𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑨 𝒑𝒍𝒂𝒄𝒆 𝒇𝒐𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒌𝒆𝒏 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕
فردا ساعت ۵:۳۰ صبح:
با صدای آلارمم آروم چشمام و باز کردم،
اومممممممم،
با به مشت جانانه خاموشش کردم،
یه روز دیگه!
بعد از ۵ دقیقه کلنجار رفتن با خودم که بیدار بشم یا بخوابم در نهایت تصمیم گرفتم بیدار بشم،
از رو تخت بلند شدم و تخت و مرتب کردم،
بعد از پوشیدن دمپایی هام به سمت wc حرکت کردم،
بعد از انجام کارهای لازم اومدم بیرون.
آخ آخ بدنم چه کوفته اس،
در تراس و باز کردم و گذاشتم هوا بیاد داخل،
خورشید هنوز طلوع نکرده بود،
روز های پاییزی اینجوری دیر شروع میشه،
باد آروم پرده نازک تراس و تکون میداد و هوای خنک وارد اتاق میشد،
۱۰ دقیقه یوگا کار کردم که کوفتگی بدنم درست بشه،
بعد کیف مدرسه ام(اسلاید۲) چیدم و گذاشتم یه گوشه،
یونیفرم از کمد در آوردم و تنم کردم(اسلاید ۳)
(البته یه یونیفرم دیگه انتخاب کرده بودم باز نمیشدددددد مجبوری اینو گذاشتم😭😭)
کیف هامم با یه جوراب یا ساق پا سفید پوشیدم،
نشستم جلوی میز آینه ام موهامو شونه زدم و بعد حالت دارش کردم و گذاشتم باز بمونه،
بعد ضد و آفتاب و بالم لب زدم،
و همچنین مرطوب کنند به دست هام،
یکی از عطر هامم انتخاب کردم و زدم،
نگاهی به خودم انداختم،
و درنهایت بعد از برداشتن گوشیم از اتاق خارج شدم.
ساعت ۶:۱۰ بود و مدرسه ساعت ۷ شروع میشد،
آههههههههه لعنتی الان مجبورم بشینم با مامان اینا صبحونه بخورم،
خیلی مضخرفه،
ترجیح میدم کلا هیچی نخورم در طول روز،
چون راستش ما زیاد شبیه خوانواده نیستیم،
این همه پول وقتی حتی یه محبت ساده و از طرف مامان و بابام ندارم چون سرشون شلوغه و وقتی برای تلف کردن با من ندارن به درد نمیخوره،
میشه گفت تنها عضو واقعی خانواده ام وو جو عه،
اوف حداقل خداروشکر که اونو دارم،
مگرنه زندگی غیرقابل تحمل میشد،
اونم که یه وقت هست یه وقت نیست،
درنهایت جز گل و گیاه ها کسی و ندارم....
دردناکه ولی خب....
از پله ها اومدم پایین و آروم به سمت سالن غذا خوری حرکت کردم،
همه دور میز نشسته بودن،
مامان داشت روزنامه میخوند،بابا داشت سهام شرکت و از توی تبلتش چک میکرد،
و تنها کسی که اون وسط مثل بچه ی آدم داشت واقعا صبحونه میخورد وو جو بود،
هعییییییی،
لبخندی زدم و به سمت میز رفتم،
هه جو: سلام صبحتون بخیر،
تبدیل شو به دختری که مامان میخواد،
این کلمه مات هی تو ذهنم پلی میشدن،
رفتم کنار وو جو نشستم،
وو جو: سلام خانم کوچولو صبح عالی متعالی!(خنده)
آروم زد رو بینیم،
پدر: سلام دختری،صبحت بخیر،
بابا سرش تو تبلت بود سرد و خشک،
مادر: صبح بخیر،
مامان هم سرش تو روزنامه بود اونم سرد و خشک،
یکی از تفریحاتش در روز این بود که روزنامه بخونه،
کلاسیکه.
بابا یه شلوار سرمه ای یه پیراهن سفید دکمه دار یه جلیقه سرمه ای و یه کرابات راه راه کرم رنگ پوشیده بود،
کتش و فعلا تن نکرده بود،
و همه از دم اتو شده و تمیز،
با عطر تلخ همیشگیش،
خدایی از حق نگذریم بابای جذابی دارم!
مامان هم یه دامن قهوه ای سوخته که تا زیر زانو بود و یکم چاک داشت با یه کت کوتاه هم رنگش تنش بود،
و یه دستمال گردن راه راه کرم رنگ،
موهاش هم با گیلیس خیلی مرتب و تمیز بسته بود،
مامانم خیلی جذاب بود از حق نگذریم،
وو جو هم یه شلوار کلاسیک گشاد کرم رنگ با یه بلوز دکمه دار سفید که از روش یه بلوز بافت مشکی پوشیده بود تنش بود،
موهاش هم مثل همیشه مرتب بودن،
یه نون تست برداشتم و روش مارمالاد و کره زدم و شروع به خوردن کردم،
مامان که مثل همیشه کروسان و قهوه تلخ داشت،
بابا هم مثل همیشه اسپرسو و کیک قهوه،
علاقه ی شدیدی به کافئین دارن،
وو جو هم داشت اوتمیل میخورد، چون داشمون ورزشکاره طبق برنامه غذا میخوره و برای همین کافئین و کلا از زندگیش حذف کرده، نوشیدنیش چای بود،
من هم مثل همیشه انتظار هات چاکلت داشتم که با چای بابونه روبه رو شدم،
با تعجب به مامان نگاه کردم،
مادر: واسه شروع روز خوبه، کمتر کربوهیدرات بخور!
نگاهش جدی و سرد بود،
سرم و به نشانه ی مثبت تکون دادم،
چیزی جز سگ دست آموزش نبودم،
سگی که دوست داشت بدون صاحبش زندگی کنه!
وو جو: مادر پیشنهاد میکنم بهش سخت نگیری، دیگه بزرگ شده خودش میدونه صبحونه چی بخوره،
مادر: بخاطر همون دارم بهش میگم!
نگاه سرد و جدی دیگه،
وو جو: خب پس از فردا همون هات چاکلت براش صرف میشه، ممنون بابت توجه مامان،
مامان اومد چیزی بگه که پدر زودتر جواب داد
پدر: شینگ سو، بیخیال این یه مورد شو عزیزم!
و بعد سکوت......
بعد از تموم شدن صبحونه مامان و بابا هر کدوم با ماشین خودشون رفتن من بنده خدا هم وو جو تا مدرسه رسوند،
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕
فردا ساعت ۵:۳۰ صبح:
با صدای آلارمم آروم چشمام و باز کردم،
اومممممممم،
با به مشت جانانه خاموشش کردم،
یه روز دیگه!
بعد از ۵ دقیقه کلنجار رفتن با خودم که بیدار بشم یا بخوابم در نهایت تصمیم گرفتم بیدار بشم،
از رو تخت بلند شدم و تخت و مرتب کردم،
بعد از پوشیدن دمپایی هام به سمت wc حرکت کردم،
بعد از انجام کارهای لازم اومدم بیرون.
آخ آخ بدنم چه کوفته اس،
در تراس و باز کردم و گذاشتم هوا بیاد داخل،
خورشید هنوز طلوع نکرده بود،
روز های پاییزی اینجوری دیر شروع میشه،
باد آروم پرده نازک تراس و تکون میداد و هوای خنک وارد اتاق میشد،
۱۰ دقیقه یوگا کار کردم که کوفتگی بدنم درست بشه،
بعد کیف مدرسه ام(اسلاید۲) چیدم و گذاشتم یه گوشه،
یونیفرم از کمد در آوردم و تنم کردم(اسلاید ۳)
(البته یه یونیفرم دیگه انتخاب کرده بودم باز نمیشدددددد مجبوری اینو گذاشتم😭😭)
کیف هامم با یه جوراب یا ساق پا سفید پوشیدم،
نشستم جلوی میز آینه ام موهامو شونه زدم و بعد حالت دارش کردم و گذاشتم باز بمونه،
بعد ضد و آفتاب و بالم لب زدم،
و همچنین مرطوب کنند به دست هام،
یکی از عطر هامم انتخاب کردم و زدم،
نگاهی به خودم انداختم،
و درنهایت بعد از برداشتن گوشیم از اتاق خارج شدم.
ساعت ۶:۱۰ بود و مدرسه ساعت ۷ شروع میشد،
آههههههههه لعنتی الان مجبورم بشینم با مامان اینا صبحونه بخورم،
خیلی مضخرفه،
ترجیح میدم کلا هیچی نخورم در طول روز،
چون راستش ما زیاد شبیه خوانواده نیستیم،
این همه پول وقتی حتی یه محبت ساده و از طرف مامان و بابام ندارم چون سرشون شلوغه و وقتی برای تلف کردن با من ندارن به درد نمیخوره،
میشه گفت تنها عضو واقعی خانواده ام وو جو عه،
اوف حداقل خداروشکر که اونو دارم،
مگرنه زندگی غیرقابل تحمل میشد،
اونم که یه وقت هست یه وقت نیست،
درنهایت جز گل و گیاه ها کسی و ندارم....
دردناکه ولی خب....
از پله ها اومدم پایین و آروم به سمت سالن غذا خوری حرکت کردم،
همه دور میز نشسته بودن،
مامان داشت روزنامه میخوند،بابا داشت سهام شرکت و از توی تبلتش چک میکرد،
و تنها کسی که اون وسط مثل بچه ی آدم داشت واقعا صبحونه میخورد وو جو بود،
هعییییییی،
لبخندی زدم و به سمت میز رفتم،
هه جو: سلام صبحتون بخیر،
تبدیل شو به دختری که مامان میخواد،
این کلمه مات هی تو ذهنم پلی میشدن،
رفتم کنار وو جو نشستم،
وو جو: سلام خانم کوچولو صبح عالی متعالی!(خنده)
آروم زد رو بینیم،
پدر: سلام دختری،صبحت بخیر،
بابا سرش تو تبلت بود سرد و خشک،
مادر: صبح بخیر،
مامان هم سرش تو روزنامه بود اونم سرد و خشک،
یکی از تفریحاتش در روز این بود که روزنامه بخونه،
کلاسیکه.
بابا یه شلوار سرمه ای یه پیراهن سفید دکمه دار یه جلیقه سرمه ای و یه کرابات راه راه کرم رنگ پوشیده بود،
کتش و فعلا تن نکرده بود،
و همه از دم اتو شده و تمیز،
با عطر تلخ همیشگیش،
خدایی از حق نگذریم بابای جذابی دارم!
مامان هم یه دامن قهوه ای سوخته که تا زیر زانو بود و یکم چاک داشت با یه کت کوتاه هم رنگش تنش بود،
و یه دستمال گردن راه راه کرم رنگ،
موهاش هم با گیلیس خیلی مرتب و تمیز بسته بود،
مامانم خیلی جذاب بود از حق نگذریم،
وو جو هم یه شلوار کلاسیک گشاد کرم رنگ با یه بلوز دکمه دار سفید که از روش یه بلوز بافت مشکی پوشیده بود تنش بود،
موهاش هم مثل همیشه مرتب بودن،
یه نون تست برداشتم و روش مارمالاد و کره زدم و شروع به خوردن کردم،
مامان که مثل همیشه کروسان و قهوه تلخ داشت،
بابا هم مثل همیشه اسپرسو و کیک قهوه،
علاقه ی شدیدی به کافئین دارن،
وو جو هم داشت اوتمیل میخورد، چون داشمون ورزشکاره طبق برنامه غذا میخوره و برای همین کافئین و کلا از زندگیش حذف کرده، نوشیدنیش چای بود،
من هم مثل همیشه انتظار هات چاکلت داشتم که با چای بابونه روبه رو شدم،
با تعجب به مامان نگاه کردم،
مادر: واسه شروع روز خوبه، کمتر کربوهیدرات بخور!
نگاهش جدی و سرد بود،
سرم و به نشانه ی مثبت تکون دادم،
چیزی جز سگ دست آموزش نبودم،
سگی که دوست داشت بدون صاحبش زندگی کنه!
وو جو: مادر پیشنهاد میکنم بهش سخت نگیری، دیگه بزرگ شده خودش میدونه صبحونه چی بخوره،
مادر: بخاطر همون دارم بهش میگم!
نگاه سرد و جدی دیگه،
وو جو: خب پس از فردا همون هات چاکلت براش صرف میشه، ممنون بابت توجه مامان،
مامان اومد چیزی بگه که پدر زودتر جواب داد
پدر: شینگ سو، بیخیال این یه مورد شو عزیزم!
و بعد سکوت......
بعد از تموم شدن صبحونه مامان و بابا هر کدوم با ماشین خودشون رفتن من بنده خدا هم وو جو تا مدرسه رسوند،
- ۵۲
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط