[پارت سوم ]

[پارت سوم ]

اجوما به اتاق لوسیا رسید
•اجوما
خانوم با من کاری دارید ؟
•لوسیا
اجوما من گرسنمه
•گرسنه؟
خانوم الان میگم براتون عصرونه بیارن

اجوما داشت به سمت آشپز خانه می‌رفت که چشمش به اتاق دخترک افتاد
خواست ببینه اونجا همه چیز مرتبه و بانوی جوان چیزی لازم ندارع پس به خدمتکار سپرد که عصرونه رو به اتاق لوسیا ببره و به سمت اتاق رورا رفت
در زد و صدایی گرفته و ضعیف شنید
وارد اتاق شد و دخترک را با موهایی به هم ریخته و چشمانی قرمز به خاطر گریه دید
سریع متوجه شد که داستان از چه قراره با لبخندی مادرانه به سمت دختر رفت
بعد از مرگ مادر رورا ، اجوما براش حکم مادرشو داشت و با رورا خیلی صمیمی بود
•اجوما
دخترم چند ساعت دیگه مهمونیه پس چرا آماده نیستی
•رورا
نمی‌خوام اون مهمونیه مضخرفو ببینم
بدم میاد ازشون همشون اشغالننن
•اجوما گفت
بحثتو به ایزابل دیدم (مادر لوسیا )
می‌دونم سخته برات اما چه میشه کرد
گاهی اوقات نمیشه چیزیو تغییر داد و باید بپذیری
مهم نیست چطوریه اما ما که نمی‌دونیم آینده چی در پیش رو داریم
دخترک لبخندی زد و به اجوما نکاه کرد
با خودش فکر کرد شاید بد هم نباشه اون ازدواج از این عمارت نجاتش میده شاید بعدش بدتر باشه اما هرچی باشه از این عمارت خلاص میشه
دیدگاه ها (۱)

به امید حمایت رمانم دارم ادامش می‌نویسم ای کاش حمایتش کنید😔✨

[پارت چهارم]دختر با انرژی نگاهی به اجوما و بعد به ساعت کرد •...

[پارت دوم]همه خاندان کیم جمع بودن کیم اعظم پسرش عروسش و نوه ...

[پارت اول ]حسی بدتر از این نیست که باشی ولی نباشی وجود داشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط