دست به دامان طبیعت میشوم

دست به دامان طبیعت میشوم

در هوای نبودنت خودم را می پوشانم

جیبهایم جوابگوی دستهای یخ زده ام نیست
برای قلبم جای دیگر میخواهم
سینه ام ترکید از رفتنت
شبها خودم را به عابری تنها شبیه سازی میکنم
دلتنگیهایم را گام به گام با خودم
به هر سو میکشانم
چه کشا کشی بین من با نبودنت
راه افتاده است
کاش
رهایت میکردم
هوای سردیست
شهر پر است از بی اعتباری
پشت هیچ پنجره ای
بخار نفسی انتظار کسی را نمی کشد
اینجا حتی گاری های شهر هم به فکر فرو رفته اند
دیدگاه ها (۱۳)

...

.

.

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط