دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p²⁸
ا/ت:جونگكوک باعصبانيت تهيونگو ازم دور كرد و با حالت تهديد بهش گفت حواست به حركاتت باشه پسرجون تهيونگ با پوزخند رفت سمت كاناپه و نشست جونگكوكم مچ دستمو گرفت و كنار خودش نشوند روبه‌روى تهيونگ، جرعت نميكردم نگاش كنم چون جونگكوک تموم حركاتمونو زير نظر داشت
جونگكوک:خب الان به نفع هردوتاتونه بگيد رابطه تون باهم چيه
ا/ت:با تعجب به جونگكوک نگاه كردم منظورت چيه؟
تهيونگ:بذار من برات بگم(بالاخره تونستم به اين بهونه نگاش كنم تو چشماى خوشرنگش زل زدم اما سعى كردم اروم باشم)
جديدا يه نامه به دستشون رسيده چيزى كه من متوجه شدم اون نامه از يه دوست نبوده و روى اون نامه دى ان اى تورو پيدا كردن
ا/ت:تا اينجاشو ميدونه
جونگكوک:اينم ميدونه كه اون نامه ازطرف كى بوده چرا نميرى سر اصل مطلب؟
ا/ت:با يه تعجب ساختگى مثلا اينكه از چيزى خبر ندارم رو بهشون كردمو گفتم:به منم بگيد اينجا چه خبره كه يهو سروكله ى جيمين پيدا ميشه انگار از بيرون داشت ميومد معلوم نيست باز داشته چيكار ميگرده
جيمين:بذارمن بهت بگم (كنار تهيونگ نشست)
ا/ت:نگام كرد از چشماش نفرت ميباريد واقعا هنوزم درک نكردم چرا تا‌ اين حد ازم متنفر بود ..
جیمین:گوشيتو نگاه كرديم تنها كسى كه دى ان اى تورو ميخواسته به تهيونگ اشاره كردو گفت:همين اقا بوده
بعد چند روز هم اون نامه و دى ان اى كه مال تو بوده پيدا شد خودت بودى چه فكرى ميكردى دختر باهوش (باهوش رو جورى تلفظ كرد كه ييشتر شبيه فحش و تمسخر بود)
ا/ت:از همين موضوع دلهره داشتم كه چرا تهيونگ واقعا اون روز ازم دى ان ای مو خواسته بود، چون منم چيزى نميدونستم پس سكوت بهترين گزينه بود الان بايد خود تهيونگ ميگفت كه چرا
تهيونگ:خيلى خلاصه ميگم كه من دى ان اى و لباس ا/ت رو لازم داشتم براى اينكه بتونم سرنخى از اون آدمى كه كه ميخواست بهش صدمه بزنه پيدا كنم فقط همين..
جيمين:(باتمسخر)چه قدر جنتلمن، فكر كردى اين چرندياتتو باور ميكنيم؟
تهيونگ:خيلى خونسرد رو به جيمين گفت:با اين عقلت موندم چطور مافيا شدى؟ مافيا هم شده بچه بازى با وجود ادمايى مثل تو اون رقيبتون يا هركى كه هست اينقدر راحت ميتونه بازيتون بده..
ا/ت:بزور جلوى خندمو گرفته بودم چه قدر حال كردم حال اين پسره ى از خود راضيو گرفت فكر كرده خيلى باهوشه سرمو پايين انداخته بودم تا خندم مشخص نباشه اما تهيونگ فهميده بود حتى با اينكه سرم پايين بود اما سنگينى نگاهشو و لبخندشو حس ميكردم
جيمين باعصبانيت داد زد:حواست به اون زبونت باشه يقه ى تهيونگو گرفته بود، جونگكوک كه تا الان سكوت كرده بود رو به جيمين كردو گفت:كافيه جيمين
جيمين:مگه نميبينى چى ميگه كوكى نكنه حرفاشو باور ميكنى؟ اين دو نفر دارن بازيت ميدن (منظورش منو تهيونگ بود) بهتره همين الان هردوشونو بكشى..
ا/ت:ته دلم خالى شد از ترس
با ترس رو به کوکی گفتم:من از هیچی خبر ندارم کوکی ولی اینم میدونم که تهیونگ بی گناهه لطفا باورمون کن
تهيونگ:انگشتتون به ا/ت نميخوره ميتونم ثابت كنم حرفمو كه چرا دى ان اى شو ميخواستم من بدون مدرک كارى نميكنم و ادم بى گناهيو نميكشم مثل شماها ودردسرى هم درست نميكنم برای كسى
ا/ت:منظور تهيونگ از اين حرفا چى بود؟ كى كيو ميخواست بكشه؟




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۰)

دوراهی عشق و نفرت p²⁷جيمين:صبركن ببينم الان از من ميخواى بخا...

دوراهی عشق و نفرت p²⁶ا/ت:حالا تو اتاقش بودم رو صندلى ميزكارش...

دوراهی عشق و نفرت p²⁵پوف اين بى خبر بودن و ندونستنا باعث ميش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط