از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماند

از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماند
یک فصل پر از حادثه ی زرد به جا ماند

از مرد بزرگی که تو در خاطره اش بود
یک رهگذرِ خسته ی شبگرد به جا ماند

از آن همه دل دادن و مجنون تو بودن
یک حسِ سراسر کسل و سرد به جا ماند

از تو که دلت معنی احساس و وفا بود
یک عاشق هرجایی نامرد به جا ماند

تا زوج شدن یک مژه بر هم زدنی بود
اما دل تنها شده ای فرد به جا ماند

در آخر این قصه به جز خنده ی تلخت
یک مرد که تنها شد و دق کرد به جا ماند
دیدگاه ها (۲)

دلم همیشه گرفته از این زمانه ی تلخکه لحظه لحظه به من می دهد ...

. همہ ے زندگے امدر یک " تو "خلاصہ مے شود" تو " در خلوتم قدم...

مــــــــــــــــــــن آرام دوسـتت خواهم داشت... طــــــــ...

‌ هر لحظه بدون تو نفس، مفت گرانستاین حالت بی حوصلگی شاهد آنس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط