بامداداتاق کارنکارن
"۰۳:۵۰ بامداد-اتاق کارن-کارن"
وقتی وارد اتاق شدم با دختری با موهای خرمایی و بدن اسکینی و قد متوسط رو به رو شدم...برگشت سمتم...خشکم زد...چشماش اشکی بود و نوک بینیش قرمز...ستی بود...همون دختر...همون قیافه...با صدایی لرزون و با بغضی خفه کننده لب زدم
-ا...اینجا رو از ک...کجا پیدا کردی؟
هیچی نگفت...بعد از چند ثانیه باهم زدیم زیر گریه...با قدمهای اروم رفتم سمتش و بغلش کردم...با دستای بی جونش به سینم ضربه میزد
"کاش میدونستی کتک هایی که از تو میخورم مثل نوازش میمونه"
.
.
.
.
"۱۰:۲۰ صبح-اتاق کارن-کارن"
ستی انقدر تو بغلم گریه کرد که خوابش برد...و من موندم و فرشته ای که بعد ۱۷ سال دوری بالاخره دیدمش...حتی اون ۷ ساعت و ۲۰ دقیقه هم کم بود نگاه کردنش...بالاخره چشماشو باز کرد...چشماش قرمز بود و پلک هاش پف کرده
-بالاخره جوجه کوچولو از خواب بیدار شد
-خفه شو که ازت ناراحتم
-بعد ۱۷ سال همو دیدیم...بیا بریم یچی بخوریم و بعدش حرف بزنیم
وقتی وارد اتاق شدم با دختری با موهای خرمایی و بدن اسکینی و قد متوسط رو به رو شدم...برگشت سمتم...خشکم زد...چشماش اشکی بود و نوک بینیش قرمز...ستی بود...همون دختر...همون قیافه...با صدایی لرزون و با بغضی خفه کننده لب زدم
-ا...اینجا رو از ک...کجا پیدا کردی؟
هیچی نگفت...بعد از چند ثانیه باهم زدیم زیر گریه...با قدمهای اروم رفتم سمتش و بغلش کردم...با دستای بی جونش به سینم ضربه میزد
"کاش میدونستی کتک هایی که از تو میخورم مثل نوازش میمونه"
.
.
.
.
"۱۰:۲۰ صبح-اتاق کارن-کارن"
ستی انقدر تو بغلم گریه کرد که خوابش برد...و من موندم و فرشته ای که بعد ۱۷ سال دوری بالاخره دیدمش...حتی اون ۷ ساعت و ۲۰ دقیقه هم کم بود نگاه کردنش...بالاخره چشماشو باز کرد...چشماش قرمز بود و پلک هاش پف کرده
-بالاخره جوجه کوچولو از خواب بیدار شد
-خفه شو که ازت ناراحتم
-بعد ۱۷ سال همو دیدیم...بیا بریم یچی بخوریم و بعدش حرف بزنیم
- ۶۳
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط