crazy spies | P³

crazy spies | P³


( فردا )

-یارو ک اصن نگفت ماموریت چیع

-والا

-یونگی

-اینجور صدام نزن بچ

-ما هم تیمی شدیممممم

-خیلی داری خودمونی حرف میزنیییی

-باش اصنن


( اینجا دانشگاه بود؟🗿..ارع🗿🎀 )


( هانا : وایییی دانشگاه دیرم شددددد...رسیدم..رفتم تو کلاس یه صندلی خالی بود همونجا نشستم )


-هوی چرا سرجای من نشستی

-م..میز خالی نبود

-هوفف


( درواقع هانا سرجای تهیونگ نشسته بود...هانا یکم رف اونور تر تا تهیونگ بشینه )


( نامجون اومد درس داد...همه بچها رفتن و فقط هانا مونده بود و نامجون )


-سلام..تو جدیدی؟

-بله

-اسمت چیه?

-هانا هستم

-تهیونگ جفتت بود درسته؟

-همون پسره رو میگین؟

-آره

-آره آره جفتم نشسته بود...درواقع من سرجاش بودم

-تهیونگ و شیش نفر دیگ با من میخوایم یه ماموریت انجام بدیم...درواقع..من جاسوسم

-جاننن؟

-من جاسوسم..میای؟

-خبببب...ب..باشه

-عالیع

-ساعت ۶ بیا کافه ****

-باش






ادامه در پارت ۴...
دیدگاه ها (۰)

یه دخترم تو داستان بندع هست ولی یادم رف عکسشو بذارم🚬🗿crazy s...

crazy spies | P¹-ایییی..هق..ت-تروخدا ب-بذار بر..-دهنتو ببندو...

رمان گرفتار تو ✨️ =پارت اول ویو تهیونگ سلام اسم من کیم تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط