آقای مجری: یه خاطره داری تو زندگیت که توش در نداشته باشه؟

آقای مجری: یه خاطره داری تو زندگیت که توش در نداشته باشه؟
فامیل دور: ما یه بار رفته بودیم یه کاروانسرایی خوابیده بودیم. جوون بودم اون موقع ها. خسته شدیم رفتیم خوابیدیم. صبح که اومدیم بیرون دیدیم درش رو دزدیدن بردن. در نداشت. -
مجری.....بازم که در گفتی که-
فامیل دور.....بابا در نداشت دیگه درش رو برده بودن-
مجری...... نه، اصلا یه خاطره دیگه. اصلا راجع به چه می دونم کوه مثلا- فامیل دور.....آره یه بار رفته بودیم دربند ...
مجری.... نه، ببین باز در داره، راجع به دریا بگو که آب داره
فامیل دور....خوب اونم در داره دیگه. دیدی حالا، چیز بی در وجود نداره اصلا
دیدگاه ها (۲)

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

#کپشن

Destiny part 8

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

I fell for my doctor_part 7

وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده . یه گوشه پار...

dark life = 38

پارت ۳۲پیتر :چته روانی هستی تو؟جونگ کوک:اگه یه بار دیگه اسم ...

رمان: خون و عشق پارت سوم هان هنوز همون‌جا ایستاده بود و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط