داغ،اين‌ها همان بهانه‌ی من دوست...

🄱🄰🄷🄰🅁

💎مادرم آن روزها همه چیز برایش حیف بود، جز خودش!یک صندوق چوبی...

شبی، شاهزاده در جنگلی به نام «مونولیت» قدم می‌زد. قدم‌هایش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط