این روزها دلم آشفته حسین است. محرم نیامده دل بی تاب اربعی
این روزها دلم آشفته حسین است. محرم نیامده دل بی تاب اربعین حسین است. حسین که به کربلا نزدیک می شود، من هم دلم به حسین نزدیک می شود.
می گویند اگر خودت بنشینی و کسی را دنبال کاری بفرستی، اگر دیر کند دلت هزار راه می رود. با خودت می گویی کاش او را نفرستاده بودم. نکند بلایی بر سرش آمده باشد.
حالا من مانده ام و آن پرده از نوای نینوا. کدام پرده؟!!!!
گفتا سکینه با دیده تر
عباس عمو جان بر من تو بنگر
خشکیده لبانم
از کف رفته جانم
واویلا از این غم
می گویند حضرت سکینه، از عمویش آب خواست. عمو هم با ادب و باوفا. ابالفضل به دنبال تشنگی سکینه، مشکها را برداشت تا برای برادرزاده اش آب بیاورد. عباس علمدار رفت. حسین گفت الله اکبر گفتم، جوابم بده تا بدانم هنوز هستی.
حسین می گفت الله اکبر، عباس جوابش می داد الله اکبر. عباس می گفت الله اکبر، حسین جوابش می داد الله اکبر. عباس می دانست که هنوز مولایش هست و حسین می دانست هنوز باوفایش هست..... حسین گفت الله اکبر، جوابی نشنید! باز گفت الله اکبر، بازهم جوابی نشنید. و این یعنی کمر حسین شکست. علمدار رفت
سکینه منتظر بر در خیمه. بابا حسین آمد، اما عمویش نیامد. حسین رفت و عمود خیمه عباس را پایین کشید. یعنی اهل حرم، دیگر عمو ندارید. سکینه شرم کرد، سکینه حیا کرد که چرا عمویش را دنبال آب فرستاد.
می گویند بعدها در مدینه، ام البنین هربار که سکینه را می دید، اظهار شرم و خجالت می کرد. سکینه می گفت: ام البنین میخواهی مرا شرمنده کنی که عمویم را به دنبال آب فرستادم و دیگر نیامد؟!!! ام البنین می گفت: نه بخدای حسین، نه. هنوز شرمنده ام که چرا پسرم نتوانست برایت آب بیاورد!!!!
شرم سکینه و شرم ام البنین، مرا خجالت زده کرده!!! اونها از چه شرم دارند و خجالت می کشند ومن از چه چیزهایی که اصلا شرم هم نمیکنم. من شرمنده بی حیایی خودم هستم!!!!!
یا حسین اربعین فراموشم نکن
می گویند اگر خودت بنشینی و کسی را دنبال کاری بفرستی، اگر دیر کند دلت هزار راه می رود. با خودت می گویی کاش او را نفرستاده بودم. نکند بلایی بر سرش آمده باشد.
حالا من مانده ام و آن پرده از نوای نینوا. کدام پرده؟!!!!
گفتا سکینه با دیده تر
عباس عمو جان بر من تو بنگر
خشکیده لبانم
از کف رفته جانم
واویلا از این غم
می گویند حضرت سکینه، از عمویش آب خواست. عمو هم با ادب و باوفا. ابالفضل به دنبال تشنگی سکینه، مشکها را برداشت تا برای برادرزاده اش آب بیاورد. عباس علمدار رفت. حسین گفت الله اکبر گفتم، جوابم بده تا بدانم هنوز هستی.
حسین می گفت الله اکبر، عباس جوابش می داد الله اکبر. عباس می گفت الله اکبر، حسین جوابش می داد الله اکبر. عباس می دانست که هنوز مولایش هست و حسین می دانست هنوز باوفایش هست..... حسین گفت الله اکبر، جوابی نشنید! باز گفت الله اکبر، بازهم جوابی نشنید. و این یعنی کمر حسین شکست. علمدار رفت
سکینه منتظر بر در خیمه. بابا حسین آمد، اما عمویش نیامد. حسین رفت و عمود خیمه عباس را پایین کشید. یعنی اهل حرم، دیگر عمو ندارید. سکینه شرم کرد، سکینه حیا کرد که چرا عمویش را دنبال آب فرستاد.
می گویند بعدها در مدینه، ام البنین هربار که سکینه را می دید، اظهار شرم و خجالت می کرد. سکینه می گفت: ام البنین میخواهی مرا شرمنده کنی که عمویم را به دنبال آب فرستادم و دیگر نیامد؟!!! ام البنین می گفت: نه بخدای حسین، نه. هنوز شرمنده ام که چرا پسرم نتوانست برایت آب بیاورد!!!!
شرم سکینه و شرم ام البنین، مرا خجالت زده کرده!!! اونها از چه شرم دارند و خجالت می کشند ومن از چه چیزهایی که اصلا شرم هم نمیکنم. من شرمنده بی حیایی خودم هستم!!!!!
یا حسین اربعین فراموشم نکن
- ۳.۹k
- ۳۰ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط