نام=)سایه مافیا
نام=)سایه مافیا
### پارت چهارم: سکوتِ قبل از طوفان
وقتی لیها وارد سالن غذاخوری شد، جونگکوک پشتِ میزِ طویلِ بلوط نشسته بود. نگاهش روی لیها قفل شد؛ از سر تا پا او را برانداز کرد. وقتی دید لیها لباسِ انتخابی او را نپوشیده، تنها واکنشِ سردش بالا رفتنِ ابرویش بود. لبخندِ محوی که بویِ خطر میداد روی لبش نشست.
جونگکوک با لحنی سرد گفت:
«میبینم که خودسر شدی، لیها.»
لیها بدون اینکه نگاهش را بدزدد، با لحنی جسورانه جواب داد:
«من مدل نیستم که بشینم اینجا و فقط لباسهات رو بپوشم تا تو تماشا کنی. متوجهی که؟»
جونگکوک با خونسردیِ عجیبی نگاهش را به بشقابش دوخت. با چاقویی که انگار داشت چیزی را کالبدشکافی میکرد، تکهای از گوشتِ پخته و تزیینشده با برگهای تازه نعنا را برید. با لحنی که از شدت آرامش، ترسناکتر به نظر میرسید، گفت:
«حرفهایی میزنی که اصلاً بهت نمیخوره، کوچولو.»
لیها که حالا خشمش بر ترسش غلبه کرده بود، قدمی جلوتر گذاشت و با صدایی که کمی میلرزید اما محکم بود گفت:
«انتظار داشتی چی بگم؟ منو دزدیدین، آوردین اینجا، تهدیدم میکنین... بعد میخوای با لبخند باهاتون رفتار کنم؟»
جونگکوک گوشت را به آرامی در دهانش گذاشت. نفسِ عمیقی از سرِ کلافگی و عصبانیت کشید و بدون اینکه نگاهش کند، با لحنی دستوری گفت:
«بشین غذا بخور. تیهونگ، بیا غذا.»
تیهونگ مثل سایه کنار میز حاضر شد. سکوتِ سنگینی بر فضا حاکم بود و تنها صدای برخوردِ کارد و چنگال روی چینیِ گرانقیمتِ بشقابها شنیده میشد. لیها با اشتهایی که از اضطراب کور شده بود، فقط سعی کرد چیزی بخورد تا بحث را زودتر تمام کند. بلافاصله بعد از تمام شدنِ غذا، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، صندلیاش را عقب کشید و با قدمهایی تند به سمت اتاقش رفت.
جونگکوک و تیهونگ همزمان از جا بلند شدند و به سمتِ حیاطِ عمارت رفتند. هوایِ خنکِ شب، با بویِ تندِ سیگارِ جونگکوک و تلخیِ شرابی که تیهونگ در گیلاسش میچرخاند، آمیخته بود.
لیها در اتاقش بود. به سمت پنجره رفت؛ پنجرهای با یک تاقچهی سنگیِ کوچک. پرده را کمی کنار زد و از پشتِ شیشهها به حیاط خیره شد. جونگکوک در تاریکیِ حیاط، میانِ دودِ خاکستریِ سیگارش گم شده بود و تیهونگ در کنارش، با نگاهی که به افق دوخته بود، زمزمهای میکرد. لیها در آن ارتفاع، حسِ اسیری را داشت که از پشتِ میلههای نامرئی، به زندگیِ ترسناکی که حالا بخشی از آن شده بود، چشم دوخته بود.
### پارت چهارم: سکوتِ قبل از طوفان
وقتی لیها وارد سالن غذاخوری شد، جونگکوک پشتِ میزِ طویلِ بلوط نشسته بود. نگاهش روی لیها قفل شد؛ از سر تا پا او را برانداز کرد. وقتی دید لیها لباسِ انتخابی او را نپوشیده، تنها واکنشِ سردش بالا رفتنِ ابرویش بود. لبخندِ محوی که بویِ خطر میداد روی لبش نشست.
جونگکوک با لحنی سرد گفت:
«میبینم که خودسر شدی، لیها.»
لیها بدون اینکه نگاهش را بدزدد، با لحنی جسورانه جواب داد:
«من مدل نیستم که بشینم اینجا و فقط لباسهات رو بپوشم تا تو تماشا کنی. متوجهی که؟»
جونگکوک با خونسردیِ عجیبی نگاهش را به بشقابش دوخت. با چاقویی که انگار داشت چیزی را کالبدشکافی میکرد، تکهای از گوشتِ پخته و تزیینشده با برگهای تازه نعنا را برید. با لحنی که از شدت آرامش، ترسناکتر به نظر میرسید، گفت:
«حرفهایی میزنی که اصلاً بهت نمیخوره، کوچولو.»
لیها که حالا خشمش بر ترسش غلبه کرده بود، قدمی جلوتر گذاشت و با صدایی که کمی میلرزید اما محکم بود گفت:
«انتظار داشتی چی بگم؟ منو دزدیدین، آوردین اینجا، تهدیدم میکنین... بعد میخوای با لبخند باهاتون رفتار کنم؟»
جونگکوک گوشت را به آرامی در دهانش گذاشت. نفسِ عمیقی از سرِ کلافگی و عصبانیت کشید و بدون اینکه نگاهش کند، با لحنی دستوری گفت:
«بشین غذا بخور. تیهونگ، بیا غذا.»
تیهونگ مثل سایه کنار میز حاضر شد. سکوتِ سنگینی بر فضا حاکم بود و تنها صدای برخوردِ کارد و چنگال روی چینیِ گرانقیمتِ بشقابها شنیده میشد. لیها با اشتهایی که از اضطراب کور شده بود، فقط سعی کرد چیزی بخورد تا بحث را زودتر تمام کند. بلافاصله بعد از تمام شدنِ غذا، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، صندلیاش را عقب کشید و با قدمهایی تند به سمت اتاقش رفت.
جونگکوک و تیهونگ همزمان از جا بلند شدند و به سمتِ حیاطِ عمارت رفتند. هوایِ خنکِ شب، با بویِ تندِ سیگارِ جونگکوک و تلخیِ شرابی که تیهونگ در گیلاسش میچرخاند، آمیخته بود.
لیها در اتاقش بود. به سمت پنجره رفت؛ پنجرهای با یک تاقچهی سنگیِ کوچک. پرده را کمی کنار زد و از پشتِ شیشهها به حیاط خیره شد. جونگکوک در تاریکیِ حیاط، میانِ دودِ خاکستریِ سیگارش گم شده بود و تیهونگ در کنارش، با نگاهی که به افق دوخته بود، زمزمهای میکرد. لیها در آن ارتفاع، حسِ اسیری را داشت که از پشتِ میلههای نامرئی، به زندگیِ ترسناکی که حالا بخشی از آن شده بود، چشم دوخته بود.
- ۲۳۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط