بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد
مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند!
بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می ماند.
مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان،
دیرتر برو!
بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم، فهمیدم مامان راست میگفت...

مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد،
هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد میرود.
حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
دیدگاه ها (۱)

سناریو(درخواستی):وقتی داری موهای دخترتون و می‌بندی :نامجون :...

🌹شهید در خواب برادرش:بیشتر به فکر مادر باش! ما اگر بخواهیم خ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وپنجم: جای خالیِ کنارم---صبح.چشمانم ر...

پارت ۲۵

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

جدایی

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط