فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁶
داهی آروم گفت:" تو اینجا چیکار میکنی؟"
فضای کوچیک رختکن باعث شده بود خیلی بهم نزدیک باشن و حین حرف زدن نفسهاشون بهم برخورد میکرد.
نگاهی از اینکه بلاخره باهاش حرف زد انداخت." فکر نمیکردم اینجا قایم بشی"
داهی با غیض بهش خیره بود.
جونگکوک:" چیه نکنه مثل بچه ها توقع داری چون اینجا قایم شدی برم یه جا دیگه"
_دقیقا
"آره دقیقا بچه ای"
با حرص گفت:" من بچه ام؟"
جوابشو نداد که داهی حرصی تر شد خواست چیزی بگه که صدای پاهای کوچیکی اومد و جونگکوک سریع دستشو رو دهن داهی گذاشت.
متعجب چشماش درشت شده بود و به سختی نفس میکشید.
جونگکوک همونطور که دستش رو دهن داهی بود صورتش رو جلوتر برد و سمت در چرخوند تا با دقت به صدایی که از بیرون میاد گوش بده.
درسته جای دیگه ای رو نگاه میکرد ولی داهی حسابی حواس پرت جونگکوک شده بود.
گردنش نزدیک داهی بود و سرش سمت دیگه ای کج شده بود که منظره زیبایی رو به وجود آورده بود.
جونگکوک نگاهشو از در گرفت و متوجه فاصله کمش با داهی شد.
به چشمای درشت شدهش خیره شد و بعد چند لحظه رشته اتصالش با دنیای بیرون پاره شد.
در باز شد و پسر کوچولو توی چارچوب در نمایان
سر داهی سمت در چرخید ولی سر جونگکوک ثابت مونده بود.
دستش رو گرفت و از دهنش جدا کرد که جونگکوک به خودش اومد..
پسر بچه شیطون و خبیث گفت:" پیداتون کردم"
داهی و بچه دوییدن تا خودشون رو به دیوار برسونن ولی جونگکوک همونجا مونده بود." نمیفهمم این بچه چه دشمنی با من داره؟"
داهی خودشو زودتر رسوند و بچه دوباره چشم گذاشت.
ایندفعه جاهای متفاوت و دور از هم، دو طرف شرکت قایم شده بودن ولی هردوشون رو پیدا کرد.
یک از این طرف و یکی از سمت مخالف به سمت دیوار دویدند داهی به پشتش نگاه میکرد که بچه بامزه به قصد کشت دنبالش میدوید، بهش میخندید که یهو با شدت به جونگکوک برخورد کرد.
قدمی عقب رفت و به جونگکوک نگاه کرد.
با اینکه هیچکدوم از این برخورد ناراحت و ناراضی نبودند اخم کردن و گارد گرفتن.
داهی سرشو گرفت و گفت." جلوتو ببین"
"با منی؟ تو کلا به پشت سرت نگاه میکردی"
با غیض بهش نگاه کرد که چشمش به بچه افتاد که خیلی وقته به دیوار رسیده و داره بهشون نگاه میکنه.
جونگکوک:" نگاه بخاطر تو نتونستم بگیرمش"
_یعتی همش تقصیر منه
"نه پس تقصیر منه"
عصبی خواست چیزی بگه که بچه گفت:" دارین دعوا میکنین؟"
رفت جلوشون و گفت:" شماها باهم قهرین مگه نه؟"
بهم نگاه کردن و باهم گفتن:" نه"
"چرا قهرین اصلا باهم حرف نمیزدین الانم که دارین دعوا میکنین"
بغض کرد." تروخدا دعوا نکنین"
داهی مهربون گفت:"عزیزم ما دعوا نمیکنیم که"
"پس آشتی کنین..
معذرت خواهی کنین و همو ببوسین...
لایک و کامنت بزارید🔪
#جونگکوک #فیک
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-¹⁶
داهی آروم گفت:" تو اینجا چیکار میکنی؟"
فضای کوچیک رختکن باعث شده بود خیلی بهم نزدیک باشن و حین حرف زدن نفسهاشون بهم برخورد میکرد.
نگاهی از اینکه بلاخره باهاش حرف زد انداخت." فکر نمیکردم اینجا قایم بشی"
داهی با غیض بهش خیره بود.
جونگکوک:" چیه نکنه مثل بچه ها توقع داری چون اینجا قایم شدی برم یه جا دیگه"
_دقیقا
"آره دقیقا بچه ای"
با حرص گفت:" من بچه ام؟"
جوابشو نداد که داهی حرصی تر شد خواست چیزی بگه که صدای پاهای کوچیکی اومد و جونگکوک سریع دستشو رو دهن داهی گذاشت.
متعجب چشماش درشت شده بود و به سختی نفس میکشید.
جونگکوک همونطور که دستش رو دهن داهی بود صورتش رو جلوتر برد و سمت در چرخوند تا با دقت به صدایی که از بیرون میاد گوش بده.
درسته جای دیگه ای رو نگاه میکرد ولی داهی حسابی حواس پرت جونگکوک شده بود.
گردنش نزدیک داهی بود و سرش سمت دیگه ای کج شده بود که منظره زیبایی رو به وجود آورده بود.
جونگکوک نگاهشو از در گرفت و متوجه فاصله کمش با داهی شد.
به چشمای درشت شدهش خیره شد و بعد چند لحظه رشته اتصالش با دنیای بیرون پاره شد.
در باز شد و پسر کوچولو توی چارچوب در نمایان
سر داهی سمت در چرخید ولی سر جونگکوک ثابت مونده بود.
دستش رو گرفت و از دهنش جدا کرد که جونگکوک به خودش اومد..
پسر بچه شیطون و خبیث گفت:" پیداتون کردم"
داهی و بچه دوییدن تا خودشون رو به دیوار برسونن ولی جونگکوک همونجا مونده بود." نمیفهمم این بچه چه دشمنی با من داره؟"
داهی خودشو زودتر رسوند و بچه دوباره چشم گذاشت.
ایندفعه جاهای متفاوت و دور از هم، دو طرف شرکت قایم شده بودن ولی هردوشون رو پیدا کرد.
یک از این طرف و یکی از سمت مخالف به سمت دیوار دویدند داهی به پشتش نگاه میکرد که بچه بامزه به قصد کشت دنبالش میدوید، بهش میخندید که یهو با شدت به جونگکوک برخورد کرد.
قدمی عقب رفت و به جونگکوک نگاه کرد.
با اینکه هیچکدوم از این برخورد ناراحت و ناراضی نبودند اخم کردن و گارد گرفتن.
داهی سرشو گرفت و گفت." جلوتو ببین"
"با منی؟ تو کلا به پشت سرت نگاه میکردی"
با غیض بهش نگاه کرد که چشمش به بچه افتاد که خیلی وقته به دیوار رسیده و داره بهشون نگاه میکنه.
جونگکوک:" نگاه بخاطر تو نتونستم بگیرمش"
_یعتی همش تقصیر منه
"نه پس تقصیر منه"
عصبی خواست چیزی بگه که بچه گفت:" دارین دعوا میکنین؟"
رفت جلوشون و گفت:" شماها باهم قهرین مگه نه؟"
بهم نگاه کردن و باهم گفتن:" نه"
"چرا قهرین اصلا باهم حرف نمیزدین الانم که دارین دعوا میکنین"
بغض کرد." تروخدا دعوا نکنین"
داهی مهربون گفت:"عزیزم ما دعوا نمیکنیم که"
"پس آشتی کنین..
معذرت خواهی کنین و همو ببوسین...
لایک و کامنت بزارید🔪
#جونگکوک #فیک
- ۱۹.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط