فضای سالن بزرگ بیمارستان به یک محراب سوگواری تبدیل شده بو
فضای سالن بزرگ بیمارستان به یک محراب سوگواری تبدیل شده بود. بوی تند و سنگین عودهای در حال سوخت هوا را مهآلود و خفقانآور کرده بود.در مرکز سالن، میز بزرگی پوشیده از پارچهی سفید قرار داشت. قاب عکس پدرش با نواری مشکی در گوشه آن، در میان انبوهی از گلهای داوودی سفید محصور شده بود. دو شمع بلند در دو طرف عکس میسوختند.
جونگکوک و جیهوپ، کتوشلوارهای سیاه و سادهای به تن داشتند. روی بازوی چپ جیهوپ، بازوبندی سفید با دو خط مشکی بسته شده بود که نشان میداد او فرزند ارشد و مسئول اصلی مراسم بود. اما جونگکوک، با چشمانی گودرفته و پوستی به رنگ خاکستر، تنها بازوبندی با یک خط داشت او آنجا بود، اما انگار حضور نداشت.
مهمانان یکییکی با لباسهای تیره وارد میشدند. آنها ابتدا مقابل عکس پدرش تعظیم میکردند عودی روشن کرده و درون گلدان ماسهای قرار میدادند. سپس به سمت جیهوپ و جونگکوک برمیگشتند و هر دو طرف همزمان تعظیم عمیقی به نشانهی تسلیت و احترام انجام میدادند.
سوآه در گوشهای با لباسهای سنتی مشکی نشسته بودند و به مهمانان رسیدگی میکردند. ولی اما آوا جلو عمارت جئون ها روی پله اول رو زمین نشسته بود در حالی که همه حضور داشتند در تالار او خودش را مسئول این همه اتفاق میدانست بغضش گرفت و اشک هایش جاری شدند قلبش به شده بود ...
....
جونگکوک ساعتها در یک نقطه ایستاده بود. پاهایش از شدت ایستادن بیحس شده بودند، اما او متوجه نبود. مرد پیر جلو جونگکوک ایستاد گفت: تسلیت میگم، روحشون شاد
جونگکوک فقط بهصورت مکانیکی خم میشد.
در ذهنش فقط یک سوال مثل مته مغزش را سوراخ میکرد: ته کجاست؟ چی شد این خوابه ؟..
میز ترحیم ناقص بود. آنجا فقط یک عکس بود در حالی که مادر در کما دستوپامیزد و برادر کوچکش... برادر کوچکش حتی عکسی هم نداشت چون هنوز هیچکس نمیدانست او زنده است یا مرده.
موقعیت مثل برق میزد گویی جونگکوک دیوار ای که مثل کوه سرد هرگوشه ای با جرعت ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد حتی یادش هم نبود که آوا وجود دارد یا نه .. زندگی مثل لای کاغذ ورق زده شده بود،
.....
آوا در حالی که بادِ سردِ کوهستان موهای پریشانش را به بازی گرفته بود، تنها بر لبهی همان تپهای ایستاد که روزگارِ خوشِ این خانواده در اعماق درهاش دفن شده بود. جادهی خلوت و سیاه، مثل زخمی عمیق در دلِ طبیعت خودنمایی میکرد. او به افقِ تیره خیره شد، جایی که مه و دودِ غلیظ، مرز زمین و آسمان را از بین برده بود.
بغضی که روزها در گلویش مثل سنگی تیز سنگینی میکرد، ناگهان شکست.
با فریادی که تمامِ حسرت و تنهاییاش را فریاد میزد، سکوتِ کوهستان را درهم شکست: این بود هدیه زندگیم....
صدای هقهقهایش میان صخرهها پیچید. او روی زمینِ خاکی زانو زد، چنگ زد به خاک سرد و با التماس زمزمه کرد: باشه .. منو تو این گلکثیف بردی اون شب... همون شبی که جون وو زندگیمو ازم گرفت .. کاشکی هیچ وقت وارد زندگی جونگکوک نمیشم .. کاشکی هیچ وقت نمیرفتم پیشش .. شاید .. شاید الان خانواده جونگکوک زندگی خودشون رو اون عمارت میکردند ..
جونگکوک و جیهوپ، کتوشلوارهای سیاه و سادهای به تن داشتند. روی بازوی چپ جیهوپ، بازوبندی سفید با دو خط مشکی بسته شده بود که نشان میداد او فرزند ارشد و مسئول اصلی مراسم بود. اما جونگکوک، با چشمانی گودرفته و پوستی به رنگ خاکستر، تنها بازوبندی با یک خط داشت او آنجا بود، اما انگار حضور نداشت.
مهمانان یکییکی با لباسهای تیره وارد میشدند. آنها ابتدا مقابل عکس پدرش تعظیم میکردند عودی روشن کرده و درون گلدان ماسهای قرار میدادند. سپس به سمت جیهوپ و جونگکوک برمیگشتند و هر دو طرف همزمان تعظیم عمیقی به نشانهی تسلیت و احترام انجام میدادند.
سوآه در گوشهای با لباسهای سنتی مشکی نشسته بودند و به مهمانان رسیدگی میکردند. ولی اما آوا جلو عمارت جئون ها روی پله اول رو زمین نشسته بود در حالی که همه حضور داشتند در تالار او خودش را مسئول این همه اتفاق میدانست بغضش گرفت و اشک هایش جاری شدند قلبش به شده بود ...
....
جونگکوک ساعتها در یک نقطه ایستاده بود. پاهایش از شدت ایستادن بیحس شده بودند، اما او متوجه نبود. مرد پیر جلو جونگکوک ایستاد گفت: تسلیت میگم، روحشون شاد
جونگکوک فقط بهصورت مکانیکی خم میشد.
در ذهنش فقط یک سوال مثل مته مغزش را سوراخ میکرد: ته کجاست؟ چی شد این خوابه ؟..
میز ترحیم ناقص بود. آنجا فقط یک عکس بود در حالی که مادر در کما دستوپامیزد و برادر کوچکش... برادر کوچکش حتی عکسی هم نداشت چون هنوز هیچکس نمیدانست او زنده است یا مرده.
موقعیت مثل برق میزد گویی جونگکوک دیوار ای که مثل کوه سرد هرگوشه ای با جرعت ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد حتی یادش هم نبود که آوا وجود دارد یا نه .. زندگی مثل لای کاغذ ورق زده شده بود،
.....
آوا در حالی که بادِ سردِ کوهستان موهای پریشانش را به بازی گرفته بود، تنها بر لبهی همان تپهای ایستاد که روزگارِ خوشِ این خانواده در اعماق درهاش دفن شده بود. جادهی خلوت و سیاه، مثل زخمی عمیق در دلِ طبیعت خودنمایی میکرد. او به افقِ تیره خیره شد، جایی که مه و دودِ غلیظ، مرز زمین و آسمان را از بین برده بود.
بغضی که روزها در گلویش مثل سنگی تیز سنگینی میکرد، ناگهان شکست.
با فریادی که تمامِ حسرت و تنهاییاش را فریاد میزد، سکوتِ کوهستان را درهم شکست: این بود هدیه زندگیم....
صدای هقهقهایش میان صخرهها پیچید. او روی زمینِ خاکی زانو زد، چنگ زد به خاک سرد و با التماس زمزمه کرد: باشه .. منو تو این گلکثیف بردی اون شب... همون شبی که جون وو زندگیمو ازم گرفت .. کاشکی هیچ وقت وارد زندگی جونگکوک نمیشم .. کاشکی هیچ وقت نمیرفتم پیشش .. شاید .. شاید الان خانواده جونگکوک زندگی خودشون رو اون عمارت میکردند ..
- ۶۰۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط