pain
#pain
#P³⁰
نزاشتم حرفشو تموم کنه و دستمو گذاشتم رو لبش و گفتم
تهیونگ: هیسس نه نیار دیگه من که جوابتو بله در نظر میگیرم
دستمو برداشتم و زود فرار کردم یکم که دور شدم برگشتم و داد زدم
تهیونگ: از این به بعد ته صدام کن منم کوک صدات میکنم اگه نه بیاری بانی کوچولو صدات میکنما
بعد خندیدم و دور تر شدم
رفتم توی بوفه مدرسه یه قهوه با شکر و خامه همراه با تیرامیسو گرفتم و روی یکی از میز ها توی محوطه ی بوفه نشستم بوفه مدرسه ما توی حیاطه و مثل مغازه های توی پیاده رو ها چند تا اتاقک کنار هم قرار گرفتن که هر کدوم یه چیزی اماده میکنن مثلا من قهوه و تیرامیسو رو از اتاقک دوم و سوم از سمت راست گرفتم و در کل چهار تا اتاقک کناره همدیگه ان
اولی یه سری تنقلات داره
دومی یه سری کیک کوچولو که معمولا کناره قهوه خورده میشه
سومی قهوه، اسپرسو و نوشیدنی های این مدلی رو آماده میکنه
و چهارمی سه مدل ساندویچ و دو نوع نودل داره
البته مدرسه ما سالن غذا خوری هم داره که معمولا بین زنگ دوم و سوم بازه و میشه توش نهار خورد البته برای کسایی که کنکور دارن و شب رو توی مدرسه میمونن گه درس بخونن شب ها و صبح ها هم وعده اماده میکنن
خب از اینا بگذریم وقتی داشتم قهوه و تیرامیسو ام رو میخوردم تو فکر جونگکوک و حرفایی که بهش زدم بودم با خودم میگفتم [ از این بعد تو مدرسه باهم میریم سالن غذا خوری،کناره هم میشینیم و نهار میخوریم،باهم میایم بوفه و... ولی یکم بیشتر که فکر کردم دیدم نه اونجوری خیلی کَنه به نظر میرسم ولی خب چیکار بکنم مثلا؟ ]
داشتم بیشتر به خودم فشار میاوردم که فکر کنم یدفعه لرزش گوشیم که توی جیبم بود حواسمو پرت کرد
دستمو کردم توی جیبم و گوشیمو در آوردم
اسم جیمین روی صفحه گوشی بود
تماس رو وصل کردم
[ویو راوی]
_الو؟
_الو سلام تهیونگا خوبی؟
_ممنونم تو خوبی؟
_اره زنگ زدم یه سوالی ازت بپرسم
_چه سوالی؟
_امروز حاله جونگکوک چجوری بود؟ چیزی بهت نگفت؟ یا چیزه عجیبی ندیدی یا حس نکردی چیزی شده؟
_منظورت چیه؟ اتفاقی افتاده؟
_تو بگو چیزی دیدی یا نه؟
_خب راستش اره امروز جونگکوک عصبی بود و خب من یه سری زخم عجیب روی تقریبا یکم پایین تر از مچ دستش دیدم، وقتی هم پرسیدم چیشده سرم داد زد و گفت سرت تو کاره خودت باشه و توی همه چیز دخالت نکن
جیمین یکم مکث کرد صدای نفس عمیقی که کشید از پشت گوشی شنیده میشد
_جیمین هیونگ چیزی شده؟ چرا باید یدفعه زنگ بزنی همچین چیزی بپرسی؟ چیزی هست که من نمیدونم؟
جیمین سعی کرد صداش نلرزه و گفت
_چیزه خاصی نشده نگران نباش دیشب خوابه بدی راجب جونگکوک دیدم نگران شدم بعد که تو گفتی الان خیالم راحته
_خیالت راحته؟ برا چی؟
پارت بعدی خیلی مهمه
فردا براتون آپلودش میکنم😝
#P³⁰
نزاشتم حرفشو تموم کنه و دستمو گذاشتم رو لبش و گفتم
تهیونگ: هیسس نه نیار دیگه من که جوابتو بله در نظر میگیرم
دستمو برداشتم و زود فرار کردم یکم که دور شدم برگشتم و داد زدم
تهیونگ: از این به بعد ته صدام کن منم کوک صدات میکنم اگه نه بیاری بانی کوچولو صدات میکنما
بعد خندیدم و دور تر شدم
رفتم توی بوفه مدرسه یه قهوه با شکر و خامه همراه با تیرامیسو گرفتم و روی یکی از میز ها توی محوطه ی بوفه نشستم بوفه مدرسه ما توی حیاطه و مثل مغازه های توی پیاده رو ها چند تا اتاقک کنار هم قرار گرفتن که هر کدوم یه چیزی اماده میکنن مثلا من قهوه و تیرامیسو رو از اتاقک دوم و سوم از سمت راست گرفتم و در کل چهار تا اتاقک کناره همدیگه ان
اولی یه سری تنقلات داره
دومی یه سری کیک کوچولو که معمولا کناره قهوه خورده میشه
سومی قهوه، اسپرسو و نوشیدنی های این مدلی رو آماده میکنه
و چهارمی سه مدل ساندویچ و دو نوع نودل داره
البته مدرسه ما سالن غذا خوری هم داره که معمولا بین زنگ دوم و سوم بازه و میشه توش نهار خورد البته برای کسایی که کنکور دارن و شب رو توی مدرسه میمونن گه درس بخونن شب ها و صبح ها هم وعده اماده میکنن
خب از اینا بگذریم وقتی داشتم قهوه و تیرامیسو ام رو میخوردم تو فکر جونگکوک و حرفایی که بهش زدم بودم با خودم میگفتم [ از این بعد تو مدرسه باهم میریم سالن غذا خوری،کناره هم میشینیم و نهار میخوریم،باهم میایم بوفه و... ولی یکم بیشتر که فکر کردم دیدم نه اونجوری خیلی کَنه به نظر میرسم ولی خب چیکار بکنم مثلا؟ ]
داشتم بیشتر به خودم فشار میاوردم که فکر کنم یدفعه لرزش گوشیم که توی جیبم بود حواسمو پرت کرد
دستمو کردم توی جیبم و گوشیمو در آوردم
اسم جیمین روی صفحه گوشی بود
تماس رو وصل کردم
[ویو راوی]
_الو؟
_الو سلام تهیونگا خوبی؟
_ممنونم تو خوبی؟
_اره زنگ زدم یه سوالی ازت بپرسم
_چه سوالی؟
_امروز حاله جونگکوک چجوری بود؟ چیزی بهت نگفت؟ یا چیزه عجیبی ندیدی یا حس نکردی چیزی شده؟
_منظورت چیه؟ اتفاقی افتاده؟
_تو بگو چیزی دیدی یا نه؟
_خب راستش اره امروز جونگکوک عصبی بود و خب من یه سری زخم عجیب روی تقریبا یکم پایین تر از مچ دستش دیدم، وقتی هم پرسیدم چیشده سرم داد زد و گفت سرت تو کاره خودت باشه و توی همه چیز دخالت نکن
جیمین یکم مکث کرد صدای نفس عمیقی که کشید از پشت گوشی شنیده میشد
_جیمین هیونگ چیزی شده؟ چرا باید یدفعه زنگ بزنی همچین چیزی بپرسی؟ چیزی هست که من نمیدونم؟
جیمین سعی کرد صداش نلرزه و گفت
_چیزه خاصی نشده نگران نباش دیشب خوابه بدی راجب جونگکوک دیدم نگران شدم بعد که تو گفتی الان خیالم راحته
_خیالت راحته؟ برا چی؟
پارت بعدی خیلی مهمه
فردا براتون آپلودش میکنم😝
- ۴۳۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط