بارالها دوستت دارم و میدانی خودت

بارالها دوستت دارم و میدانی خودت
حرفهایم را نگفته پیش می خوانی خودت

آسمان هم مثل من ماه خودش نادیده است
چون که او هم تا سحر از نیمه شب باریده است

دوست دارم عشق من بر یار من ثابت کنی
یاورم باشی و رفع درد و هر حاجت کنی

در تمام عمر خود از بی وفایی گفته ام
من جفاها دیده ام با گریه هایم خفته ام

ترسم اَر روزی نبینم روی ماهش جان دهم
از غمش سوزم خداوندا ، ز کف ایمان دهم

بارالها بی کسم او را فقط خواهم بدان
آرزویم را عطا کن بنده ات از خود مَران

با وفا مگذار با غمها نشینم من چنین
بارالها دوستت دارم خودت دانی همین
دیدگاه ها (۱)

گا گاهی با خودم نامهربانی می کنمبا خودم لج میکنم با غم تبانی...

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردددل زارم به فدایت که چه قابل ...

تو همچون دیگران رفتی، ولی من همچنان ماندم چنان که آمدم تا ان...

خوب من خالی کن از حرص زمانه سینه راشاد باش و ز خود دور کن غم...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

سکوت عشق

سکوت عشق

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط