غزلی به پیشواز بهار،پیشکش به همه ی جان هایی که در سرمای ب
غزلی به پیشواز بهار،پیشکش به همه ی جان هایی که در سرمای بی پایان گیتی، بهار را باور دارند:
" چند گامی مانده تا قصر بهار
دل درونِ سینه کی گیرد قرار؟
می رسد نوروز، آرام و خموش
می رمد بومِ زمستان بی مهار
چشمه می گرید ز شوقِ رهروی
سبزه می رقصد ز دیدار نگار
شامگاهان می خزد در لانه اش
مرغکِ خورشید، از ترس شکار
بامدادان باز می خیزد ز جا
می زند فریادِ بیداری و کار
آسمان هر دم بگیرد رنگِ نو
دشت و جنگل، تشنه و درانتظار
آی آدم! بشکن این یخ های کین
باز کن در را، فروافکن حصار
آی آدم! شستشو کن جان و تن
جامه نو کنُ، پاک از گرد وغبار٠"
" چند گامی مانده تا قصر بهار
دل درونِ سینه کی گیرد قرار؟
می رسد نوروز، آرام و خموش
می رمد بومِ زمستان بی مهار
چشمه می گرید ز شوقِ رهروی
سبزه می رقصد ز دیدار نگار
شامگاهان می خزد در لانه اش
مرغکِ خورشید، از ترس شکار
بامدادان باز می خیزد ز جا
می زند فریادِ بیداری و کار
آسمان هر دم بگیرد رنگِ نو
دشت و جنگل، تشنه و درانتظار
آی آدم! بشکن این یخ های کین
باز کن در را، فروافکن حصار
آی آدم! شستشو کن جان و تن
جامه نو کنُ، پاک از گرد وغبار٠"
- ۱.۵k
- ۲۳ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط