نشد یک لحظه از یادت جدا دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل

ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمیدانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل!

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا
زدستش تا به کی گویم خدا دل

درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل

به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست وپا دل

بشد خاک و ز کویت بر نخورد
زهی ثابت قدم دل، با وفا دل
دیدگاه ها (۱)

گذشته ی من گذشت...حتی می توانم بگویم درگذشت!!!و من برایش ......

دلا ، شبها نمی نالی ، به زاری . سر راحت ، به بالین ، می گذار...

چ ساده قلبمان را دو دستی چسبیده ایم...ک مبادا کسی آن را بدزد...

ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟــــﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﻨﺸﯿــــﻨﯽ ...ﮐﺎﺳﻪ ﺻﺒﺮت ﻟــــــــﺒﺮﯾﺰ .....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط