سناریو اسکیز
سناریو اسکیز
موضوع: اولین ملاقات
پارت ۱
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چان:
داخل باشگاه بود داشت تمرین میکرد. بعد از حدود ۲ ساعت تمرین یکم استراحت کرد و بعدش به سمت خوابگاه روانه شد.
حواسش داخل گوشی بود و میخواست از جاده رد بشه و به اونور جاده بره.
"ولی اَمان از این گوشی"
دقیقا به اواسط خیابان رسیده بود که چراغ سبز عابر قرمز و چراغ راهنمایی ماشین ها از قرمز به سبز تغیر کرد.
چان حواسش نبود و واسط خیابان ایستاده بود و تایپ میکرد،تایپ میکرد و تایپ میکرد
ماشین ها بوق میزدند و این باعث شد که چان به خودش بیاید
کمی گوشی را کنار گذاشت
اومد که از خیابان رد بشه که یک کامیون سفید با سرعتی که حتی نمیشه تصورش کرد داشت به چان نزدیک میشد،چان از شوک و ترس چشمانش را بست،او فکر میکرد که الان پایان خط است
اما ناگهان یک نفر او را حل داد.
او به آن کسی که او را حل داد نگاه کرد. او یک دختر به شدت زیبا یا مو های بلند،لاغر،لباس های زیبا و کفش پاشنه بلند بود.
چان و آن دختر بلند شدن
چان: ممنونم بابت کمکتون خانم
؟؟؟:خواهش میکنم،کاری نکردم
چان: من کریستوفر بنگ چان هستم و شما؟
؟؟؟: ا.ت،کیم ا.ت
لينو:
لینو داشت با یکی از دوستانش درباره ی چیزهای مختلف صحبت میکرد.
این یک چیزی میگفت و اون یک چیز دیگر
هر دو خوشحال بودند و میخندیدند
غافل از رویدادی که در آینده برایشان اتفاق می افتد.
لینو نگاهی به ساعت مچی سیاه رنگ که در دست چپش بود
کرد،ساعت خیلی دیر بود همه به جز لینو و دوستش و یک گارسون کس دیگه ای نبود.
او دست در جیبش کرد که حساب کند اما ناگهان به جز گوشی اش چیزی در جیبش حس نکرد، او به اطراف نگاه میکرد اما چیزی کسی نبود
او خیلی عصبانی بود،به سمت گارسون رفت و یقه ی او را گرفت و با خشم گفت
لینو: تو کیف پول منو برداشتی؟*داد*
گارسون: نمیدونم دارید درباره ی چی صحبت میکنی*در حال خفه شدن و ترسیده*
لینو؛ گفتم کیف پول من کجاست*داد زدن*
گارسون: نمیدونم،اون یکی جیبتون رو گشتید؟
لینو دست در جیب دیگرش کرد و کیف پولش را حس کرد و آن را بیرون آورد.
لینو؛ اه،ببخشید،حواسم نبود،من لی مینهو هستم و شما؟
گارسون: کیم ا.ت.
چانگبین:
چانگبین امروز میخواست استراحت کند برای همین به یک جنگل رفت.
او به حرکت مورچه ها، صدای پرندگان و درخت ها و گیاه ها نگاه میکرد.
ناگهان به یک آبشاری رسید که در دریاچه ای کوچک میریخت.
او چادرش را درست کرد،وسایل و کیفش را درون آن گذاشت.
پاچه ی شلوارش را بالا داد،و در کنار دریاچه نشست.
ناگهان صدای جیغ زنی را از بالای آبشار شنید .
یک قایق از بالا ی آبشار به داخل رود خانه سقوط کرد،
چانگبین دوان دوان به داخل دریاچه پرید و به سمت زن رفت،
دست او را گرفت و به بیرون از دریاچه اورد،
زن کمی سرفه کرد،و بعد چشمانش را باز کرد و نشست.
زن: ازت خیلی خیلی ممنونم
چانگبین: کاری نکردم،من چانگبین هستم و شما؟
زن: ا.ت
هیونجین:
هیونجین و کامی امروز هم مثل روز های دیگه به پیاده روی رفتند،باهم بازی میکردند و میخندیدند.
داشتند به پیاده روی ادامه میدادند که ناگهان کامی ایستاد،هیونجین با کنجکاوی به کامی نگاه کرد
کامی به سمت یک درخت دوید و به تنه ی آن چنگ میزد و پارس میکرد،
هیونجین به سمت کامی رفت و به بالا ی درخت نگاه کرد،
یک دختر که حدودا همسن هیونجین و یا شاید کوچیک تر بود بالا ی درخت گیر کرده بود و با ترس به کامی نگاه میکرد.
هیونیجن: حالتون خوبه؟
دختر: م...معلومه که نه،اون سگ رو دور کن*ترسیدن*
هیونجین کامی را بلند کرد و دو قدم از آن درخت دور شد
دخترک اومد که از درخت پایین بیاد که ناگهان شاخه ی درخت کنده شد.
دخترک به پایین افتاد اما قبل از اینکه به زمین برسد هیونجین سریع او را گرفت.
هیونجین دخترک را پایین گذاشت؛
دختر؛ ممنونم
هیونجین: خواهش میکنم،من هوانگ هیونجین هستم و شما؟
دختر: ا.ت کیم.
موضوع: اولین ملاقات
پارت ۱
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چان:
داخل باشگاه بود داشت تمرین میکرد. بعد از حدود ۲ ساعت تمرین یکم استراحت کرد و بعدش به سمت خوابگاه روانه شد.
حواسش داخل گوشی بود و میخواست از جاده رد بشه و به اونور جاده بره.
"ولی اَمان از این گوشی"
دقیقا به اواسط خیابان رسیده بود که چراغ سبز عابر قرمز و چراغ راهنمایی ماشین ها از قرمز به سبز تغیر کرد.
چان حواسش نبود و واسط خیابان ایستاده بود و تایپ میکرد،تایپ میکرد و تایپ میکرد
ماشین ها بوق میزدند و این باعث شد که چان به خودش بیاید
کمی گوشی را کنار گذاشت
اومد که از خیابان رد بشه که یک کامیون سفید با سرعتی که حتی نمیشه تصورش کرد داشت به چان نزدیک میشد،چان از شوک و ترس چشمانش را بست،او فکر میکرد که الان پایان خط است
اما ناگهان یک نفر او را حل داد.
او به آن کسی که او را حل داد نگاه کرد. او یک دختر به شدت زیبا یا مو های بلند،لاغر،لباس های زیبا و کفش پاشنه بلند بود.
چان و آن دختر بلند شدن
چان: ممنونم بابت کمکتون خانم
؟؟؟:خواهش میکنم،کاری نکردم
چان: من کریستوفر بنگ چان هستم و شما؟
؟؟؟: ا.ت،کیم ا.ت
لينو:
لینو داشت با یکی از دوستانش درباره ی چیزهای مختلف صحبت میکرد.
این یک چیزی میگفت و اون یک چیز دیگر
هر دو خوشحال بودند و میخندیدند
غافل از رویدادی که در آینده برایشان اتفاق می افتد.
لینو نگاهی به ساعت مچی سیاه رنگ که در دست چپش بود
کرد،ساعت خیلی دیر بود همه به جز لینو و دوستش و یک گارسون کس دیگه ای نبود.
او دست در جیبش کرد که حساب کند اما ناگهان به جز گوشی اش چیزی در جیبش حس نکرد، او به اطراف نگاه میکرد اما چیزی کسی نبود
او خیلی عصبانی بود،به سمت گارسون رفت و یقه ی او را گرفت و با خشم گفت
لینو: تو کیف پول منو برداشتی؟*داد*
گارسون: نمیدونم دارید درباره ی چی صحبت میکنی*در حال خفه شدن و ترسیده*
لینو؛ گفتم کیف پول من کجاست*داد زدن*
گارسون: نمیدونم،اون یکی جیبتون رو گشتید؟
لینو دست در جیب دیگرش کرد و کیف پولش را حس کرد و آن را بیرون آورد.
لینو؛ اه،ببخشید،حواسم نبود،من لی مینهو هستم و شما؟
گارسون: کیم ا.ت.
چانگبین:
چانگبین امروز میخواست استراحت کند برای همین به یک جنگل رفت.
او به حرکت مورچه ها، صدای پرندگان و درخت ها و گیاه ها نگاه میکرد.
ناگهان به یک آبشاری رسید که در دریاچه ای کوچک میریخت.
او چادرش را درست کرد،وسایل و کیفش را درون آن گذاشت.
پاچه ی شلوارش را بالا داد،و در کنار دریاچه نشست.
ناگهان صدای جیغ زنی را از بالای آبشار شنید .
یک قایق از بالا ی آبشار به داخل رود خانه سقوط کرد،
چانگبین دوان دوان به داخل دریاچه پرید و به سمت زن رفت،
دست او را گرفت و به بیرون از دریاچه اورد،
زن کمی سرفه کرد،و بعد چشمانش را باز کرد و نشست.
زن: ازت خیلی خیلی ممنونم
چانگبین: کاری نکردم،من چانگبین هستم و شما؟
زن: ا.ت
هیونجین:
هیونجین و کامی امروز هم مثل روز های دیگه به پیاده روی رفتند،باهم بازی میکردند و میخندیدند.
داشتند به پیاده روی ادامه میدادند که ناگهان کامی ایستاد،هیونجین با کنجکاوی به کامی نگاه کرد
کامی به سمت یک درخت دوید و به تنه ی آن چنگ میزد و پارس میکرد،
هیونجین به سمت کامی رفت و به بالا ی درخت نگاه کرد،
یک دختر که حدودا همسن هیونجین و یا شاید کوچیک تر بود بالا ی درخت گیر کرده بود و با ترس به کامی نگاه میکرد.
هیونیجن: حالتون خوبه؟
دختر: م...معلومه که نه،اون سگ رو دور کن*ترسیدن*
هیونجین کامی را بلند کرد و دو قدم از آن درخت دور شد
دخترک اومد که از درخت پایین بیاد که ناگهان شاخه ی درخت کنده شد.
دخترک به پایین افتاد اما قبل از اینکه به زمین برسد هیونجین سریع او را گرفت.
هیونجین دخترک را پایین گذاشت؛
دختر؛ ممنونم
هیونجین: خواهش میکنم،من هوانگ هیونجین هستم و شما؟
دختر: ا.ت کیم.
- ۱۱.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط