تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت

تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمی‌تواند که ببیندت که ماهی
من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
دیدگاه ها (۱)

در زنــــــــدگی هرکس بـــــاید یک نفر باشد... مرد...

کاش بداند... حتی اگر از دلتنگی هم بمیرم... حسرت شنیدن برگرد ...

حالم این روزها تعریفی ندارد❌میبینم.میشنوم ودر مقابل حرف ها ف...

طوری بخنـــد که حتی تـقــدیــر شکستش را بپذیــردطوری عشق بور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط