ما در میانهی تقویمی گرفتار شدهایم که صفحاتش به هم چسبی
ما در میانهیِ تقویمی گرفتار شدهایم که صفحاتش به هم چسبیدهاند. هر صبح، خورشید از همان مشرقی طلوع میکند که دیروز کرده بود، اما انگار نوری با خود نمیآورد؛ تنها کپیِ رنگپریدهای است از تمامِ طلوعهایِ پیشین.
این تکرارِ تودرتو، شبیه به تماشایِ آینهای در برابرِ آینهیِ دیگر است؛ دالانی بیپایان از لحظههایی که نه پیش میروند و نه تمام میشوند. ما در “استمرارِ یکسانِ ثانیهها” مسخ شدهایم. گویی زندگی، ساعتی شنیست که مدام برگردانده میشود، بیآنکه دانهای از شنهایش کم شود یا مقصدی در کار باشد.
خستگیِ این روزها، از جنسِ کارِ طاقتفرسا نیست؛ رنجیست که از “نیامدنِ هیچ اتفاقی” برمیخیزد. فرسایشی خاموش که به استخوان رسیده و روح را لایه به لایه میتراشد. ملال، چون غباری غلیظ بر آینهیِ روزمرگی نشسته و ما، در انتهایِ هر شب، همان آدمی را در بستر مییابیم که صبح با هزار امید بیدارش کرده بودیم، غافل از آنکه در این چرخدندههایِ بیرحم، تنها چیزی که کهنه میشود، شوقِ زیستن است.
سخت است ادامه دادن، وقتی میدانی فردا، تنها تکرارِ دستچندمی از امروز خواهد بود…
این تکرارِ تودرتو، شبیه به تماشایِ آینهای در برابرِ آینهیِ دیگر است؛ دالانی بیپایان از لحظههایی که نه پیش میروند و نه تمام میشوند. ما در “استمرارِ یکسانِ ثانیهها” مسخ شدهایم. گویی زندگی، ساعتی شنیست که مدام برگردانده میشود، بیآنکه دانهای از شنهایش کم شود یا مقصدی در کار باشد.
خستگیِ این روزها، از جنسِ کارِ طاقتفرسا نیست؛ رنجیست که از “نیامدنِ هیچ اتفاقی” برمیخیزد. فرسایشی خاموش که به استخوان رسیده و روح را لایه به لایه میتراشد. ملال، چون غباری غلیظ بر آینهیِ روزمرگی نشسته و ما، در انتهایِ هر شب، همان آدمی را در بستر مییابیم که صبح با هزار امید بیدارش کرده بودیم، غافل از آنکه در این چرخدندههایِ بیرحم، تنها چیزی که کهنه میشود، شوقِ زیستن است.
سخت است ادامه دادن، وقتی میدانی فردا، تنها تکرارِ دستچندمی از امروز خواهد بود…
- ۶.۷k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط