«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۴۴

ساعت از یازده شب گذشته بود.

ویلا در سکوت فرو رفته بود.
فقط چراغ کوچک پذیرایی هنوز روشن بود.
هایون بعد از یک روز کاری سخت، روی مبل خوابش برده بود.
کتاب کوچکی روی پایش افتاده و تلویزیون بی‌صدا روشن مانده بود.

چند دقیقه بعد...

ماشین مشکی آرام مقابل ویلا توقف کرد.

جونگکوک از ماشین پیاده شد.
هوای خنک شب به صورتش خورد.
چند لحظه فقط به خانه‌ای نگاه کرد که تمام هفته دلتنگش بود.

مدیر برنامه چمدان را از صندوق بیرون آورد.

«فردا ساعت ده کمپانی.»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«باشه... ممنون.»

چمدانش را برداشت و آرام وارد حیاط شد.

کلید را داخل قفل چرخاند.

در ویلا بدون هیچ صدایی باز شد.
جونگکوک کفش‌هایش را آرام درآورد تا کسی بیدار نشود.
وقتی وارد پذیرایی شد، همان‌جا خشکش زد.

هایون روی مبل خوابیده بود.

چند تار مو روی صورتش افتاده بود.
پتوی نازکی روی پاهایش بود.
گوشی‌اش هنوز در دستش روشن مانده بود و آخرین استوری جونگکوک روی صفحه دیده می‌شد.

لبخند آرامی روی لب‌های جونگکوک نشست.

زیر لب گفت:

«حتی قبل از خواب هم استوری‌هامو نگاه می‌کردی...؟»

آرام نزدیک شد.

گوشی را از دست هایون گرفت و روی میز گذاشت.
بعد پتو را کمی بالاتر کشید تا شانه‌هایش را بپوشاند.
نگاهش چند ثانیه روی صورت آرام هایون ماند.

دلش برای همین لحظه تنگ شده بود.

اما درست وقتی خواست از کنارش بلند شود...

هایون آرام دستش را گرفت.

چشم‌هایش هنوز نیمه‌باز بود.

با صدایی خواب‌آلود زمزمه کرد:

«...جونگکوک؟»

جونگکوک آرام خندید.

«آره... برگشتم.»

هایون چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

انگار مطمئن نبود خواب می‌بیند یا واقعیت است.
بعد ناگهان از روی مبل بلند شد و بدون فکر خودش را در آغوش جونگکوک انداخت.

جونگکوک هم محکم او را در آغوش گرفت.

چشمانش را بست.

تمام خستگی سفر، همان لحظه از بین رفت.

آرام کنار گوش هایون گفت:

«دلم برات خیلی تنگ شده بود...»

هایون لبخند زد.

«برای منم...»

چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

فقط همان‌طور همدیگر را در آغوش گرفته بودند.
سکوت خانه، از هر حرفی قشنگ‌تر بود.

جونگکوک کمی عقب رفت.

با شیطنت گفت:

«فقط یه هفته نبودم...»

هایون اخم مصنوعی کرد.

«برای من خیلی طولانی بود.»

جونگکوک خندید.

«فکر کنم بیشتر از خودم دلتنگ شدی.»

هایون گونه‌هایش سرخ شد.

آرام مشت کوچکی به بازوی او زد.

«خیلی خودشیفته‌ای.»

جونگکوک خندید.

«ولی درسته، نه؟»

هایون جواب نداد.

فقط لبخندش همه چیز را لو داد.

چند دقیقه بعد...

جونگکوک چمدانش را کنار پله‌ها گذاشت.

به سمت آشپزخانه رفت و یخچال را باز کرد.

«هیچی برای خوردن هست؟»

هایون خندید.

«اولین چیزی که بعد از برگشتنت می‌پرسی غذاست؟»

جونگکوک با همان قیافه جدی همیشگی گفت:

«غذای تو رو یک هفته نخوردم.»

هایون بی‌اختیار خندید.

آستین‌هایش را بالا زد.

«باشه... ده دقیقه صبر کن.»

کمتر از نیم ساعت بعد...

هر دو پشت جزیره آشپزخانه نشسته بودند.

رامیون داغ، کیمچی و نوشیدنی روی میز بود.
جونگکوک اولین لقمه را خورد و با رضایت چشم‌هایش را بست.

«هیچ رستورانی توی پاریس همچین غذایی نداشت.»

هایون با خنده گفت:

«داری اغراق می‌کنی.»

جونگکوک قاشقش را پایین گذاشت.

مستقیم به چشمان هایون نگاه کرد.

«نه...»

«فقط... هیچ‌جا، تو رو نداشت.»

هایون برای چند لحظه حرفی نزد.

لبخند آرامی روی لبش نشست.

و همان لحظه فهمید...

دلتنگی، فقط برای فاصله نبود.

برای کسی بود که حالا خانه را، واقعاً شبیه خانه کرده بود.

ادامه دارد...در پیج اس*مات: @jeon_roshas
( اول کپشنش رو بخونید بعد کامنت ها )

صبح روز بعد، اعضای BTS برای دیدن جونگکوک به ویلا می‌آیند... اما چیزی که بین نگاه‌های جونگکوک و هایون می‌بینند، دیگر از چشم هیچ‌کس پنهان نمی‌ماند...

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۱۳)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۳ آخرین فلاش دوربین...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۲ صبح زود، هایون طب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۰اولین شب زندگی مشتر...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۳۸ صبح زود، حیاط ویل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط