داستان

داستان
بهترین خیاط

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند.. یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد. روی تابلو نوشته بود “بهترین خیاط شهر”
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت “بهترین خیاط کشور”
سومین خیاط نوشت “بهترین خیاط دنیا“
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یه خط معمولی نوشت “بهترین خیاط این کوچه”

قرار نیست دنیایمان را بزرگ کنیم که در آن گم شویم
در همان دنیایی که هستیم.
میشود آدم بزرگی باشیم!
دیدگاه ها (۳)

درکمتراز10ثانیه گربه را بین جغدها پیدا کنید

ای احمدیان به نام احمد صلواتهر دم به هزار ساعت از دم صلواتاز...

همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخاله اش بود و قسمت هم نشد...

خدایاخواهش که هیچالتماست میکنمدوراهی های زندگیم رابردارمنهمی...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

کابوی احمق:۲

#داستان ⭐️بهترین خیاطتو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه ...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند همیشه با هم بحث میکردندیک ر...

#داستان ⭐️بهترین خیاطتو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه ...

♚♛ تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث میکردند.. ی...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند همیشه با هم بحث میکردندیک ر...

بهترین خیاطتو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند…همیشه با هم بحث ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط